دوستان این هم داستانی از دوست داستان نویسم قاسم طوبایی که فکر می کنم اگر درسها کمی به او مهلت بدهند و یه اتفاق کوچک دیگه هم بیفته ... البته اتفاق مهمی نیس...ولی...نه همین طور هم داستان نویس بزرگی می شه. ببینیم....................................................
مردی پشت درختان بلوط
قرار نيست. از اول هم قرار نبوده که من حرف بزنم. اما قبول کنيد، هر کسی هم که جای من باشد بالاخره يک روز به حرف می آيد و الان سه سـال است که من، اين جـا، پشت همين بلــــوط بلند ايستاده ام و آن طرف تر، توی تاريکی وسط جنگل، کلبه ای است چوبی با يک پنجره ی روشن. جلوی کلبه، زمين خاکی است و از همان جا که نور پنجره زمين را روشن کرده، تا آن جا که چشم کار می کند شاليزار است. سه سال است منتظرم و چشمهايم طی اين سه سال خيره مانده به روشنايي و تاريکی پنجره، به همان زن و مرد که در متن نور زرد پنجره در هم آميخته اند و انگـار لب هايشــان درون هـــم ريشــه دوانده باشد باز نمی شوند و همين منظره است که سه سال مرا همين جا شمشير به دست نگه می دارد. چقدر منتظرم تا خشم سه ساله ام را همراه همان کينه ای که خود او داده يکباره بيرون بريزم ... کی و کجا؟ ... اين را ديگر نمی دانم و همين است که سه سال آزارم می دهد ... .
اين از منظره ی اينجـا و تاريکی و کلبه و ســايه ها و امـا چشم که می گردانم، بی آن که جوهرش را خط بزنم و يا دست در اصل متن ببرم، اتاقش را می بينم. نگـــاهم که از لای کلمـــات بيرون مـی زند می بينم که هنوز قلم روی حاشيه بالای نسخه ی دست نويس افتاده و آخرين قطره اش مثل هميشه روی نوک نازکش خشک شده. صداهايي محو و گنگ می آيد از پشت همان در، که هميشه بسته است، چه وقتهايي که هست در اين اتاق و چه وقتهايي که نيست. گنگ و نامفهوم و دايره وار می آيد، می خــورد به صفحه هـــای کاغذی و بعــد که از
لابه لای رشته های در هم تنيده می کشـد تو، گنگ تر و نامفهـوم تر می شود. اتاق کوچک است و احتمالاً در انتهای آپارتمان. آن طرف تر چند جاسيگاری پر روی همند و خاکسترهايي که پخش شده اند روی ميز؛ کنار همين نسخه ی دست نويس، کتابهای روی ميز، روی هم زير نور لامپ چراغ مطالعه خاک گرفته اند. در آن گوشه ی اتاق تخت او است و پتوی نامرتبش و جای لکه های خشک شده ای در متن سفيدی ملافه ها. يک ماشين تحرير کهنه هم روی طاقچه و اين همه ی چيزی است که چشم از اين جـا، از زير اين متن مـی بيند و روکه برمی گردانم هنوز شبح ها آن طرف پنجره در هم می پيچند و مچاله می شوند و بعد دوباره باز می شوند. اين طرف هم ديگر چيزی نيست، حداقل تا وقتی که او بيايد، در را باز کند، پرده را کـه کشيد و غبار پرده ها که توی هوا پخش شد، چند سرفه کند و بعد دوباره بنشيند پشت همين صندلی؛ نوک قلم را پاک کند و دوباره بنويسد. اما چند روزی است که نيامده. چند روزی می شود. حالا بحثشان حسابی بالا گرفته. مثل هميشه اوکوتاه می آيد. گره کراواتش را شل می کند، عينک گردش را از چشم برمی دارد و بعد حتماً چشم می دوزد توی چشمهای زن؛ به اين معنی که : نه! باور کن!
و بعد لابد دوباره و اين بار با خشونت عينک را می گذارد روی بينی کشيده اش و يک راست می آيد سراغ ما. احتمالاً زن مثل هميشه جيغ می کشد:
- می توانی بروی ... بعد هم فکر می کنی که من خرم ... اما کوروش ببين موهای من سياه هستند ... اما اين ها ... زردند ... بگو ... بگو اين ها روی تخت چه کار می کنند؟
و بعد بايد بنشيند، نه، دراز بکشد روی کاناپه ای که لابد پشت همين در است و شروع کند به گريه کردن. اشکهايش که جاری شد، او در را باز کند و از لای در دوباره نگاهش کند، اين بار شايد بدون معنی ... و بيايد تو.
پرده ها را می کشد، حالا چند سرفه و می نشيند پشت همين ميز، همين جا. نوک قلم را پاک می کند. نگاه می کند به بالای نسخه ی دست نويس. چند قطره ی سياه چکيده روی کاغذ و پخش شده، مثل هميشه برگه را جدا می کند، مچاله می کند و می اندازد توی سطل.
ديگر "پنجره" از اين جا معلوم نيست. تنها يک "ه" از پشت آخرين چين کاغذ پيدا است که آن هم پس از "نور زرد" محو می شود. کار هميشگی اش است. می شنوم. زير لب می گويد:
- عفريته ...
و دوباره می نويسد. همه چيز را از اول. مو به مو. از همان شب اول که تيرناز آمده بوده. همان شب که بايد باد می وزيده و لابد چين های صورتی دامنش را توی هوا بازی می داده و ساق های هوس آلودش را عريان می ساخته. دخترک حتماً کوزه ای داشته روی سر، روی لچک سفيدی که دور موهای طلايي رنگش بسته و آمده بوده مثل هر شب پی آب و حالا لابد برمی گشته که طبق عادت ديرينه راهش را کج کرده بوده طرف کلبه و حالا رسيده پشت در. اين جا است که من بايد برسم. منتظر بمانم و بعد از اين که بيرون آيد بکشمش. اين همه ی چيزی است که او به من گفته. او هميشـه به اين جــا کـه می رســـد، مکث می کند، سيگاری می گيراند و ادامه می دهد. تيرناز ايستاده پشت در و موهايش در امتداد افق به بازی باد خشک مانده اند در هوا و لبها به کمی خنده و کمی ترس در حال خنديدن.
سايه ی مرد پشت پنجره نگاه می کند. او را نديده ام. جز سايه اش و اين که عينک می زند و کراوات، ديگر هيچ. اسمش را هم نگفته. حتماً نخواسته. تنها يک بار نوشت، نمی دانم بار چندم بود، نوشت آقای "ک" اما خطش زد. آن قدر پر رنگ که جوهر نم داد به صفحات بعد.
"ک" دست می کشد زير موهای تيرناز:
- ديوانه ات شده ام تيرناز ... تو فرق داری با همه ...
- من؟ خودت گفتی بوی همان عفريته، کمال، را می دهم! نگفتی؟
- سخت می گيری؟ آن هم حالا که فقط من هستم و تو ...؟
- می ترسم ... از روستا همه ی راه را دويده ام تا اينجا ... ببين موهايم خيس شده! من فراری ام... حتا از خودم... از عشقم... او مرا می کشد ...
و بعد دوباره باد. اين جا است که شيشه ی من بايد برق بزند زير نور ماه. او دوباره مکث می کند. سيگار نصفه را توی جاسيگاری خاموش می کند. طی اين سالها به اين جا که می رسد، می ايستد. عرق از پشت گوشش سرازير می شود و می چکد روی "نور زرد کلبه" و جوهرش پخش می شود توی کاغذ. بقيه ی داستان را نمی دانم. چون هميشه همين جا تمام شده. اما اين بار لابد می خواهد بنويسد و گرنه بايد تا به حال بلند شده باشد و داد زده باشد:
- هی زن ... صـِدام نزن تا خـــودم بيدار بشم ... ســـراغم هم نيا ... می خواهم تنها باشم.
و بعد صدايي بايد جواب دهد:
- ما هميشه تنها بوديم ...
اما او اين کار را نمی کند. نشسته، هنوز نگاهم می کند. يک نگاه به من که پشت اين درخت ايستاده ام و يک نگاه به پنجره و می ماند روی سايه ها ...
با عجله سيگاری می گيراند، اين کارش جـــديد است. قلـــم را برمی دارد، حتماً می خواهد بنويسد که تيرناز آغوش از آغوش "ک" بيرون می کشد و می آيد بيرون و آن وقت من ... اما ... اين بار از نگــاهش می ترسم. قلم را سفت می فشارد بين سبابه و شست و می آيد طرف من. سرم را می کشم پشت درخت. قلم را تند تند می کشد از ابتدا تا انتهای خط، آن قدر که محو می شوم پشت جوهر سياه. حالا مرد پشت درختان بلـوط سياه مانده و احتمـالاً يا حتماً نگاه او بايد خيره مانده باشد به پنجره و سايه های آن. از لابه لای انبوه خط هـا می بينمش که بلند می شود. قلم را می اندازد روی نسخـه ی دست نويس. چـرخی می زند و گـره کراواتش را باز می کند. ســـرش را می گيرد نزديک در و داد می زند:
- هی زن ... تا بيدار نشدم صدام نزن ...
(این داستان در مجله شهرزاد شماره ی ویژه ی داستان نویسان دانشگاه صنعتی چاپ شده است)
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
11:43 PM |