تبليغاتX
رد نایابِ درد

 

شعر را هم از لابلای خاطراتم جمع کردم با کمی دلتنگی. (شعر قدیمی است ولی به تازگی تصحیح کرده ام.)

 

 

 

نشانی

 عادتهای کمی قشنگ ندارم

       با کمی بوی خوب برایتان.

دفترم فقط

    شبها جای خوبی است برای...

با

   طرحی روی پاکت سیگار

یا نوشته ای که پاک نشود

الکل هم ندارم.

دیگر باید به خیابان بروم

با تمام ناهنجاریم

         به دندان می کشم شهر را

                به خیابان می برم،

  گیر های خیابان به خیابان،

عینکم را تمیز می­کنم

     ته سیگاری له می شود

تا به خانه ای برسم

که سحر

ترانه­یی به پنجره اش می­چسبد

و صبح

تمام دخترکان دبستانی

از رؤیای نایابشان

دور می­شدند.

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:50 AM |

 

در نيست

راه نيست

شب نيست

  ماه نيست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

  بيرون ِ زمان

                  ايستاده­ايم

با دشنه­ي تلخي

در گرده­هاي­مان.

هيچ کس

با هيچ کس

سخن نمي­گويد

که خاموشي

به هزار زبان

در سخن است.

در مرده­گان ِ خويش

نظر مي­بنديم

با طرح ِ خنده­يي

و نوبتِ خود را انتظار مي کشيم

بي هيچ

خنده­يي.

                                                   15فروردين  1351(از دفتر ابراهيم در آتش)

1

و انسان تجسد وظيفه بود

در تمام اشعار حضرتِ شاملو هيچ نکته اي مبني بر اشارتي يا گوشه چشمي به عافيت نشيني و خطر نکردن ديده نمي­شود که اين حرف را در بين  قدماي فاضل و معاصرينِ شاعر فقط از شاملو مي­توان قبول کرد   که در زمان شکل بستنِ ذهن، شش ساعت جلوي جوخه اعدام مي ايستد تا زماني که دستور آزادي برسد . از کسي که به خاطر عقايد و افکار خاص خود ، يک بار فيش هاي کتاب کوچه را در منزل پدري و يک بار    در منزل همسر خود جا مي­گذارد و بر نمي­گردد تا حاصل تحقيقاتش را هم بردارد و با عشق، به همراه آيدا تمام آنها دوباره انجام مي­رساند. شاملو تنها وقتي افتاده مي شود و شکوه پايان ناپذيرش را پنهان مي کندکه آيدا بگويد: ( غول زيباي من ). کسي که گذرگاهش را بهاري نا بخويش آذين مي­کرد و مي­کند .

­شعرش پاينده باد.

2

بايد استاد و فرود آمد

هيچ يک از شاعران امروز و ديروز نخواسته اند که خلق بي شمار را بر دوش خود گرد حباب خلق بگردانند که بدانند خورشيدشان کجاست که ادعايي چنين خورشيد جوهره­اي طلب مي کند، در خور شاعر مسلکي همچون شاملو . کسي که نه خود که سايه­اش را هم به دنيا نفروخت و مثل فروغ از معدود شاعراني بود که به يگانگي شعر و زندگي رسيد و از زندگي به کلمه فرار نکرد و کنج عزلت برنگرفت ، بلکه شعر را زندگي آورد تا با عشق آيدا دلخوشي­هاي کوچکش را زياد و نه بزرگ! کند.(­بگذريم از اين که فروغ تا زنده بود مي­گفت شاملو به رنج کلمات نرسيده و معنا در او نهادينه نشده) اگر ( حتي به نادرستي ) ماندگاري شعر در ذهن را از خصوصيات شعر خوب در نظر بگيريم زندگي شاملو و تاثيرش برذهن را چکار کنيم.

روانش ماندگار باد.

3

من اما در زنان چيزي نمي يابم – گر آن هم زاد را روزي نيابم ناگهان ، خاموش-

حقيقتي است که شاملو در زنان چيزي نمي يافت( ولي سه زن اختيار کرد تا آيدا !) و به راستي نمي يافت که آيدا را هم چيزي نيافت حتي در شعر­نيز. در تمام عشق­واره هاي استاد هرگاه سخن از عشق و زن در ميان است به عشقي پايدار پاي­بند است و در اتوپيا­هاست که حقي به عاشقي مي­دهد وگرنه فراري به نامردي است يا ربايش عشقي به شقاوت. آيدا نيز در چشم شاملو حضور دارد آنگاه که او را برجلو خان مي­بيند و گرنه استقلالش ( حتي در آيدا در آينه نيز) شوخي کوچکي است من­باب مزاح ( وقتي مي­گويد با آيدا با هم از عهده ي عشقش بر مي آييم) يا چرخش ذهني است در گذشته و يا ملامت دختراني است بي­آينده و قهرمان­. چه در رنج نامه­ي آبايي و چه در آيدا در آينه و يا زندانِ چندين نقب. مي بينيد؟غروري شايسته­ي  پايدارترينِ شاعران. ولي،

 عشقش بي رهرو باد.

 

4

روز گاز غريبي ست نازنين

روزگارغريبي است استاد. که پس از رفتن ات يکي بر سرمي­کوبيد که بنياد و جايزه بين المللي راه مي اندازم و چنين مي­کنم و چنان ويکي ماهي و چندي سياه مي­پوشد ولي غم­هاي دل دختري زنده است­، که شب قبل از فرداي هجرتِ خاکت به سرش مي­زند و خودش به راه ، تا صبحانه را در تهران بزرگ و نا آشنا بخورد و کيفش را بزنند ، به فلاکتي به بيمارستان آريا­مهر برسد و گريه­ کند که و بدون تو تا عصر همان جا شعرهايت را بخواند که آنجاست که مي داند با گوشتِ بودارت کاري ندارد. روزگار غريبي است که پس از بي پايانيت به قتل نيز متهم شدي تا مصداق ( درويش مکن ناله ز شمشير احبا   کين طايفه از کشته ستانند غرامت) باشي . فراماسونري بودن و سلطنتي و طاغوتي بودن  بعد از خودت کنار اسمت نشست و چه زود و گرم گرم . اگر بودي باز هم خلق را خورشيد، رهنمون مي کردي يا ياوه ياوه خلايق مي­ناميدي­شان؟ . من دومي را مي پسندم که شايسته تر است.

حرفش مانا.

5

آنگاه دانستم که مرگ پايان نيست

و خفت زير خاکي که تيمور ها و چنگيز ها خفتند و آرميد زير خروارها خاک به انتظار ديدن فردا و پس از او همه سرگردان که چه کنيم. ولي کلمه شتاب نابي دارد و رونده موجودي است به غريب ترين شيوه ها . شعر ايران پس از او  ماند که پس از کسي نمي رود و نخواهد رفت ولي بسيار راه خودرا گم کرده و بيراهه رفته. ولي اين بار انگار قرار نيست نسل گذار باشيم و حمل کننده . نگاه کنيد و لذت ببريد. که راه همين ها چه پا برجا خواهد بود و نامشان . ( بدون دعايي)

6

ناگهان

             عشق

                    آفتاب وار

                                  نقاب برافکند

وبام و در

          به صورتِ تجلي

                              در آکند،

شعشه ي آذرخش وار

                             فرو کاست

و انسان

برخاست.                  

                                               (از دفتر در آستانه)  5 ارديبهشت 1376

شاملو مرد خبر به همين سادگي بود. راديوي پدر مثل هر شب خبر مي گويد و من منتظر; ولي نه منتظر اين يکي. رسانه­ي حکومتي به راحتي مي­گذرد.

- آخر اتفاقي نيافتاده که. يکي ديگر از اين جماعت پرحرف کم شده. هر چه کمتر بهتر. همين مواجب بگير­ها از غرب هستند که مملکت را به فساد کشانده­اند و طفلکي­ها را سر­به­هوا کرده­اند. پول از آمريکا مي­گيرند(چمدان ها يادتان مي آيد) اين شعر ها را بنويسند چند تايشان به دست مبارک خدا بيامرز سعيد کم شدند ولي کم نيستند که اين­ها.

.

.

.

.

حوصله ي نوشتن اين چند خط را ندارم مي ترسم فحشي چيزي بدهم بعد بگوييد بي تربيت هستم .

عکس هايي که  لابلاي متن ديديد و اينجا گذاشته ام مال همين چند روز پيش است. بزرگداشت شاملو در امام­زاده طاهر. دکتر زرافشان نيز بدون اعلام قبلي در برگداشت شرکت کرد و گفت که از بختياريش بيمارستان رفتنش مصادف شد با سالروز شاملو . پس از اعلام حضور زرافشان، جمعيت شعارهايي سياسي و به طرفداري از دکتر زرافشان سر دادند که به متشنج شده جو انجاميد. ولي با سخنراني کوتاه دکتر اوضاع به حالت عادي برگشت. فريبرز رييس دانا هم به قول خودش شده بود باديگاردِ زرافشان. پس از آن سيمين بهبهاني براي جمعيت حرف زد و شعري از شاملو خواند و بزرگداشت بدون درگيري و با شعرخواني جوانان سر قبر شاملو به پايان رسيد . براي يک بار هم که شده به خير و خوشي تمام شد . خدا بعدشو به خير کنه.

 شعر خوانی دوستداران شاملو

 

 

شاعر جوانی شعر می خواند

 

 

 

 

از معدود روشنفکرانی که زندان نیست و زندان هم کم رفته

فریبرز رییس دانا

 

 

باز هم او

 

 

 

دکتر زرافشان که چند روزی که نه چندین ماهی مهمان قاضی مرتضوی و اوین بود.

دوست زندانیش در زندان باید!!!!! عمل مینیسک پا کند.

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:44 PM |

دوستان این هم داستانی از دوست داستان نویسم قاسم طوبایی که فکر می کنم اگر درسها کمی به او مهلت بدهند و یه اتفاق کوچک دیگه هم بیفته ... البته اتفاق مهمی نیس...ولی...نه همین طور هم داستان نویس بزرگی می شه. ببینیم....................................................

 

                                                      مردی پشت درختان بلوط

 

قرار نيست. از اول هم قرار نبوده که من حرف بزنم. اما قبول کنيد، هر کسی هم که جای من باشد بالاخره يک روز به حرف می آيد و الان سه سـال است که من، اين جـا، پشت همين بلــــوط بلند ايستاده ام و آن طرف تر، توی تاريکی وسط جنگل، کلبه ای است چوبی با يک پنجره ی روشن. جلوی کلبه، زمين خاکی است و از همان جا که نور پنجره زمين را روشن کرده، تا آن جا که چشم کار می کند شاليزار است. سه سال است منتظرم و چشمهايم طی اين سه سال خيره مانده به روشنايي و تاريکی پنجره، به همان زن و مرد که در متن نور زرد پنجره در هم آميخته اند و انگـار لب هايشــان درون هـــم ريشــه دوانده باشد باز نمی شوند و همين منظره است که سه سال مرا همين جا شمشير به دست نگه می دارد. چقدر منتظرم تا خشم سه ساله ام را همراه همان کينه ای که خود او داده يکباره بيرون بريزم ... کی و کجا؟ ... اين را ديگر نمی دانم و همين است که سه سال آزارم می دهد ... .

    اين از منظره ی اينجـا و تاريکی و کلبه و ســايه ها و امـا چشم که می گردانم، بی آن که جوهرش را خط بزنم و يا دست در اصل متن ببرم، اتاقش را می بينم. نگـــاهم که از لای کلمـــات بيرون مـی زند می بينم که هنوز قلم روی حاشيه بالای نسخه ی دست نويس افتاده و آخرين قطره اش مثل هميشه روی نوک نازکش خشک شده. صداهايي محو و گنگ می آيد از پشت همان در، که هميشه بسته است، چه وقتهايي که هست در اين اتاق و چه وقتهايي که نيست. گنگ و نامفهوم و دايره وار می آيد، می خــورد به صفحه هـــای کاغذی و بعــد که از

لابه لای رشته های در هم تنيده می کشـد تو، گنگ تر و نامفهـوم تر می شود. اتاق کوچک است و احتمالاً در انتهای آپارتمان. آن طرف تر چند جاسيگاری پر روی همند و خاکسترهايي که پخش شده اند روی ميز؛ کنار همين نسخه ی دست نويس، کتابهای روی ميز، روی هم زير نور لامپ چراغ مطالعه خاک گرفته اند. در آن گوشه ی اتاق تخت او است و پتوی نامرتبش و جای لکه های خشک شده ای در متن سفيدی ملافه ها. يک ماشين تحرير کهنه هم روی طاقچه و اين همه ی چيزی است که چشم از اين جـا، از زير اين متن مـی بيند و روکه برمی گردانم هنوز شبح ها آن طرف پنجره در هم می پيچند و مچاله می شوند و بعد دوباره باز می شوند. اين طرف هم ديگر چيزی نيست، حداقل تا وقتی که او بيايد، در را باز کند، پرده را کـه کشيد و غبار پرده ها که توی هوا پخش شد، چند سرفه کند و بعد دوباره بنشيند پشت همين صندلی؛ نوک قلم را پاک کند و دوباره بنويسد. اما چند روزی است که نيامده. چند روزی می شود. حالا بحثشان حسابی بالا گرفته. مثل هميشه اوکوتاه می آيد. گره کراواتش را شل می کند، عينک گردش را از چشم برمی دارد و بعد حتماً چشم می دوزد توی چشمهای زن؛ به اين معنی که : نه! باور کن!

    و بعد لابد دوباره و اين بار با خشونت عينک را می گذارد روی بينی کشيده اش و يک راست می آيد سراغ ما. احتمالاً زن مثل هميشه جيغ می کشد:

    - می توانی بروی ... بعد هم فکر می کنی که من خرم ... اما کوروش ببين موهای من سياه هستند ... اما اين ها ... زردند ... بگو ... بگو اين ها روی تخت چه کار می کنند؟

    و بعد بايد بنشيند، نه، دراز بکشد روی کاناپه ای که لابد پشت همين در است و شروع کند به گريه کردن. اشکهايش که جاری شد، او در را باز کند و از لای در دوباره نگاهش کند، اين بار شايد بدون معنی ... و بيايد تو.

    پرده ها را می کشد، حالا چند سرفه و می نشيند پشت همين ميز، همين جا. نوک قلم را پاک می کند. نگاه می کند به بالای نسخه ی دست نويس. چند قطره ی سياه چکيده روی کاغذ و پخش شده، مثل هميشه برگه را جدا می کند، مچاله می کند و می اندازد توی سطل.

    ديگر "پنجره" از اين جا معلوم نيست. تنها يک "ه" از پشت آخرين چين کاغذ پيدا است که آن هم پس از "نور زرد" محو می شود. کار هميشگی اش است. می شنوم. زير لب می گويد:

- عفريته ...

    و دوباره می نويسد. همه چيز را از اول. مو به مو. از همان شب اول که تيرناز آمده بوده. همان شب که بايد باد می وزيده و لابد چين های صورتی دامنش را توی هوا بازی می داده و ساق های هوس آلودش را عريان می ساخته. دخترک حتماً کوزه ای داشته روی سر، روی لچک سفيدی که دور موهای طلايي رنگش بسته و آمده بوده مثل هر شب پی آب و حالا لابد برمی گشته که طبق عادت ديرينه راهش را کج کرده بوده طرف کلبه و حالا رسيده پشت در. اين جا است که من بايد برسم. منتظر بمانم و بعد از اين که بيرون آيد بکشمش. اين همه ی چيزی است که او به من گفته. او هميشـه به اين جــا کـه می رســـد، مکث می کند، سيگاری می گيراند و ادامه می دهد. تيرناز ايستاده پشت در و موهايش در امتداد افق به بازی باد خشک مانده اند در هوا و لبها به کمی خنده و کمی ترس در حال خنديدن.

    سايه ی مرد پشت پنجره نگاه می کند. او را نديده ام. جز سايه اش و اين که عينک می زند و کراوات، ديگر هيچ. اسمش را هم نگفته. حتماً  نخواسته. تنها يک بار نوشت، نمی دانم بار چندم بود، نوشت آقای "ک" اما خطش زد. آن قدر پر رنگ که جوهر نم داد به صفحات بعد.

    "ک" دست می کشد زير موهای تيرناز:

- ديوانه ات شده ام تيرناز ... تو فرق داری با همه ...

    - من؟ خودت گفتی بوی همان عفريته، کمال، را می دهم! نگفتی؟

    - سخت می گيری؟ آن هم حالا که فقط من هستم و تو ...؟

    - می ترسم ... از روستا همه ی راه را دويده ام تا اينجا ... ببين موهايم خيس شده! من فراری ام... حتا از خودم... از عشقم... او مرا می کشد ...

    و بعد دوباره باد. اين جا است که شيشه ی من بايد برق بزند زير نور ماه. او دوباره مکث می کند. سيگار نصفه را توی جاسيگاری خاموش می کند. طی اين سالها به اين جا که می رسد، می ايستد. عرق از پشت گوشش سرازير می شود و می چکد روی "نور زرد کلبه" و جوهرش پخش می شود توی کاغذ. بقيه ی داستان را نمی دانم. چون هميشه همين جا تمام شده. اما اين بار لابد می خواهد بنويسد و گرنه بايد تا به حال بلند شده باشد و داد زده باشد:

    - هی زن ... صـِدام نزن تا خـــودم بيدار بشم ... ســـراغم هم نيا ... می خواهم تنها باشم.

    و بعد صدايي بايد جواب دهد:

    - ما هميشه تنها بوديم ...

    اما او اين کار را نمی کند. نشسته، هنوز نگاهم می کند. يک نگاه به من که پشت اين درخت ايستاده ام و يک نگاه به پنجره و می ماند روی سايه ها ...

    با عجله سيگاری می گيراند، اين کارش جـــديد است. قلـــم را برمی دارد، حتماً می خواهد بنويسد که تيرناز آغوش از آغوش "ک" بيرون می کشد و می آيد بيرون و آن وقت من ... اما ... اين بار از نگــاهش می ترسم. قلم را سفت می فشارد بين سبابه و شست و می آيد طرف من. سرم را می کشم پشت درخت. قلم را تند تند می کشد از ابتدا تا انتهای خط، آن قدر که محو می شوم پشت جوهر سياه. حالا مرد پشت درختان بلـوط سياه مانده و احتمـالاً يا حتماً نگاه او بايد خيره مانده باشد به پنجره و سايه های آن. از لابه لای انبوه خط هـا می بينمش که بلند می شود. قلم را می اندازد روی نسخـه ی دست نويس. چـرخی می زند و گـره کراواتش را باز می کند. ســـرش را می گيرد نزديک در و داد می زند:

- هی زن ... تا بيدار نشدم صدام نزن ...

(این داستان در مجله شهرزاد شماره ی ویژه ی داستان نویسان دانشگاه صنعتی چاپ شده است)

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:43 PM |
Free counter and web stats