Į
زن (از اینجا)
به چینهای دامنی
سرکش و خوش
که بادها
هر شب به خانه میروند
دامنِ زن
(از آنجایی که شما ایستادهاید)
چینهای آبی
بچهگانه
در ته چاه
که فرشتهای در آن سقوط کرده است
شاید من
(از آنجا که زن ایستاده)
دریچهای باشد
گذرگاه بی دردسرِ باد
کوزه ای و لنگه های خونی در
که سایه های سیاهی دارند
شما را فکر می کنم
دست و پای زنی باشید
که به طاقی کهنه تکیه داده
سنگ بر آب بیاندازد
ΪΪ
در چشمهای تو
زنی راه میرود
آههایش
تهنشینِ سینهی بادها
تَننشینِ آوازکولیها
ĬĬĬ
بر جانِ آبی من
باد بریز سوزی،
صبحِ دشتهای جنوب
سرطان رویاهای تو است
به جانِ ستارهای
که وِرارِ ماست
از پریروزِ جهان
لحظهای صبح بیاور
و برای ترانههامان
پس از غروب
تختخوابی دو نفره
از کاغذ کاهی
محمد باقر حاجیانی زمستان 84

