این نوشته شعر نیست و به طور موقت اینجا خواهد بود. تا اعصابم و خودم خوب شویم. اگر شعری هم یادم آمد مهمان شما هستم. ولی شما نباید این چند خط را حداقل با "دلخوشی" بخوانید. نوشتههای سر صبحی است، که شب تا صبحش را دلم روی تخت قمه زده و غلت و تا حالای روز را قی.
نوشتن برای فکر کردن(1)
اصفهان سرآمدِ شهرهای جهان نمیشود
وقتی نمیتوان دست بر گردنِ کسی انداخت در خیابانها
پیادهروهای تهران آنقدر جا ندارند که ندانیم کجا را قدم میزنیم
چنارها برای روسریهای پایین رفته سرخم نمیکنند.
توی این مملکت جزامیها نه شعر می توان نوشت نه هیچ چیزی برای تو
پارکها را نمیتوان به امید خرید کلوچهای زیر پا گذاشت و سیگار کشید
هیچ جای این خاک نفرین شده برای عصرهای دوستانه ساخته نشده
هیچ درخت انگوری شراب نمیشود
هیچ نازِ کوزه بردوشی در راه چشمه مردِ مستِ خواهانی را نمیبیند.
سمِّ اسبان و تیغِ مغول آشنای دیرینهاند و
باتومهای سرِ چهارباغ برای من آشناتر از کتابخانهی مرکزی
یا ایست بازرسی قبل از شاهین شهر،
که موهایم و چیزهایی را آنجا در مشت غول نتراشیدهی سبز و سیاه جا گذاشتم.
(یک الگانس و چند نخراشیده
برای طراحی صحنه لازم است)
خانهی گنجی شاید شادترین نقطهی این دهکدهی بیآب باشد
و جنّها فقط تا پشتِ این اتاقِ کوچکِ من آمدهاند
کُنار گیرشان نمیآید در این شهر بی جنوب که
نه!
تمام این سرزمین سرطانِ خون از نوعِ گراناز موسوی دارد و من
فقط حرفهای بزرگ یاد گرفتهام و این روزها چشمهای سایهدار.
سخت نیست که بخواهی نخندی و صورتت بد شکل باشد.
فقط باید چند احمقِ بالفطره دور و برت بپلکند
و خندههای زهرداری را که روی صورت من میریزند توی تنت تزریق کنند.
آن وقت سزارین شدهی منی
آویزانِ دوقلویِ این روزهای مردهات،
و تمام جکهایی که بلدی و بامزه بازیها هم خندهاش را
در نمیآورد.
موهایت را ببند و زیرِ شعرهایت تاریخ میلادی بگذار،
فردا در وبلاگ و میل و همه جا فحشها سرشان را به امید دیدارِ تو میخارانند.
(فونتهای کج و کولهی ایمیلها
موهایی در مشت فشرده
و خندههای کسی با دندانهای سیاه)
که میگوید اصفهان سرآمدِ شهرهای جهان میشود
وقتی مانتوهای زیرِ زانو هنوز کوتاه است
(پاترول سبز برای سطر قبلی ترمز میزند)
و سه تار زدن در اتاقِ تلویزیون گناه؟
اینجا و آنجا گهِ سگ هم نمی شود تا که
دخترها را نباید از حمامِ سوخته با موی جزغاله بیرون آورد
و از اتاقِ سوخته با روسری و چادر بیرون آمد.
اصفهان دستلرزههای من و گریههای تو هم نمیشود
چه پشتِ تلفن
چه اینجا، روی کیبورد.
حالا بشین شعر بنویس یا Chris De Burgh گوش کن که بخواند:
The Last Time I Cried ……..
Cohen را زار بزن یا هر کسی
اگر ذرهای از کثافتها کم شد،
یا این غولهای سبز و سیاه ایست بازرسیها
فهمیدند که خنده با کلوچه و سیگار یعنی چی.
30/1/85
بعد از نوشتار:
نه این زندگی دست من و تو را خواهد گرفت
نه هیچ شهری جای خنده و دیوانگیهای توست.
خوابآلوده و گیج،
یک آبمیوه و چند تا کمپوتِ میوههای مرده
غذای تویی نیست که
آخرین بازماندهای...(جیغ ممتد قطار در گوش متن)... اینجا گودترین دشت جهان است. اصفهان.
3/1/85
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
3:5 PM |