تبليغاتX
رد نایابِ درد

 

گفتاری کوتاه از محمود نیکبخت به جای مصاحبه

 

محمود نیک بخت با خنده ای که همیشه قبل از سلام بر لب دارد، تا کنون کتب متعددی را به گنجینه ی ادبیات ایران افزوده است.  "از گمشدگی تا رهایی، شعر و زندگی فروغ فرخزاد" و "مشکل شاملو در شعر" به همراه دو شماره "کتابِ شعر"  به گواهی افرادِ درگیر برجسته ترین بررسی­هاست و این روزها کمیاب­ترین، به گونه ای که در اصفهان، زادگاه استاد و این کتاب­ها نیز به سختی پیدا می شود.استاد این روزها نیز درگیرِ اتمامِ مراحل قبل از چاپِ کاملترین بررسی صناعی بوف کور است که به گفته ی خودشان جامع ترین تحقیق در این زمینه است که چند سالی وقت استاد را گرفته است.

وی را یک بار به برنامه ای دعوت کردم که به دلایلی متاسفانه دیرفهم نیامد، حالا که برای مجله سوال ها را بردم، حاضر به مصاحبه نشد، فقط نوشت:

 

 

 

ای عزیز!

در واقع، پرسش های شما همه(جز یکی دوتای آخر)پیرامون حرف و حدیث­هایی است که ژورنالیزم ادبی و ادب روزنامه­ای، به ویژه در دو دهۀ گذشته، بر فضای قرهنگ و ادبیات امروز غالب کرده است. اگر مطرح کردن این پرسش­ها، به قصد آسیب شناسی این بازار مکارۀ ادبی است، زنده باشید و اگر در ادامه­ی همان تبلیغ و تظاهر هاست، دریغ.

یکی از مهم­ترین هدف­های این گونه جو و جریان سازی­ها، همین است: نسلی را به شبه شعر و شبه فرهنگ مشغول کردن و به جای فرهنگ سازی، آنها را به فرهنگ بازی و فرهنگ سوزی کشاندن.

ببینید! ادبیات هر نسلی بر اساس  مجموعه ویژگی­ها و دستاوردهایی شناخته می شود که آثار آن نسل توانسته برای فرهنگ و جامعه به همراه آورد. یعنی، هر فردی به لحاظ ویژگی درونی و بیرونی خود و تاثیر و تأثّر متقابلی که میان این دو عرصه وجود دارد، برخوردار از دنیای ویژه خویش است و با شناخت آن می تواند به حضور و منظر خاص خود دست یابد و بر بنیاد این تشخّص، به صناعت و ساختار ویژه­اش در هنر و ادبیات برسد. حال، اگر شما به اغلب آن گونه چهره­ها و جریان­ها نگاه کنید، در می یابید آثار آنها نه فقط فاقد چنین تشخّص صناعی و ساختاری است و در آنها نشانی از چنان نگاه و دنیای تازه­ای نیست، بلکه اینان به جای تشخّص، به راه تمایز رفته­اند. تا که با برجسته و غالب کردن یکی دو ویژگی فرعی بر آثار خود، از دیگران متفاوت و متمایز باشند و این تفاوت­های تجویزی و تصنّعی را خصلت عصری و نسلی خود بدانند.

اگر بخش غالبی از آثار دهه پنجم و ششم این سرزمین، با اندیشه­گرایی و کلی­گرایی در بیان و برخی مطلق­نگری­های دیگر، از عرصه شعر زنده و خلاق دور ماند، این گونه چهره­ها و واسطه­های ادبی آمدند و با تجویز آن روی سکه، یعنی با تبلیغ اندیشه گریزی و بی معناسازی، نحوگریزی و متمایز نمایی، نقش خود را در ایجاد گونه­ای شبه شعر و شبه ادبیات انجام دادند و توانستند با امکانات رسانه­ای و جو و جنجال­سازی روزنامه­ای، فضای فرهنگ و ادب معاصر را با این گونه موج­های کاذب آغشته سازند.

در همه جای دنیا، هم ادبیات ژورنالیستی و روزنامه­ای وجود دارد و هم ادبیات اصیل و چهره­هایی که فارغ از هیاهوها، با شناخت و نقد، شناختی زنده از امروز و دیروز خود، به کار فرهنگ سازی عصر خویش­اند.اوّلی، بیشتر بستری برای کنش و گفتگوی انتقادی عصر و ابنای روزگار را فراهم می­آورد و دومی در پی کشف و گشودن افقهایی تازه به روی فرهنگ و جامعه است. امّا در اینجا، به ویژه پس از جنبش مشروطه تا کنون، روزنامه­ها و ادب روزنامه­­ای نه فقط بستر ساز ادبیات واقعی نبوده­اند بلکه با تقلید و تبلیغ، ابزار اشاعه و انتشار آن جریان­های کاذب بوده­اند. با نگاهی به این صد سالی که بر ادبیات امروز گذشته است می توان به راحتی دریافت، دستاوردهای ادبیات معاصر ما حاصل رهروی آن چهره­های یگانه و تنها بوده یا نتیجه­ی تظاهر و تبلیغ این معرکه­گیری­ها. اگر در هر دوره­ای، بخشی از توش و توان فرهنگی نسل جوان ما، خوراک این دجّال­های به ظاهر ادبی نمی­شد، ادبیات معاصر می­توانست به آن غنا و قدرتی دست یابد که هر جامعه زنده­ای به آن نیاز دارد. برای شناختن خرمهره و زُخرُف از گوهر، معیار و محک ساده­ای در دست است. نگاه کن آنها، میان خود و حقیقت، میان خود و جهان، به حقیقت و جهان یاری می­رسانند یا به خود. آثار آنها به دکان و ویترینی برای تظاهر و تبلیغ "خود" صوری و سطحی آنهاست، اما چنان غرقِ شعبدۀ خویش­اند که از «مرگ و غیاب مولّف» هم حرف می زنند.

 

محمود نیکبخت.آذر 84

 

 

.......................................................................................

شعری از محمود نیکبخت

 

 

هنوز

 

 

شاید هنوز هم

مرد بر سر چینه نشسته است

 

شاید این دست های اوست

که در شب سفید می زند

 

امشب

این گلدسته چه سیاه است و بلند

نمی دانم

نه دستی

نه ماهی

از شب

از بادی که نمی بینم

این ستاره همیشه می لرزد

بر تاریکترین ساقه­ای که پیدا نیست.

 

محمود نیکبخت......زمستان 68

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 0:42 AM |

 

 

 

من به قضاوت تاریخ باور دارم

 

مصاحبه با حافظ موسوی

 

"حافظ موسوی متولد پانزدهم اسفند 1333 در رودبار است. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم متوسطه در همان شهر گذراند و بعدا برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه ملی سابق(شهید بهشتی فعلی) شد، که در جریان انقلاب فرهنگی از ادامه تحصیل بازماند.

نوشتن را از دوره جوانی آغاز کرد و نخستین اشعارش را در مطبوعات به چاپ رسانید. تحولات سیاسی پس از انقلاب مانع از آن شدکه کارهایش را به موقع عرضه کند تا اینکه از اواخر دهه شصت همکاری با مطبوعات ادبی را به طور جدی آغاز کرد که تا به امروز ادامه دارد.حاصل کار او در مطبوعات انتشار ده ها مقاله و مصاحبه است که در آینده به صورت کتابی مستقل منتشر خواهد شد.

نخستین دفتر شعرش را در سال 1373 با عنوان « دستی به شیشه های مه گرفته دنیا» منتشر کرد که جایزه ادبی گردون را از آن خود کرد. دومین کتاب او مجموعه شعری است با نام « سطرهای پنهانی» که در سال 1378 منتشر شد که با استقبال گسترده منتقدین و خوانندگان شعر روبرو شد. دومین چاپ این کتاب تازگی­ها وارد بازار شده است.

سومین مجموعه شعرها حافظ موسوی « شعرهای جمهوری» است که در سال 1380 منتشر شده و تازه­ترین اشعار او در کتابی با نام« زن، تاریکی، کلمات»، سال 85 به چاپ سپرده شد و دو شعر از آن انتهای همین مصاحبه خواهد آمد.

از این شاعر کتاب دیگری در زینه پژوهش ادبی منتشر شده که در آن به بررسی آثار و زندگی زنده یاد مهدی اخوان ثالث پرداخته است. این کتاب در سری کتابهای «چهره­های قرن بیستمی ایران» توسط نشر قصه در سال 1381 منتشر شده است.

حافظ موسوی عضو کانون نویسندگان ایران است و علاوه بر فعالیت در موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر به همراه دو دوست قدیمی خود، شمس لنگرودی و شهاب مقربین، به عنوان دبیر تحریریه با ماهنامه ادبی کارنامه همکاری داشته است."


 

 

*آقای موسوی، با سپاس از اینکه مصاحبه را پذیرفتید برویم سراغ سوال اول که از همه­ی کسانی که با آنها مصاحبه شده پرسیده ام، شما شعر دهه هفتاد را چه می بینید؟ جریان؟وضعیت؟موج؟... و چرا؟

 

·در مورد شعر دهه هفتاد در میزگردی که شما برگزار کردید به تفصیل صحبت شد. بنابراین سعی می کنم پاسخ را مختصر کنم. شعر دهه هفتاد به نظر من یک مکتب شعری نبود. از نیمه دوم دهه شصت تحولاتی در شعر فارسی رخ داد که این تحولات در دهه هفتاد به اوج خود رسید. دلیل اصلی این تحولات تغییراتی بود که در شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه رخ داده بود. استقرار نظام جدید در ایران به جای نظام قبلی ، که همه­ی روشنفکران(یا چیزی نزدیک به همه­ی روشنفکران) آرزوی سقوط آن را داشتند و خیلی­ها به خاطر همین آرزو حبس کشیده بودند و بعضی­ها حتی جان خود را بر کف دست نهادند، یک تحول بسیار مهم بود. اما همانطور که می دانید سیستمی که به جای سیستم قبلی مستقر شد همانی نبود که روشنفکران ایران در آن اتفاق نظر داشته باشند.

از سوی دیگر بحران در بلوک شرق و فروپاشی شوروی و دیوار برلین را هم داشتیم که ضربه­ی محکمی بر بنیادهای تفکر بخشی از روشنفکران کشور وارد کرد. یکی از مهمترین دست­آوردهای این دو تحول بزرگ داخلی و خارجی این بود که روشنفکران را واداشت به تفکر و اعتقادات و آرمان­های خود دوباره بیاندیشند. بعنی خودشان را زیر ذره­بین بگذارند. در گذشته این کار کمتر صورت می­گرفت. معمولا دیگران بودند که باید زیر ذره­بین­های ما قرار می­گرفتند.

اما این بار قضیه فرق می­کرد. طی کمتر از ده سال جریان عظیمی از جامعه روشنفکری، اعم از مذهبی و غیر مذهبی(حلقه کیان، سروش و کسانی که در مرکز مطالعات دور آقای خوئینی­ها جمع شده بودند) نتایج مهم و ارزشمندی داشت که یکی از نمودهای آن جنبش دوم خرداد بود. در جریانات سیاسی غیر مذهبی هم نمودهای آشکاری داشته اما چون موضوع بحث ما نیست از آن در می گذریم و به ادبیات دهه هفتاد بر می گردیم.

نگاهی به فهرست کتابهای منتشر شده در دهه هفتاد و دقت در موضوعات آنها به ما نشان می دهد که چه تغییر مهمی در حوزه شعر و داستان و تفکر ما رخ داده است. فراموش نکنید که برخی از بهترین آثار داستانی ما هم در همین دوره، یعنی از نیمه­ی دوم دهه­ی شصت تا پایان دهه­ی هفتاد منتشر شده است. بنابراین به اعتقاد من دهه هفتاد یکی از پربارترین دوره­های ادبیات فارسی است.

آنچه امروز از آن به عنوان شعر دهه هفتاد نام برده می شود حاصل چنین شرایطی است. یعنی نقطه عزیمت در شعر و داستان یکسان بود. اما نقطه عزیمت نمی تواند لزوما به اشتراک در نتیجه بیانجامد. شاعران و داستان نویسان ما همه می خواستند در میراث گذشته بازاندیشی و تجدیدنظر کنند. اما خوشبختانه اغلب از راه­های ویژه خودشان حرکت کردند. اشتراکات وجود دارد. اما ویژگی­های فردی در اشتراکات غرق نشده است.

در شعر دهه هفتاد کسانی چون باباچاهی، مسعود احمدی، براهنی، سید علی صالحی، هرمز علیپور، زرین پور، عبدالرضایی، فلاح، مقربین، شمس لنگرودی، بیژن نجدی، هیوا مسیح، پاشازاده، شهرام رفیع زاده، شهرام شیدایی، ایرج ضیایی، کسرا عنقایی، یزدان سلحشور، مسعود جوزی، سعید صدیق و کسان دیگری که در این لحظه نامشان را به یاد نمی آورم حضور داشتند. هرکدامشان یک یا چند کتاب منتشر کردند. شعر این آدم­ها را نمیتوان زیر یک عنوان قرار داد. تازه این اسامی مربوط به کسانی است که عمده کارهای شعری خود را دهه های شصت و هفتاد منتشر کرده اند و گرنه کسانی چون آتشی، سپانلو، احمدرضا احمدی و بیژن نجدی جلالی و مفتون امینی هم در این دوره بسیار پرکارتر و فعال تر از گذشته بودند. و کارهایشان هم متفاوت از کارهای گذشته بوده است. اما کسی آنها زیر مجموعه شعر دهه هفتاد نمی داند. در حالی که همه اینها باید در این دوره مورد بررسی قرار گیرند تا معلوم شود چه اتفاقی در شعر ما رخ داده است.

نام گذاری"شعر دهه هفتاد" را نمی دانم اول بار توسط چه کسی صورت گرفت. این نام از اوسط دهه هفتاد رایج شد و نوشته­ها و نقدها بسیار تکرار شد. منظور از شاعران دهه هفتاد هم ، نزد آنهایی که این نام را به کار می برند همه ی نام­هایی که من پیشتر گفتم نبود. اما این موضوعات حالا دیگر اهمیت چندانی ندارد. مهم این است ما یک گنجینه ی شعری متنوع از دهه هفتاد در پیش رو داریم که بخشی از آن قطعا ماندگار خواهد بود.گنجینه ای که افراطی ترین تجربیات و متعادلترین تجربیات را در خودش دارد. باید کمی صبر کرد تا معلوم شود تیر چه کسی به هدف نشسته است.

 

* فلسفه و آرای فیلسوفان مدرن و پست مدرن موئلفه تاثیر­گذاری در ادبیات دهه هفتاد می نماید که می­توان رد آن را در شعرهای زیادی  یافت. نظر شما چیست؟

 

 ·دیدگاه و نظریات فیلسوفان پست مدرن و شارحان آنها در دو دهه اخیر در کشور ما بازتاب وسیعی داشته است. تا جایی که حتی سریال­های تلویزیونی عامه­پسند هم از این تاثیرات دور نمانده­اند.

در ایران البته گروه­هایی با نیت ارتجاعی به سراغ پست مدرنیسم رفتند و فکر کردند می­توانند عقاید قرون وسطایی خود را با رنگ و لعاب پست مدرن به خلق­الله قالب کنند. انصافا موفقیت­هایی هم داشتند. اما این فقط یک حاشیه است. جریان اصلی  تاثیر مثبتی است که دیدگاه­های پست مدرن بر اندیشه و هنر ما به جا گذاشته است.

این تاثیر در شعر و داستان دهه هفتاد به دو صورت اتفاق افتاده است. صورتِ اول صورتِ ظاهری است. یعنی گرایشِ پست­مدرن به صورت یک روکش بر ظاهرِ شعر یا داستان کشیده شده است. صورتِ دوم به صورتِ عمیق­تری است. یعنی پست مدرنیسم به صورت یک نوع نگاه در عمق اثر نفوذ کرده است.

تعدادی از داستان­ها و شعرهای بیژن نجدی از این نوع است. حتی در کارهای بیژن جلالی هم گاهی این نوع نگاه وجود دارد. در شعرها و داستان­های نسل ما و جوانتر از ما بازتاب نگاه پست مدرن هم کم و بیش دیده می­شود. اما خواهش می­کنم به این نکته توجه داشته باشید که منظورِ من نگاهِ پست­مدرن است و گرنه ادا و اطوارهای پست­مدرن چیزی درحد شوخی­های سریال­های تلویزیونی است.

 

* شعری که امروزه شاهد آن هستیم که گاه به تبعیت از شعر دهه ی هفتاد، شعر دهه ی هشتاد نامیده می شود. حال اگر این نام را بپذیریم، به نظر شما موئلفه های این شعر چیست؟

 

· در میزگردی که برگزار کرده بودید عرض کردم که تقسیم بندی شعر به دهه های هفتاد و هشتاد و از این قبیل، چندان اعتباری ندارد. قرار نیست در آغاز یا پایان هر دهه جریان ادبیات عوض شود. بنابراین من شخصا منتظر وقوع هیچ حادثه ای در پایان هیچ دهه­ای نیستم. در عین حال همیشه ممکن است حادثه­ای با شکوه رخ بدهد. از این توضیح که بگذریم به نظرِ من شعر ما در سال­های اخیر راه و روش بهتر و روشن­تری را در پیش گرفته است.

به نظرم این طور می­رسد که هر چه جلوتر می­رویم شاخصه­های اصیل­ترِ  شعرِ دهه­ی هفتاد  شکوفاتر می­شود. شعرِ امروزِ نسلِ جوان به مراتب بیشتر از ده سال قبل قابل خواندن است و لذت بردن. به نظر می رسد که شعرِ شاعران جوان ما دارد ارتباط عمیق تری با زندگی اجتماعی ما پیدا  می­کند و این پدیده­ی بسیار مهمی است.

 

* موضوع جدیدی که مطرح است، بحران مخاطب و پایان شعر است...

 

· امیدوارم شعر هیچ وقت پایان نیابد. دنیای بدون شعر دنیای بی روح و کسل کننده­ای خواهد بود. اما ناچاریم بپذیریم که شعر کارکردهای عمومی خود را از دست داده است. خب این طبیعی هم هست. اما شعر همچنان حضور دارد. حضوری مهم و تاثیر گذار. کدام نویسنده و فیلسوف و سینماگری را می شناسید که از تاثیر شعر برکنار باشد. مگر نه این که همین عباس کیارستمی خودمان دارد با فیلم­های شاعرانه اش در دنیا مطرح می شود. مگر نه این که در آمریکا مولانای خودمان در ردیف پرفروش ها قرار گرفته است؟

پس هنوز نمی­توان در باره پایان شعر صحبت کرد.

 

* آوانگاردیسم همیشه قلب تپنده­ی هنرها بوده است. مرگ آوانگاردیسم موضوعی است که خیلی­ها را ترسانده که البته بی ربط به سوال قبلی نیست.

 

· در مورد مرگ آوانگاردیسم چیزی نشنیده­ام. اگر روحیه آوانگارد وجود نداشته باشد، هنر، همه هنرها پژمرده خواهند شد.

 

* ما یک موقعیت­هایی در زندگی داریم که ممکن است به فضای شعرمان نیز نزدیک باشد. فکر می کنید ما موقعیت­های آفریده را زندگی می­کنیم یا موقعیت­ها را شعر می­کنیم. مثلا برای نوشتن یک شعر روان­پریش باید زندگی پریشان و آشفته­ای داشته باشیم؟

 

· شاعران راستین همیشه- یا اغلب- از شخصیتی راستین برخوردار بوده­اند. شاعری که با خودش صادق نباشد، با جهان صادق نباشد، گمان می­کنم شعرش به دل ننشیند. اما با آشفتگی و پریشان­حالی که شما اشاره کردید، اصلا میانه ی خوبی ندارم. دوره ی این حرفها گذشته است.

 

* آقای موسوی فکر می کنید شعر امروز باید بوطیقا داشته باشد یا نه؟ اگر بله کو؟ کدام بوطیقا؟

 

· بوطیقای شعر نوِ فارسی همان چیزی است که نیما گفته و نوشته است. بعد از نیما هم کم و بیش کارهایی صورت گرفته است. اما چاره ای نیست جز این که اعتراف کنیم که ادبیات ما در این زمینه فقیر است.

بوطیقای شعر امروز از دل مجموع حرف­هایی که در هفتاد سال گذشته گفته و نوشته شده است، قابل استخراج است. اما هنوز کسی دست به چنین استخراجی به صورت جدی و حرفه­ای نزده است.امیدوارم روزی این استخراج صورت گیرد.

 

* يکي از دلايلي که شاعران و هنرمندان بسياري براي غريب نوسيي خود ذکر مي کنند قضاوت تاريخ است و دليل بسياري از دوستان براي شعريت بعضي متون ماندگاري تاريخي است. به نظر شما ماندگاري تاريخي به تنهايي مي تواند دليل بر شعريت يک اثر باشد؟

 

· من به قضاوت تاریخ باور دارم. در حوزه کار ما- یعنی ادبیات- قضاوت­های تاریخی اغلب قابل اعتماد است. همان قضاوتی که فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، خیام، نیما، شاملو، اخوان، فروغ، و سپهری را برگزیده است و چنین جایگاهی بدان­ها داده است، به احتمال قوی در مورد باشندگان هم همان طور عمل خواهد کرد. البته این حرف بهانه­ای ممکن است بشود برای کسانی که راه گوش و دل مردم را بلد نیستند و گناه را می­خواهند به گردن دیگران بیاندازند و ما را به تاریخ حواله می­دهند. فراموش نکنیم که اغلب شاعران بزرگ ایران و جهان در زمان حیات خود هم معروف و محبوب بوده­اند.

مگر حافظ نمی گفت:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود... 

نیما هم اگر چه دیر فهمیده شد اما فراموش نکنیم که فرهیختگان جامعه به گرد او حلقه زده بودند. وضع شاملو و فروغ و اخوان که جای بحث ندارد. من شخصا از این نظر وضعیتی مشابه فروغ را می­پسندم. شاعری که شعرش وسیع­ترین ارتباط را با هم­عصران برقرار کرد- و می کند- و از روی دیگر چیزی بدهکار تاریخ نیست.

 

* کار جدیدی را در دست انتشار دارید یا نه؟

 

 · مجموعه شعر«زن، تاریکی، کلمات» را بریا چاپ ­آماده کرده­ام که هم اکنون در وزارت ارشاد است و امیدوارم همین امسال از چاپ در بیاید. مجموعه دیگری را شروع کرده ام که چندتایی از شعرهایش را برای شما خواندم. نام فعلی آن « خرده ­ریزِ خاطره­ها» است. اما نمی دانم کی به سرانجام خواهد رسید.

 

* چه خبر از کانون نویسندگان. چیزی به بیرون درز نمی­کند...

 

· در مورد کانون نویسندگان در کمال تاسف باید بگویم که کانون در سه سال اخیر همچنان از حق برگزاری مجمع عمومی محروم بوده است و این لطمه ای جدی به فعالیت کانون وارد می کند. در عین حال کانون همچنان حضور دارد و در برابر مسائل و مشکلات اهل قلم واکنش نشان می دهد و مهمتر از همه این که کانون  در وجود تک تکِ ماها وجود دارد. کانون گرامی ترین نهاد روشنفکری کشور است و برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و قلم که آرزوی هر روشنفکر و نویسنده ای است، بهای سنگینی پرداخته است.

 

* و کارنامه؟

 

·حتما اطلاع دارید که اخیرا رای هیت منصفه درباره کارنامه صادر شد. هیت منصفه کارنامه را محکوم کرد و به نظر می رشد که امیدی به تغییر رای آنها وجود ندارد. هیت منصفه با رای خود به شعر و ادبیات امروز ایران خیلی بی انصافی کرد.

 

 

*تاریخ انجام مصاحبه، زمستان 84 می باشد.

 

......................................................

دو شعر از حافظ موسوی، دفتر  "زن، تاریکی، کلمات"

[...]

 

 

 

تمامِ این مسافرخانه

از عطر دست های تو

پر خواهد شد

 

دهان اگر باز کند

این چمدان!

 

 

فرصت ها

 

 

 

 

برای من کمی از دست هات را بفرست

 

حالم بد است

دیوارها

تعادلشان را

از دست داده اند

 

همیشه فرصت افتادن هست

همیشه فرصت در خاک غلت زدن

همیشه فرصتِ در جویِ پر لجن دراز شدن

همیشه فرصت مردن

 

همیشه فرصتِ کمی از دست های تو اما برای من

چقدر کم است!

 

 

 

 

 

 

*این نوشته، در مجله ی هفت پرده (مجله ی کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان) شماره 6، بهار هشتاد و پنج چاپ شده است.

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 0:40 AM |

 

 

سرم درد می­کند. سردم است، می­لرزم...کلاهم را بر می دارم. این را زنگ بزنم...خدا کند نه پول بخواهد نه بپرسد کی مطلب می­دهد؟... این را هم زنگ بزنم.

- «... راستی آقای آتشی چطور است؟ می توانم باهاش حرف بزنم...خب خب پس!... آها فهمیدم فردا زنگ می زنم کارنامه ...باشه نه..مرسی خداحافظ»

- «سلام رضا خوبی؟... ها؟ چی؟ ... آره... همون بود که خودت گفتی. ولی حالش خوب نبود»

- «... جدی بستری شد؟ ...کی؟ ... نه زنگ زدم خونه...آره...حالا خدا بخواد از بیمارستان که اومد، زنگ می­زنم ببینم چی کار کرده... نه خودم بش می گم... نه... خداحافظ»

سردم است و می لرزم . زود لباس­ها را بکنم و بخوابم...

« وحید کسی کارم نداشت؟...اِه؟!... کی؟ بده ببینم...»

(صدا و صحنه سیاه،  

                   شروه­ی بوشهر روی بازتاب­هایی از آب دریا

                                                                   بر صحنه به گوش می­رسد)

 

 

 

 

 

 

دو دستِ برآمده از گور

سِفرِ مرگ پیماییِ منوچهر آتشی

                                                           (که واقع شد پس از مرگ او)

 

کوله­پشتی­هایمان را بغل کرده­ایم. در سرمای سرد ما بین دیوارهای سیمانی ترمینال انگار آواره و دربدر نشسته باشیم. ساعتی برای بیکاری. کم کم تمام ترمینال خلوت شده و ما هستیم و چندتایی که تا تهران همسفر مایند. ما دو نفر بودیم...

 

تهرانِ دود تالارِ وحدت ساعتِ صبح

سرمای تهران گزنده است. برای صبحانه­ی نان و پنیری، کنار سربازها نان گرفتیم و در جوارِ بازاریان خوردیم. حالا ساعت 8 است و جز ماشینی که باری گل سفید و روبان سیاه برای منوچهر آورده کسی پیدایش نیست. کم کم پیرمردِ سیگار بدستی پیاده­روِ جلوی تالار را منظم قدم می زند و یکی دیگر، پالتوپوشِ مغموم، روی صندلی سیگار می کشد. حالا پلاکاردهای تسلیت اطراف تالار پیدایشان می­شود ولی باز خیلی­ها یادشان رفته آخرین کلاس منوچهر است. اکثراً، لهجه جنوبی است، گرم و بودار. بوی نم­دارِ سیگار. چند نفری که از شهرستان آمده اند، خواب­آلود گوشه­ای به صحبتِ دور مشغولند. وجه مشترک همه اینجا سیگار است که دود می­شود. درهای تالار بسته است و شجریان روی دیوارها داد می­زند بلیط ندارد. ما همچنان رژه می­رویم و دوربین را آماده کرده­ام و دوربینش آماده است. کوله­پشتی­ها را محکم بچسبیم و دنبال­مان بیایند و ما دنبال کسی دیگر.

 

تهرانِ باز آلوده – تالارِ وحدت – آفتاب بالا آمده

با پالتوی سفید و عصای خوشرنگ و ریش منظم و صورتِ گرفته، آرام آرام و شمرده مسافتی را تا تالار قدم می­زند. سرحالتر از محمد حقوقی ِاتاق­های کثیفِ بیمارستانِ خورشید است. به یاد مصاحبه­ی کوچکی می­افتم که با بی­حالی به سوال­ها جواب داد، هندی کم را تا لحظه­ای که سوار شد ازش دور نکردم...

از بالای عینک خوش­فرمش که اشک چشمی را هم می­تواند بپوشاند، نگاه می­کند. بعد از او همه می­رسند و یادم می­رود که کی را دیده­ام کی را ندیده­ام، دوربین به دست عکس می­گیرم و فیلم می­گیرم. شلوغ می­شود و پسر مو بلندِ بلند قدی را که نمی­دانم کیست، انگار کاری بر عهده­اش باشد، حرف می­زند و هشدار می­دهد که آمبولانس دارد می­آید.

از آمبولانس بیرون می­آید، حال ندارد بلند شود و بالا آمدن آفتاب را ببیند. حتی ملافه را هم پس نمی­زند. ملافه ای که تمام بدنش را پوشانده. می­گذارد زیر دست و پایش را بگیرند، روی میز بگذارند.

 

« شرفِ کیهانم آخر»

در سرم صدای دریا و شروه­ی مردی خسته می­پیچد که باد پیراهن نازک و عرق­کرده­اش را به طرفِ ساحلِ خُشک و سنگ­و خشتی به بازی گرفته است. کنار دریا می­خواند و همان ساعت مردی از جم می­آید بوشهر تا ساعتی در دفتر مجله بخوابد و به جوانی فکر کند که قرار است با کلی آرزو ساعتی دیگر عبدوی جطِ این سال­هایش را ببیند، سلام کند و این که زندگی چطور به او سخت گرفته.

«این سالهای آخر که مقیم مرکز شد ناخواسته در هیاهوها...»

شیرینِ منوچهر سر می­رسد، بر سر می­زند. جانِ منوچهر صدایش در نمی­آید که چیزی بگوید...بر سر هم نمی­زند و منوچهر را با لهجه­ی خاصی تکرار می­کند. تمام زنان بوشهر به شیون رفته­اند انگار لبِ دریا. ولی دیگر این دریا جنازه پس نمی­آورد.

تمام چیزها لحظه­ای دایره می­شوند. بید مجنونِ بالای سر جنازه، شاخه فروافتاده، سایه­اش خیلی دور است و سر بلند نمی­کند. مثل منوچهر که...

«سلام آقایان و خانم­ها...»

همه آن­هایی که ریش می­زدند و خانه عبا می پوشیدند فقط یک جایشان همیشه جنبید و برای سیگار باز و بسته شد، او تمام زندگی­اش را شکست، حرامیان سرازیر شده از کوهستان کجایند؟ من اینجا چرا ایستاده­ام و دست بالا برده­ام؟ باباچاهی پیدایش می­شود،  هر چه پیرتر می­شود، موهای سفیدش، بافت صورت و بالاتنه را متوازن می کند. خوش فرم­تر است از بعضی روزها. نه اخم و نه لبخند. خاکستریِ خاکستری. مات و موبایل به دست می گوید:

 

« هر چه شیرین بگوید»

- چه؟

- باید کنار شیخ حسن کازرونی و محمد بیابانی خاک شود. اینا یارِ قدیمین...

دادفر هم هست و می­خواهد حرف بزند. کسی را نه می بینم و می­فهمم که حرف می­زند و که می­گرید...اعصاب ندارد... از لایه­هایی