وقتی مرده باشیم!
روزي بي اهميت است
سپس
كاميوني انبوه از شن
از كنارم مي گذرد
هوا گرم نيست
كه در نامه براي كسي بنويسم
هنوز قلبم در سينه ام مي طپد
با صداي بمبي به عابران
مي گويم : صبح بخير
عابران مرده اند.*
در حادثه است که بیدار میشویم. مثلا خواب باشی، خواب تو را برده باشد به مهدود لندن، قدم میزنی، اتوبوس قرمزی از کنارت رد میشود، مهدود شکافته میشود و تو دستهایت را در جیب پالتو فرو میکنی... بیدار که شدی، گوشی را که روشن کردی، sms میرسد، مرده! کسی که سال ها پیش میشناختی، مثلا یک همکلاسی، یادش هم نمیافتادهای، حالا که مرده مغزت لایه روبی میشود، پیشانیات را جمع میکنی یادت بیاید... قدم میزدیم، بستنی میخوردیم، کوله پشتیاش رگهی قرمز بزرگی داشت در زمینهی سیاه...
سیگاری روشن میکنی مینشینی لبهی تخت و موهایت را دور دست میپیچانی که بیشتر یادت بیاید. خب فقط یک بستنی خوردن بوده و قدمزدن و کولهپشتی و... اینکه یادش میرفت سر کلاس بیاید بعضی وقتها... دستش را که میکرد توی جیب، جرات نداشتی رد کنی. انگار مادرت باشد یا خواهر بزرگت، تو کوچک باشی، مثلا 12 سال یا آخرش دیگر 15 سال، یک روز اول پاییز رفته باشید بیرون. بالا پایین میپری، کوله پشتیات را میدهی برایت بیاورد، میافتی دنبال هر جانوری که ببینی، بستنی که میخرد، یا یک سیگار، فقط میخندی...
حادثهها در یک ثانیه اتفاق نمیافتند، گنجایش یک ثانیه این همه نیست. مثل جوشیدن آب است. آب گرم میشود، گرم میشود، دمایش زیاد میشود، وقتی اولین غل را زد، تازه میفهمی جوش آمده؛ ولی خیلی وقت است ...
ولی ما در ثانیهها میخواهیم زندگی کنیم، انگار تاس انداختن باشد یا کشیدن یک کارت حین بازی. شاید هم خاصیت زندهها این است، تا وقتی بخواهند بمیرند که کم کم می شوند. به قول دوستی کم کم کم، کم می شوند. لازم نیست هم حتما خواب باشی یا گوشی را خاموش کرده باشی. می شود روشن باشد تو هم آهنگ گوش کنی و به این فکر کنی که چقدر خوب بود الان اینجا بود، یکدفعه sms بیاید که ...
حادثه ها در ثانیه اتفاق می افتند؟ یا چند ثانیه؟ یک sms مگر چقدر جا دارد؟ 21 گرم؟" 21 گرم چقدر است؟ وزن یک شکلات؟ یک مرغ مگس خوار؟ یک سکه؟" **
یک sms در ثانیه 21 گرم وزن دارد، 21 گرم
* پایانِ شعری از احمد رضا احمدی
** آخرین ثانیه های فیلم 21 گرم، مونولوگ شان پن روی تخت بیمارستان.

