روزهای خاکسترنشینی یا
مرثیه برای عدد خاکستری 1385
1- خبرهای مهم سال، نویسندگانی که مردند، جوایزی که باید اهدا میشد، تازههای نشر، آخرینِ دستگیرشدگان، نشریات توقیف شده، پستهای تقسیم شده و هر چیزی از این قبیل را بروید در سایتهای و وبلاگهای دیگر بخوانید. شب عیدی وقت این کارها را ندارم.
2- راستش میخواستم برای اولین عیدِ بدونِ سالنامهی شرق، بدونِ بهاریهی عمران صلاحی، و عیدی با دو دیکتاتور کمتر چیزی بنویسم که شرق آزاد شد و بقیه هم باشد برای وقتی دیگر. شاید سال دیگر.
3- پارسال نوشتم که سال 84 سال خوبی بوده. البته از خودسوزی دختری عصبانی بودم. امسال فرق کوچکی داشته، سال برایم خاکستری بود، مثل دوستی در سالن تاریکِ سینما که نمیدانی میخواهد دستش را بگیری یا نه. و این که امسال از رفتار قرون وسطایی با جوانی که دیوانه میپندارندش، دارم به زمین و زمان فحش میدهم. خدا به ما رحم کند.
4- چیزی که نکبت این سال را برای من کمرنگ کرد، شعر نوشتن بود. آنقدر نوشتهام که اکثر لحظات این یک سال را ثبت کرده باشم. بهار و تابستان پرباری بود، پاییز سرِ ناسازگاری گذاشت و زمستان کاملا برفگیرم کرد.
5- ولی دلم نیامد یک کار نکنم. اینکه بهترین موسیقی، فیلم و کتاب را در سالی که گذشت، معرفی کنم.
موسیقی:
بی شک، محسن نامجو که آهنگ معروف بگو بگو را بر حسب اتفاق شناختم. در موسیقیاش چیزی از جنس سیگار است که ذره ذره لذت میدهد و تا بیایی بگویی «تجربه ی خوبی بود» گرفتار شدهای. در شعرها و آهنگهایش عصیان و آرزوی نسلی نهفته است که در هزار و یک مهمِ دینی و عرفی و اجتماعی نادیده گرفته شده است. تا جایی که دستم رسید، کارهایش را پی گرفتم و لذت بردم.
خب، دروغ چرا؟... چیزهای دیگری هم بوده، کمانچهی سحرانگیز کلهر در «غزل» ها و موسیقی فیلم «لاکپشتها هم پرواز میکنند» از حسین علیزاده. یکی دو کار تلفیقی از آمریکای جنوبی و آفریقاییها و چند موسیقی فیلم.
فیلم:
با کمی شک، بابل. فیلم زیبای ایناریتو که کسی دیگر نمیتواند او را انکار کند. کارگردان بزرگی است. فیلمنامههای ظریفی دارد و اینکه به طرز غریبی تدوین و کارگردانی فیلمهایش من را بی قرار میکند! حتی 21 گرم را که چندین و چند بار دیدهام، با آرامش نمیتوانم ببینم. انگار زمین این جهان در هر برش و یا فیدشدنی در فیلم، دهان باز میکند زیر پایم.
فیلمهای دیگری که میتوانستند جای بابل را بگیرند، یکی «قلمپرها» بود که "ساد" را دوباره به یاد من آورد و این جملهی ایهاب حسن که «انسان مدرن تا زمانی که تکلیفش را با ساد روشن نکند، نمیتواند در آرامش زندگی کند». دیگری «پنج» کیارستمی که در خلوت چند بار دیدهام و هنوز برایم باز نشده است. البته ذکری هم از چند فیلم دیگر باید میکردم، که حوصله ندارم.
کتاب:
آخر چطور از این همه کتاب یکی یا چند تا را انتخاب کنم؟ بگذارید فقط ادبیات را بچسبیم تا قضیه بیخ پیدا نکند. باز هم بگذارید در سه گروه شعر، داستان و غیره بگویم.
شعر: اگر ترجمه بخواهید، بی شک «آناباز»، شعر ماندگار سنژونپرس با ترجمهی ماندگار محمود نیکبخت و مهریار. کتابی که به قول آقای نیکبخت برای شاعران است، چون سنژونپرس شاعرِ شاعران است. فقط بگویم که هشت یا نه بار خواندهام و هنوز باید بخوانم. شاید سال بعد هم همین کتاب را معرفی کنم.
اما کتاب شعر تالیفی: دیپلم افتخار به پاس یک عمر شاعری شرافتمندانه را به احمدرضا احمدی میدهم. «ساعت ده صبح بود» هم آخرین کتاب ایشان بود. یواشکی میخواهم بگویم اصلا امسال، برای من سال کشف احمدی بود! خفه شدم از بس بعضی سطرها را خواندم و لذت بردم. ولی برندهی سیمرغ کسی نیست جز حافظ موسوی با کتاب «زن، تاریکی، کلمات». توضیحات بیشتر را به نقدگونهایی که نوشتهام و منتشر خواهم کرد واگذار میکنم، حواشی را میتوانید از عماد مرتضوی بپرسید!!!
حالا بگذریم از اینکه «شعبده باز» حسین مزاجی هنوز زیر زبانم مزه میدهد، و از شعرهای سرحال و شوخِ دوستی که هنوز منتشر نشدهاند.
داستان: باز هم بدون شک «سمفونی مردگان» با تصاویر دهشتناکش از تاریخ ایران. میتوانم فصلی را که با زبان اسکیزوفرنیک و زمانگریزِ آیدین روایت میشود، تاریخیترین متنی بنامم که امسال خواندهام. البته «چاه بابل» را به خاطر اینکه دوبارهخوانی شده بود کنار گذاشتم، کشتی گرفتن بزرگان را هم دوست ندارم!
تکوتوکی داستان کوتاه در اینترنت و کتابها و مجلات هم بود که بخواهم جدا جدا بگویم زیاد میشود. فقط داستان کوتاه دختری را نام میبرم که در «جنگ پردیس» شماره اول خواندم. بعد از «کتاب شعر» دومین مجموعهای است که زیر نظر محمود نیکبخت منتشر میشود. اسم نویسنده و عنوان داستان یادم نیست، مجله هم دور از دسترس!
داستان ترجمه: مجموعهایی از داستانهای کوتاه نویسندگانِ جدید آلمان با ترجمه سید محمود حسینی زاد. مثل یک داروی مسهل برای کسانی که توهمات و گرفتگیهای عدیده دارند تجویز میشود. یک بار برای تمام عمر. و یک دست مریزاد به دکتر حسینی زاد برای ترجمه روان و سخنرانی تاریخی در مورد برشت و گوته و اصلا ترجمه آثار آلمانی. (نگویم که «سیاهی چسبناک شب» او هم جز کاندیداهای بخش رمان تالیفی بود؟)
غیره: البته باز هم در حیطهی ادبیات. یکی «تاریخ نقد جدید» است که چون خواندنش تمام نشده در آخرین لحظه از کاندیداها حذف شد، (والا غیرتا این حجم کتاب برای یک دهه خوب است، نه برای یک سال!) و دیگری کتاب جامع الهام مهویزانی بر سمفونی مردگان معروفی. گمانم اسمش «ازل تا ابد» باشد. به عنوان کتابی جامع در مورد یک رمان خوب بود و دیگری «طلیعه تجدد در شعر فارسی» از دکتر کریمی حکاک. موشکافانه و سیستماتیک. از این مزخرفات درون مرزی یک کلمه اگر در کتاب پیدا کردید بیایید خودم طبل رسوایی کتاب را میزنم!
بهاریهی بلندی شد.
میخواستم از مطالب دندانگیر ویژهنامههای عید روزنامهها بنویسم، فیلمهای با ارزش عید برای دیدن، کتابها و مقالات اینترنتی با ارزش برای عید با لینک، وبلاگها و سایتهای برتر ادبی در سال 85، چند عکس خوب سال، لینک آهنگ خوبی برای دانلود، تاراج میراث فرهنگی به صورت عمده فروشی در سالی که گذشت و ...
واقعا فکر کرده اید من حال و حوصله ی این همه آدم حسابی بازی دارم؟
در انتها از دوستی چند عزیز یاد کنم که در این خانه بدوشی مدام برایم غنیمت بود. اسم نمیبرم که کسی زیاد پر رو نشود!
و از بیمعرفتی چندی دیگر که البته تعدادشان خیلی کمتر بود و شاید محکومیتی شامل حال ماست که باید بکشیم!
اگر تا اینجای بهاریه را خواندهاید، خیلی حوصله داشتهاید و با این حوصله مطمئنم میتوانید مطالب دندانگیرتری بیابید!
نوروز بر شما باد که ایرانی هستید
پاینده و پایدار و پیروز باشید
حاجیانی
انتهای 85
کاکی
