با این متن به صورت اتفاقی آشنا شدم. برشور کوچکی به رنگ زرد. یک روزِ ابری، پشتِ بامِ دانشکده و در فورانِ درس و امتحانات، در سردرگمیِ یافتنِ جوهرِ شعر و کلی شعرِ در سر که به سودای یافتنِ راهی برای بیان نمینوشتمشان. نامه را با بیحوصلگی شروع کردم و در انتهای لذت تمام. نامی از مترجم نبود. نامه خوب ترجمه شده بود. چند بار خواندم و به شعر فکر کردم. انگشتانی که گاومیش شکار میکند و سورتمه میکشد، ذهنی که به چپق مقدس فکر میکند و آسمان این سطور را نوشته. به شعر نوشتن فکر نکرده. شعر نوشته. موقت یا دائمی، مسکن یا درمان، من را برای شعر نوشتن آرام کرد.
بعد اینکه برای دیدن خوب این متن به استادی مدیونم. دکتر سید حمید متین خواه. استاد دانشکده منابع طبیعی اصفهان. خنده رو با لباسهای کاملن راحت. درسهایش از فرم معمولِ آکادمیک ایران بالاتر و نرمتر است. جایی برای فکر کردن به همه چیز و در عین حال اندیشیدن و امتحان دادنِ همان واحدِ درسی. هر وقت این نامه را بخوانم یاد کلاسهایش میافتم و خندهها و حرکات دست و لهجهی شیرینِ کمیاب اصفهانی.
هیچ گونه تغییری در متن ندادهام.
محمد باقر حاجیانی
تابستان 86
اصفهان
نامة سياتله
در سال 1855 رئيس جمهور آمريكا به سرخپوستان قبيلة "دواميش" تقاضاي واگذاري و فروش سرزمينشان و سكني در اردوگاهي را ارسال داشت. سياتله رئيس قبيله دواميش جواب نامة رئيس جمهور آمريكا را با قطعهاي ادبي داد.
رئيس قبيله بزرگ در واشنگتن خبري فرستاد، که آرزوي خريد سرزمين ما را دارد!
رئيس قبيله بزرگ حرفهايي هم از دوستي و نيتهاي خوب براي ما زده است!
اين لطف اوست چرا که ما ميدانيم، او نيازي به دوستي با ما ندارد.
اما تقاضاي او را انديشه خواهيم کرد.
زيرا که ميدانيم، اگر ما سرزمينمان را نفروشيم، شايد مرد سپيد با سلاحهايشان بيايد و از ما بگيرد سرزمين مان را .
ولي چگونه ميشود آسمان را، گرماي زمين را خريد و يا به فروش رساند؟
تصور اين امر براي ما بيگانه است.
اگر ما تازگي هوا و يا زلالي آبها را صاحب نباشيم.
چگونه ميتوانيم آنها را به نرخي به فروش رسانيم؟
با اين همه ما تصميم خود را خواهيم گرفت....
....

