تبليغاتX
رد نایابِ درد

 ماری ....   یک شعر

 

 

 

 

 

 

ماري

درون سينه‌ام مي‌خلد

با فيروزه‌ي چشمهايش

 

 

 

محمد باقر حاجياني

17 مرداد 1386

ساري

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 8:42 AM |

 

نخلی در چهار تکه

 

 

١

 

سبز است

در درّه‌ای که انتها ندارد

در خاکی که نمک می‌زاید

در چشمانِ مسافر

 

٢

 

کلاغی نشسته

خرمایی سیاه در نوکش

درصبحی

که از کوه صدای گلوله می‌آيد.

 

٣

 

در سایه‌ی خنکی

تفنگ را تکیه داده

بر تنه‌ی نخل

و خواب هشت سالگی می‌بیند

درمحاصره‌ی سایه‌ها.

 

٤

 

هنوز باد می‌آید

نخل

با گیس‌های شلال

در باد ایستاده است

در دره‌ی محصور

 

 

 محمد باقر حاجياني

کاکی

٨  / ١ / ١٣٨٥

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:47 AM |
Free counter and web stats