هر كسي يك راه نامعلوم و نبود را برميگزيند و راه ميرود. مشعل را بالا ميگيرد و كمي رو به جلو، تا جلوي پايش و اطراف روشن باشد. چندتايي فانوس آوردهاند. نقطهچينِ روشنِ مشعلها به سمت كوه حركت ميكند و موجها بر كنارهي ساحلِ ماسهاي آرام گرفتهاند. صداي آب ميآيد. آب بايد بالا آمده باشد تا الان. هر موجي كه بزند همه بلند ميشويم و پايين ميآييم. حالا داريم روي تختهسنگي راه ميرويم كه جاي پاي هيچ حيواني رويش نميماند. تكه سنگي، سمِ پوسيدهي آهويي يا بطريِ به جا مانده از خانوادهاي كه يك روزِ ابري اينجا مانده باشند. كوه تا آسمان و زير پايمان تا دريا صدا صدا سكوت است و آسمان دارد به رنگِ نارنجيِ مشعلها در ميآيد.
كجايي؟
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
1:3 PM |

