دايلمای زبان
گاهی "زبان خیانتکار است". رضا قاسمی خوب می داند این یک جمله یعنی چه؟
زبان خیانتکار است و اغلب به جای آشکار کردن وظیفه سخت تری را بر عهده دارد. مثل بیرون زدن توپ از نیم متری دروازه خالی. ولی این کار را می کند.
هر جمله به جای اینکه روشن کننده ی چیزی باشد که شما مد نظر دارید، نمایاننده ی چیزی است که شما اصلن به آن فکر نمی کنید. چیزی که شنونده (مخاطب) هم دوست ندارد بشنود! اینجا زبان خیانتکار است. خیانت اصلی را ولی ذهنیت و روان و ناخودآگاه ما می کند. ناخودآگاهی که شکست و تحقیر در درون آن رخنه کرده و بلکه محیط بر آن است. آن وقت آماده است تا در اولین فرصت ممکن هر جمله یا کلمه ای (که هر معنی دیگری می تواند داشته باشد) را تعبیر کند، برداشت کند و ثابت کند درست است.
راه فرار؟
راه فراری وجود ندارد. راه استفاده وجود دارد. یکی برای وقتی که خبث طینت داشته باشیم. دوم برای ادبیات. اگر درون عزیزمان دارای خبث طینت ذاتی باشد و به آن آگاه باشیم، می شود از این قابلیت زبان برای موجه بودن استفاده کرد. مهندسی معکوس. چیزی که می گوییم را حواسمان باشد که چه نتیجه دیگری می تواند گرفته شود. در ادبیات هم برای ساختن واقعیت روایی موجز و در هم تنیده و زنده. چیزی که هست و بیشتر هم خواهد شد.
راه خلاص؟
راحت تر از همه استفاده از جملات صرفن اخباری و حالاتی شبیه روبات است. دومین راه خودکشی است که از دست زبان و مخاطب راحت شوید و سومین راه ادامه دادن راه است با وجود آگاهی به این قضیه. چطور؟ هیچی، همیشه اول توضیح بدهیم، این که زبان خیانت کار است و روان و ناخودآگاه چیست و از این حرف ها. خبث طینت نداشته باشیم و بعد وجدانمان را راحت کنیم که اگر اتفاقی افتاد تقصیر ما نیست.
تقصير ما نيست؟
چرا. ما جمله یا متنی را رائه داده ایم که در قبال پیامدهای احتمالی و قطعی آن مسئولیم. مخاطب بدون این چند جمله به دریافت نمی رسد. تقصیر ما هم نیست. چون درصد زیادی از بابِ علیتِ قضیه در درون مخاطب نهفته است. تقصیر ماست چون حتمن یک راه بهتری برای گفتن وجود دارد. همیشه یک راه بهتر برای بیان وجود دارد.
نتيجه گيری
زبان به خودی خود زندگی نمی کند. زبان به خواست ما هم کار نمی کند. زبان بدون خواست ما هم زندگی نمی کند. ما زبان را در اختیار نداریم و مفاهیم و علائق و معانی را نمی توانیم با زبان منتقل کنیم. چیزی منتقل نمی شود. اگر توافقی در مفهوم یا معنی یا علاقه دیدید، شک نکنید که یا مخاطب خبث طینت دارد و به این وجه زبان آگاه است یا این مفهوم وجود از پیشی دارد و فقط در ظاهر توافقی صورت گرفته.
کلام آخر
خدا لعنت کند این زبان را که می چرخد. که نمی چرخد. که نمی ایستد. که فقط می توان خبث طینت داشت و راحت بود. که زجر سازگار کردنِ کلمه با زندگی اسطوره ی پرومته است. که زروان زبان و هر دو وجه آن را به دنیا آورد. که هر دو وجه (نه دو قطب که طیفی است این قضیه و بدبختانه این یکی دچار دوآلیسم نشده!) و وجوه مابینی آن مادرزادی است و زنده. و همین خاصیت زبان است که زنده نگه می داردش و از تاریخ عبور می کند.
* اگر فکر کرده اید این نوشتار هم از این قواعد مستثناست، اشتباه کرده اید. من می دانم چه نوشته ام. وجوه زبان یعنی چه. و خود به خودی و خیانتکاری یعنی چه. وجود این همه متضاد متعامد در کنار هم یعنی چه. و اینکه دایلمای زبان چقدر منهدم کننده است.
رهايي
فقط حس آدمی است که از زبان می گریزد و آن هم به زبان نیست که به تن مربوط است. به چیزی که به کلمه در نیاید.
حاجياني
اصفهانِ لعنتي
تاريخِ زهرمار
