تبليغاتX
رد نایابِ درد
 

چرا كسي نمي‌گه اين قسمت سوم رويا مزخرفه؟

چرا نمي‌گه كسي كه اين قسمت چس ناله شده؟

مگه دو قسمت قبل اينجوريه؟

چرا كسي نمي‌گه اينجا راوي داره شلنگ تخته ميندازه وسط روايت؟

فقط بهزاد يه چيزي گفت و در رفت.

 

نا اميد شدم از همه.

داستان رو روي سيستم اتاق تمام كردم. منتشر نمي‌كنم.

اسمش شد "مزخرفاتي در باره‌ي رويا و حواشي آن سال‌ها"

 

تنها كسي كه دوست داشتم بخونه و دوست داشت بخونه، نگران نباشه. ميل مي‌كنم براش.

 

پست‌هاي بعدي وبلاگ يه چيز تازه و جالبه.

وبلاگ نويسي و نامه‌‌نويسي با هم.

نامه‌هايي براي يك "جالب و غريب"

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 5:37 PM |
 

 

 

با اين همه دردِ نشسته در استخوان، از خواب بيدار شدم كه چيزي كوفت كنم، شب را تا صبح بيدار بودم، ماهِ كامل و بيابان، چيزي شبيه قبرستان و يك قبر خالي، صبح خوابم برد همان جا، هنوز پيراهن قبرستاني تنم بود و خاك برداشته بود آستين‌ها، گوشي را روشن كردم، گوشي نوكياي وحيد را، گوشي خودم توي گودال افتاده بود و درب و داغان، مي‌دانستم پيام‌هايي خواهم داشت، يكي دو نفر احتمالن از غيبتِ ناگاه من نگرانند، رضا پيام داده بود "هامون رفت" ! گفتم خدايا منظورش مهرجوييِ پير است وگرنه اين شكيبايي كه مردني نيست حالا حالاها. رضا گفت نه، شكيبايي. پرده را كشيده بودم. نور كمي توي اتاق پخش بود. همه چيز بوي مرگ داد. عماد را گرفتم حرف بزنم، نتوانستم. چقدر بدبختيم ما. چند سال ديگر اثري از دوست داشتني‌هايمان نيست. احمدرضا احمدي، گلستان، رويايي، شجريان، مهرجويي، بيضايي، دولت‌آبادي، انتظامي، نصيريان، كيميايي، دانشور، سيمين بهبهاني، مارادونا و ...

ما مي‌مانيم و نسل قبل ما و ما كه بايد سر پيش گيريم و شرمنده باشيم. مي‌بيني عماد؟

 

شكيبايي را از صدايش دوست داشتم و هامون و كاغذ بي خط.

 

عزيزي مي‌گفت "كسي كه مي‌ميرد غلظتش بيشتر مي‌شود". نسيم كه مرد خيلي يادم آمد، شكيبايي كه مرد كلي ديالوگ يادم آمد. انگار مرگ ضد فراموشي است. حافظه تاريك را منتشر مي‌كند. گودال عميق از ياد رفته‌ها را به لحظه‌اي بالا مي‌كشد. مرگ بس است. گرچه نمي‌ايستد. دوست دارم قبل از همه بميرم. همين امروز.

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:2 AM |
 

 

رويا (3)

*براي خواندن قسمت‌هاي قبلي به انتهاي متن برويد.

 

 

خوب بود همه چيز. البته تا وقتي كنار هم بوديم و حرف مي‌زديم. وقتي جدا مي‌شديم و زنگ مي‌زديم به هم يا اس ام اس مي‌زديم، نيم ساعت نشده دعوا مي‌شد و همه چيز مي‌ريخت به هم. گوشيِ سياهِ كوچكم شده بود "ناقوسِ مرگ". البته اين عبارت "ناقوس مرگ" چندان هم بي‌دليل نيست. اگر پينك فلويد را بشناسيد (آن سال‌ها و حتي سال‌ها قبل اين گروهِ انگليسي براي ما جوان‌ها چيز خاصي بود. با سبك Space rock‌ منحصر به فردي كه داشتند خيلي توي بورس بودند. فضاي افسرده‌ي نسل ما هم كمك مي‌كرد البته. هنوز هم بهتر از اين گروه موسيقي گوش نكرده‌ام. اين روزها از اين گروه‌هاي قديمي زياد طرفدار ندارد. دخترم آهنگ‌هاي الكترونيك گوش مي‌كند. همه هم دي‌جي و از اين حرف‌ها. خلاصه روزهاي خوبي بود)  يك آهنگي دارد به نام High Hopes كه اولِ آهنگ صداي ناقوسِ كليساست و يك تمِ ثابتِ گيتار الكتريك. قسمتِ ناقوس را گذاشته بودم براي زنگِ اس‌ام‌اس. ناقوس كه مي‌زد منتظر بودم. هميشه.

يكبار داشتم چايي مي‌خوردم، روز جمعه بود. كرختي نشئه‌آوري توي بدنم افتاده بود و لم داده بودم روي زمين. چايي مي‌خوردم، آهنگ گذاشته بودم كه رويا زنگ زد. حرف زديم. بعد چندتايي اس ام اس زد و نفهميدم چطوري شد كه يكدفعه ديدم دارم به رويا فحش مي‌دهم. او هم داشت فحش مي داد. فردا همديگر را ديديم و همه چيز حل شد. ولي هميشه يك چيزي وجود داشت كه ما را به سمت فاجعه ببرد. يكبار هم نشستم و همه‌ي اينها را نوشتم كه "رويا جان ببين داريم با خودمون چيكار مي‌كنيم؟" و اين حرف‌ها. توضيح دادم كه "وسائل ارتباطاتِ جمعي و فردي مزخرف‌ترين اختراعِ انسانه" و اينكه "سوءتفاهم ايجاد ميكنه" و هر چه بيشتر گفتم و نوشتم، كمتر ديد. نمي‌خواهم حالا، بعد از اين همه سال، كاهِ كهنه باد بدهم، ولي بود و بوديم و همه چيز به سمت فاجعه پيش رفت.

بدبختي كه يكي دوتا نيست. داشتم از قسمت اي_ميل‌هاي همان سال نامه‌ايي را كه براي رويا فرستاده بودم پيدا مي‌كردم كه بخوانم يا اينجا نقل كنم، ديدم نمي‌شود. نه اينكه امرِ فردي و شخصي خودم را قاطي كرده باشم و حريمِ خصوصي و اين حرف‌ها. رويا الان ازدواج كرده و دارد زندگي مي كند. هميشه برنزه است. دختري دارد. بچگي موهاي نرم و خوبي داشت، به رويا رفته بود. حالا خبر ندارم. ولي خب ايران زندگي مي‌كنيم. مي‌ترسم نامه را بگذارم اينجا و كسي بخواند و رويا را بشناسد. مثلن نوشته باشم "رويا جان، اين چشم‌ها من را ياد اتفاقي نامعلوم مي‌اندازد كه نه مي دانم كي اتفاق افتاده و نه مي دانم كه اصلن اتفاق افتاده يا نه! ولي يادش مي‌افتم. انگار چيزي باشد در سال‌ها قبل." بعد برود و به رويا بگويد اين مزخرف‌نويسِ اينترنتي كه دارد اين‌ها را مي‌نويسد و همه چيز را هم مي‌داند كيست و چيست و خلاصه اين حرف‌ها...

آن روز‌ها كه قرار شد براي هم نامه بنويسيم، گاهي ميل مي‌زدم و رويا روي كاغذ جواب مي‌داد و گاهي هم من كاغذ دستش مي‌دادم و او... تازه يدالله رويايي مرده بود. هروقت اولِ نامه مي نوشتم "رويا جان" ياد روياييِ بيچاره مي‌افتادم. هركس برايش نامه مي‌نوشت يا خاطره تعريف مي‌كرد يا زنگ مي‌زد، مي‌گفت "سلام رويا جان" . من هم دوستش داشتم. بيچاره توي غربت مرد. يكي دو سال قبل از مردن چند دقيقه‌اي تلفني با رويايي حرف زده بودم. تُنِ صداي خسته و پيري داشت. ولي سرزنده بود. مثل نثرش و زبان شعرهاش. هميشه وبلاگش را مي‌خواندم. گاهي يك پست را چند بار مي‌خواندم...

رويا مثل آدم نامه نمي‌نوشت. البته من هم مثل همه نامه نمي‌نوشتم. از يك‌جايي شروع مي‌شد، مثلن توضيح مي‌داد كه منظورش از اين حرف اين بوده و نه آني كه من فهميده‌ام. چند خط بعد داشت در مورد فوايد شنا حرف مي‌زد و آخر هم مي‌گفت كه عصري دارد با دوستش مي‌رود بيرون. فردا بايد برود خريد براي خاله‌اش. پس فردا هم كه بايد برگردد دانشگاه دوستانش را ببيند. يكي دو روز آخر هفته هم بايد شركت بماند و كارهايي كه رئيس گفته انجام بدهد تا بتواند يكي دو روز مرخصي بگيرد برود عروسيِ هم‌كلاسيِ زمانِ دانشگاه، آن هم اردبيل. خلاصه اينكه منتظر باشم تا خبرم كند كي مي‌شود هم را ببينيم... من هم كوتاه جواب مي‌دادم. نه كه بخواهم سرسنگيني كنم يا اذيت يا اين چيزها. نه. از اينكه انتظار را از بين مي‌برد و راحت مي‌گفت كه اين يك هفته- 10 روز برو براي خودت زندگي كن خوشم مي‌آمد. بعضي وقت‌ها هم براي خودم زندگي مي‌كردم. اين‌ها نبود. چيزي كه مثل خوره افتاد به بدنم و چشم‌هام و هرچه مي‌شنيدم اين نبود. همه چيز از روزي شروع شد كه فهميدم رويا دارد راحت به من دروغ مي‌گويد. چيزي كه لازم نبود. بار اول كه ديدم دارد مثل هميشه كه هرچيزي را تعريف مي‌كرد و من خوشم مي‌آمد و مي‌خنديدم، دارد دروغ مي‌گويد، باور كنيد دماي بدنم رفت بالا. دوستش داشتم. محدوديت و اين حرف‌ها هم بينمان نبود. داشت بيخودي دروغ مي‌گفت. چند دقيقه قبل از قضيه با خبر شده بودم. حالا داشت جلوي چشم‌هام دروغ مي‌گفت. با همان خنده‌ي هر روز. با همان چشم‌هايي كه انگار من را ياد اتفاقي مي‌انداخت. با همان موهاي لخت كه از يادِ رد شدنشان از بين انگشت‌هام مور‌مورم شد. با همين لب‌ها و حركت تند‌تند دست‌هاش. خلاصه آن روز همه‌چيز ريخت به هم. حس كردم اين همه روز "منتر" بوده‌ام. "مچل" شده‌ام. نه كه از عمد يا اين حرف‌ها، يا فكر كنم رويا بخواهد با من بازي كند. نه اين كه بلد نباشد، بلد بود، خوب هم بلد بود، ديده بودم چطور بعضي‌‌ها را سرمي‌دواند و براي روز مبادا نگه مي‌داشت، نه، ولي حس مي‌كردم با من اينكار را نمي‌كند. گريه كردنش را ديده بودم. هر دو غرورمان را براي هم كنار گذاشته بوديم و اينجوري‌ها. همين عذابم داد. اين كه دست خودش نبود كه دروغ مي‌گفت. اين كه شايد هميشه همين‌طور باشد و تقصيري هم نداشته باشد. اين‌كه من هم حق نداشتم ناراحت باشم. اين كه بايد توي خودم مي‌ريختم. ريختم. بعد مي‌گفت چرا حرف نمي‌زني؟ مي‌خنديد هنوز. كاريش نداشتم، داشت دروغ مي‌گفت. كاري كه هيچ وقت نكردم.

البته اينها همه به پيري و تلخي كه گفتم ربط دارد. ولي همه‌ي تلخي و پيري نيست. رويا كاتاليزور بود. هلم داد. يادم داد. نشانم داد كه نبايد به چيزي اعتماد كنم. ياد گرفتم كه باور  هر چيزي شروع شكستن آن است. جنگيده بودم با هر چه كه هر دو اسمش را گذاشته بوديم "قزميتي فرهنگي" ابراهيم گلستان آن سال‌ها، يكي دو سال قبل از مردن در آن خانه‌ي بزرگ و در غربت خودخواسته، با يكي مصاحبه كرده بود و گفت ايرانيِ جماعت تا حدي قزميت است. حرف خوبي بود. اين شد "قزميتي فرهنگي". جنگيده بودم. راستش فكر مي‌كردم داريم مي‌جنگيم. ولي رويا داشت به من مي‌خنديد انگار. نه براي من. صداي لگد مي‌آمد. صداي شكستن چيزي ميان باد و پنجره. تنه‌ي كلفت درخت بيرون پنجره كمي تكان مي‌خورد. باد تندي بود. بيرون بايد خاك و اينها مي‌بود. پاهايم را شل كردم و تا آخر حرف‌هايش را گوش كردم.

خلاصه اين كه روياي ما روز به روز تغيير كرد. روزي كه با رويا رفتم بيرون شهر و كلي قدم زديم كنار رودخانه و از روي پرچين روستايي ها پريديم و هزار كار ديگر، ديدم رويا ديگر آن روياي خوبِ روزهاي ساكت و سرشارِ چند سال پيش نيست. اول به خودم لعنت فرستادم كه چرا قبول كردم. روزي كه برگشت و دوباره شروع كرديم چرا قبول كردم. روزي كه روسري عجيبي پوشيده بود. يا عجيب آرايش كرده بود يا يك چيزي در همين حدود. آخر من كه هيچ وقت از اين‌ها سر در نياوردم. نفهميدم چرا ولي قبول كردم. من كه هي مي‌گفتم "خيلي راحته، من مي‌تونم آخر هر رابطه‌اي رو پيش‌بيني كنم، همه مث همن. همه دخترا مث همن" چرا قبول كردم؟ چرا قول دادم؟ بعد رويا را لعنت مي‌كردم كه چرا برگشت. او كه مي‌دانست "نه" توي دهن من‌ نمي‌چرخد؟ چرا برگشت؟ بعد هم به همه‌ي اين حرف ها لعنت فرستادم. با خودم گفتم "من واسه خودم و مث خودم زندگي مي‌كنم. رويا هم واسه خودش داره زندگي مي‌كنه. ما به هم ربطي نداريم. هرچي ميشه بشه. من كه دارم زندگي مي‌كنم." بعد دوباره به خودم لعنت فرستادم...

روزهاي بعد، روزهاي خوبي نبود. يكبار قرار ميِ گذاشتيم و رويا دير ميِ‌كرد. تمامِ نيم ساعت دير كردن، به هم ريختن برنامه‌ها، معطلي و علافيِ من را با يك چشمك و يك شوخي تمام مي‌كرد. مي‌گفت "به من چه؟ مي‌خواستي منتظر نموني!" باور كنيد! من هم مي‌گذاشتم پاي شوخي. بعد اينها ادامه پيدا كرد و هيچ وقت درست نشد. يك بار من دير كردم. ترافيك بود. باور كنيد. تازه يك ساعت قبل راه افتادم. يك كيلومتر آخر تا سرِ چهار راه 45 دقيقه توي ترافيك بودم. بيست يا بيست و پنج دقيقه دير كردم. داشت بغض مي كرد. گفت كه مي‌خواسته ول كند و برود. معذرت‌خواهي كردم و دستش را گرفتم و آهسته فشار دادم. اعتنا نكرد. به شوخي گفتم "مي‌خواستي منتظر نموني!" كه برگشت و دستش را از دستم كشيد و رفت. بعدها گفت چند دقيقه‌اي كه منتظر من بوده چند بيمار خياباني اذيت كرده‌اند و از اين حرف‌ها. من هم باور كردم. خلاصه روزهاي خوبي نبود...

 

 

 

رویا (1)

 

رويا (2)

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 8:4 PM |

متن زير لاشه‌ي مطلبي است كه قرار بود با عنوان «مرثيه‌اي براي همه‌ي روياها» منتشر شود. چند روز نوشتن همين چند خط طول كشيد. از متن اصلي چيزهايي را حذف كردم فقط. سحرگاه سه شنبه، احتمالن يازدهم تيرماهِ هزار و سد و هشتاد هفت، بعد از چند روز نوشتن مستمر اين  متن از نوشتنتش منصرف و منزجر شدم. از اين خطوط و زندگي اين پنج سال متنفرم از ته دل. اعتراف مي‌كنم كه هيچ چيز زيبايي نبود و اين فقط توهم من به زيبا كردن همه چيز بود. همه چيز عادي پيش رفت. از همه‌چيز متنفرم از ته دل. حتي از همه‌.

از لاشه زنده‌ي متن خون مي‌بارد. غلط املايي خواهد داشت، غلط نحوي و دستوري و هر چيز ديگر. اينقدر متنفرم از همه چيز از ته دل كه يكبار بازخواني متن هم اذيت مي‌كرد. نخواندم. وسائل را جمع كرده‌ام بروم.

راوي تمام داستان‌ها و نوشته‌هاي ديگر من، من (محمد باقر حاجياني) نبوده است و نخواهد بود. حتي متن زير. من سال‌هاست با شخصيت دوگانه‌ام زندگي مي‌كنم و عادت كرده‌ام. البته نه از امروز به بعد. عصباني هستم، مي‌دانم، ساعات زيادي است نخوابيده‌ام، مي‌دانم، كسي را دوست ندارم، مي‌دانم، حالم خوب نيست، مي‌دانم، دلم مي‌خواهد بميرم، مي‌دانم، از كسي خير نديدم، مي‌دانم، انزواي خودخواسته منتهي اليه آزوي من است، مي‌دانم، دليل نمي‌شود كه اينجور حرف نزنم.

شرمنده‌ي يكي دو دوست مي‌شوم كه ذهنيت شاعرانه‌شان را به هم زدم. روزهاي بعد با شما حرف خواهم زد. شب آخر، شب عجيبي است. آخر يعني چه؟ گور باباي اين كلمه و زبان كه بيچاره‌ام كرد رفت. گور باباي اين انتزاع بي هدف كه ديوانه‌ام كرد و نمي‌رود. گور باباي همه چيز. شايد همه چيز كلن به تخمم.

فقط مي‌دانم از امروز تصميم درستي گرفته‌ام. مثل هميشه كه فكر مي‌كردم. دقيقن مثل هميشه. به اين فكرم عمل مي‌كنم.

مثل ماهي مرده‌اي در مسير رودخانه‌ در جريان اتفاقات افتادم. خودآزاري ذاتي‌ام كمكم كرد بميرم و جلو بروم. هيج وقت شانس را درك نكردم. هيچ اتفاق خوبي برايم نيافتاد. شايد اگر اعتقاد داشتم مي‌گفتم از هيچ چيز شانس نياوردم (سيستم كامپيوترم ريخته به هم. بعد از هر پاراگراف بايد روشن و خاموش كنم تا بتوانم بنويسم. دارد صبح مي‌شود. كيس را لگدمال مي‌كنم، آدم نمي‌شود) ولي همه اتفاق بود. از من لاشه‌ي خونيني از اين دانشگاه مزخرفِ گند بيرون رفت. لاشه‌ي مرده‌ي يك ماهي در گذر از رودخانه‌ي اين 5 سال.

من را ببخشيد يا نبخشيد همينم كه هستم. كار ديگري نمي‌توانم بكنم. باقي اين وبلاگ هم احتمالن روايت داستان رويا خواهد بود. تنها مزخرفي كه مي‌توانم اين روزها بنويسم.

 

---------

---------

---------

 

 

 

 

تمامي ابژه‌ها، اشيا، حوادث و اشخاص متن زير واقعي هستند، واقعيتي فرو‌رونده و زيسته شده، و فرم نوشتار از حقيقت ابژه‌هاي دروني آن گرفته شده. راوي هيچ نقش و تقصيري ندارد.

 

 

قوطي خالي اسپري بدن با عكس ديويد بكام كه بوي وحشي خوبي داشت و همان روزها مي‌زدم كه تازه نامجو گوش مي‌كردم، شعر-چس-ناله‌هاي دختر لوسي كه شكر خدا ديگر نمي‌بينمش و مجبور نيستم آرايش حال به هم زنش را تحمل كنم، شلوار قهوه‌اي كه از طرف راست خشتك به اندازه‌ي يك وجب پاره شده و با پيراهن روشن پاره پاره شده با هم گرفتم، ليست كتاب‌هاي انتشاراتي‌هاي ادبيات و فلسفه در سال 86 كه از نمايشگاه كتاب ارديبهشت 86 با خودم آوردم (قرار بود چند كتاب درباره‌ي بودا هم بياورم كه نشد)،  خمير دندان 2080 خالي شده، چند فندك ناشناس خالي از Cliper‌ بگير تا از اينهايي كه روشن و خاموش مي‌شود يا روش نوشته I Love You، جزوات 3 سال پيش همايش روشنفكري ديني از عليجاني و بازرگان و سروش و بقيه كه از يك NGO توي شهر گرفته بودم، دستكش كت و كلفت سبز پشمي كه پارسال هديه گرفتم، سي دي هاي آهنگ و شو ايراني و خارجي كه سال اول از سيستم خانه رايت مي‌كردم براي دستگاه سي دي اتاق، شماره‌هاي زيادي از هم ميهن و شرق و ويژه‌نامه‌هاي اعتماد كه هر كدام مال چيزي بود يا كسي، مسواك سبز شكسته كه با چسب به هم چسبانده بودم و مال چند سال پيش بود كه تصميم گرفتم مسواك بزنم!، يك ماشين اسباب بازي كوكي كوچك كه يادن نيست مال كي بود و چطور به كيف دستي من راه پيدا كرد و بعدها فهميدم نسترن كوچولو آن را به من داده يعني انداخته توي كيفم كه باهاش بازي كنم، كتاب اسطوره و امروز رولان بارت ترجمه شيرين‌دخت دقيقيان كه مال دوست رفته‌اي بود و چاي داغ ريخت روش و بعد پاره پاره شد، چسب قطره‌اي خالي شده‌ي سفيد كه باهاش مسواك، حفاظ گوشي هدفن Creative‌، دسته ژيلت Mach3  و يك اتود 0.7 دوست داشتني را چسب زده بودم، گيره موي قرمزي كه هيچ كداممان توي اتاق نفهميديم از كجا آمده، سي دي شكسته MP3 Player  كه وقتي شكست خيلي حيفم آمد كه ديگر نمي‌توانم Play List درست كنم براي آهنگ‌ها، كفش كتاني كهنه كه پارسال تصميم گرفتم شب‌ها بدوم و چند شب تحملم كرد، شيشه خالي ژل موي سر پرمون كه هميشه مي‌گذاشتيم كنار دستشويي و به صورت كمون از آن استفاده مي‌كرديم، جزوه‌هاي مكانيك سيالات و طرح و آزمايشات كه همين چند روز پيش نمره‌هاي 12.5 و 13.5 آنها اعلام شد و مثل خيلي از جزوات ديگر از جزوه الهه كپي كرده بودم، كتاب‌هاي درس‌هاي عمومي كه نمي‌شود اسم برد!، تعداد زيادي خودكار خالي يا شكسته كه از زير خرده ريزه‌هاي اتاق پيدا مي‌شد به همراه مقادير زيادي سر خودكار ناشناس، كارتون خالي هديه‌ي تولد پارسالم كه خواهرم به چه زحمتي به دستم رساند و حالا هديه‌اش توي كمدم برق مي‌زند، جلد خالي رنگ و روفته‌ي كارت بانك ملي قبلي كه داخلش غير از كارت بانك يك سوم يك پنجاه توماني به عنوان هديه سال نو، نصف يك فاكتور دستبند طلا كه روي ديگرش آدرسي نوشته شده بود، يك كاغذ كوچك كه شماره حساب بانكي رويش نوشته بودم، پاكت خالي سي دي گوشي Sony Ericsson W810 كه احتمالن تا الان سي دي داخلش هم پودر شده، يك روزنامه احتمالن جام جم درون يك پاكت پلاستيكي كه روزهاي زيادي ميزبان كاغذ شعرهاي پرينت شده بود، يك لنگ يك جوراب ضخيم كه زمستان وحشتناك امسال را با آن دوام آوردم، پاكت خالي قرمز پر رنگ كاغذ آ_چهار كه از خانه آورده بودم و صرف پرينت شدن چاه بابل، وردي كه بره‌ها مي خوانند، سه داستان عاشقانه، مردان بدون زنان، طوبا و معناي شب، Nine Story و نماز ميت و چند داستان ديگر شد، چند كارت شارژ ايرانسل و جعبه و حفاظ سيم‌كارت كه زير تخت كنار بالشت رنگ و رورفته‌ي سال اول افتاده بود،

(چيزهايي كه ريختم بيرون)

 

 

 

 

كارت كتاب‌فروشي انديشه كه متعلق به آقاي مطيعي است، كتاب‌فروشي عجيب و غريبي با يك صندلي قديمي پاره پوره كه زمان و شخصيت‌هاي نويسنده بسياري را در خود دفن كرده و تل كتاب‌هاي قديمي آن بوي خاك پوسيده مي‌دهد، يك استوانه شيشه‌ايي كه گوزن چوبي فريبنده‌ايي درون آن جا گرفته و خاطره‌ي زنده‌ي شبي وحشتناك را درون خود حبس كرده، يك دستكش سياه بافتني از زمستان قبل كه بين انگشت شست و اشاره‌ي چپ آن باز شده و شب‌هاي زيادي بين انگشتانم را با انگشت دست ديگر فشار داده‌ام، كاغذ سفيد چركيده‌اي كه رويش آدرس داستان‌نويس عزيزي را با خط ريز نوشته‌ام، يك كتاب كوچك نوجوان با نقاشي‌هاي يك شير كه توي جلدش چند خط شعر با خط كج و كوله‌اي نوشته شده، يك عينك شنا، كاغذ آ- چهار كه يك طرفش طرح چندين و چند ماهي و عروس‌ماهي و قورباغه است، هدفن بلند و خوب درون يك كاور سياه براق كه با يك بند درش بسته مي‌شود، Mp3 Player مكعبي سفيدي با پوشه هميشگي Ritalin كه تمام كارهايش با يك اهرم كوچك انجام مي‌شود و هزار بار خودم را به خاطر بزرگي‌اش فحش دادم، چون توي جيب كه بگذاري اذيت مي‌كند و بايد روي پايت بگذاري و سرت را به شيشه اتوبوس تكيه بدهي، فلز بزرگ و بدريخت كيس سيستم كامپيوتر كه دو سه سالي مي‌شود گم شده بود توي شلوغي اتاق، چند عكس از اردو‌ها و كلاس‌هاي دو سال اول دانشگاه كه لاي دفترچه حساب پس‌انداز روز اول دانشگاه گذاشته بودم، يك كيف كه سه سال است رد استفراغ مبهمي رويش مانده، شلوارك سياه و سفيد با بند بلند و هميشه آويزانش، يك ماهي سفالي چاق، يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايين‌ترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم، جلد يك كلوچه نوشين شمال كه به دقت باز شده و لاي كتاب گراناز موسوي صاف صاف نشسته، هرم شيشه‌اي با مايع شفاف و ريز ريزهاي طلايي داخلش كه روي سر و صورت ابولهول مي‌ريزد،

(نگه داشته ها)

 

 

 

من قول دادم. كاري كه ديگر هيچ وقت انجام نمي‌دهم.

 

 

 

پاييز، زمستان، بهار و تابستان اين پاي كوه هميشه باد، عصرهاي پيچ خيابان‌هاي دانشگاه با چنار و سپيدارهاي كناره كه در باد مي‌لرزند و پاييزها ميريزند و زمستان‌ها لخت، بعد عيدها كه مي‌شد بازي باد و شكوفه و برگ‌هاي سبز تازه بود و زمستان‌ها تازه هوا خنك مي‌شد عصرها و بيشتر بالكن‌نشيني بود و شب‌ها قدم زدن با لباس نازك آستين‌كوتاه با نسيم نم‌نمِ آغشته به بوي سبز درخت‌ها، پشت بام آسفالت بزرگ دانشكده كه همه چيز از آن بالا بهتر ديده مي‌شد و به چشم مي‌آمد، برفي كه وقتي توي كلاس بوديم نشسته بود و از اين طرف كه كوه بود و كلبه و درخت‌ها و خوابگاه سفيد بود تا اين طرف كه اصفهان و خميني شهر و كوه صفه با حضور هميشگي يك استوانه سياه بزرگ كه هميشه‌ي خدا دود مي‌كرد، يا پاييزي كه وقتي كنار نرده‌ها مي‌ايستادي همه چيز ديده مي‌شد و برگ و بار درختان جلوي خوابگاه‌ها و يادمان و بهداري و هيچ جا را نمي‌گرفت، كلاسي كه تا ديروقت طول مي‌كشيد و بيرون آمدنا چراغ‌هاي روشن شهر و دانشگاه پيدا بود و ته‌مانده‌هاي غروب كه بالاي كوه را نارنجي مي‌زد، كارت بهداشت و نوبت دندان‌پزشكي بهداري كه توي كيف سياه گم شده بود و هنوز كه مي‌بينم ظهرهاي ترميم دندان است وقتي حرف نمي‌توانستي بزني و دكتر خانم محمدي عينك پت و پهن و ماسك سفيد تميزش را مي‌زد، آمپول بي‌حسي تازه كار افتاده بود و صداي يك ريز مته و مكنده‌ي آب دهان بود و موهاي رنگ‌كرده‌ي اين آخريهاي خانم دكتر كه چندتاري از زير روسري بيرون زده بود و بلوتوث بازي‌هاي بعد پر كردن و كتابي كه قرار شد بخواند، زمستان‌هاي ماه رمضان و بيداري‌هاي تا صبح و يك شب كه با دوست رفته‌اي كلي انگور خورديم و عذاب وجدان ولمان نمي‌كرد، هفتم محرم كه عزاداري‌ِ جنوبي‌هاي دانشگاه بود و اين يك سينه‌زني دوست‌داشتني كه قبلش سنج و دمام جنوبي‌هاي شاهين‌شهري‌ از يادمان تا مسجد همه را جمع مي‌كرد، تابستان بين سال 4 و 5 كه با خاطره‌ي دعواي بدي شروع شد، اولين ضربه‌ي هولناك مرگ را دور و برم حس كردم و عزيز دوست‌داشتني شادي را يك دفعه نديدم، البته بعد از دوباري كه توي ICU با آن همه لوله و دم دستگاه ديدمش كه نفس نفس مي‌زد و خون لاي انگشت هاي پايش خشك شده بود، گريه‌هاي دختري كه نه خواهرم بود و نه دوست دخترم ولي نزديك بود ناگفتني توي بغلم كه فكر نمي‌كردم بعد از چهار سال خنديدن بي پدر شدنش را ببينم، بعد ترم تابستانه گرم و شرجيِ كشنده‌ي شمال با يك پنكه سقفي و همراه همه‌ي اينها و بعد از اين‌ها رضاي هميشه سرزنده و تازه كه براي كاري چندماه اصفهان بود و شبگردي و سينماهاي تابستانه‌ي اصفهان و سكوت حسرتناك مادي و درختانِ كنار زاينده‌رود و حرف و حرف و شعر و سطر و خاطره و خنده و شعر و شروع رمان و شروع داستان و آهنگ و حرف و شعرهاي هميشه. آستين‌كوتاه، دستِ راستي كه چند ثانيه يك بار روي موهاي خوش فرمي كشيده مي‌شد، زير تلويزيون بزرگ دروازه دولت، روزنامه يا كتابي دست چپ كه روي همان دوش كيفي آويزان بود و دستي كه از دور تكان تكان مي‌خورد، صندلي فلزي كرو به آب كه مي‌شد پاها را روي ميله‌هاي كنار آب گذاشت و حرف زد و آهنگ گوش كرد،

(فضاها)

 

 

 

اين 5 سال جداي از مكان و زمان و درس و استاد، دو قسمت مي‌شود با چند معيار. يك سال اول و چهار سل بعد، دو سال اول و سه سال بعد، چهار سال اول و يك سال آخر و اينها. هركدام به دليلي. هركدام هم از تاثير گذارترين عناصر اين 5 سال بودند. تمام اين تقسيم‌بندي‌هاي شخصي در سال آخر اتفاق نظر دارند. سالي كه رد و خطش سال‌خواهد ماند...

 

 

 

كارتن‌هاي انبار شده را باز كردم. روزنامه‌ها را هنوز نمي‌دانم مي‌ريزم بيرون يا مي‌برم خانه. خيلي شده‌اند. اين يك سال روي هم 10 تا روزنامه هم نخريدم، ولي از سال‌هاي قبل زياد دارم. خيلي‌ها توي روزنامه‌ها خوابيده‌اند. خاطره زياد دارم. روزي كه آتشي مرد و باران مي‌آمد، شرق طرح گرافيكي منوچهر را صفحه اول زد، عكس‌هاي تمام صفحه هم‌ميهن، طنزهاي فرورتيش رضوانيه، كاريكاتورها، اگر عباس عبدي چيزي مي‌نوشت يا توي صفحه ادبيات از اتفاق مصاحبه يا خبري مي‌ديدي و گرنه همه چند جوان بي‌حال و تكراري بودند، گاهي صفحه سينمايي با جيم‌ جار موش يا نقدي ترجمه‌شده در مورد ديويد لينچ يا مصاحبه شرق مرحوم با كيارستمي و .... راستي کتاب‌ها را هم جدا کردم. کلی کتاب شعر مزخرف خریده‌ام. کلی داستان و نقد مزخرف. چندتایی کتاب مثل تاریخ بیهقی و بخش 17 اولیس که نخوانده بودم جدا کردم، چندتا مجله ريختم دور، چندتايي كتاب شعر از احمدرضا احمدي پيدا كردم كه به نيت هديه به عزيزي گرفته بودم! جدا گذاشتم كه فردا پس‌فردا بدهم بهش.

 

 

 

چند روز پيش چيزي به من اضافه شد كه نه هديه بود مثل همه هديه‌ها نه خودم خريدم. خوش‌رنگ و خوش‌فرم با سائيدگي كوچكي بر هر قوس دايره. كمي بعد از طلوع آخرين آفتابي كه دوستم را براي آخرين بار مي‌ديديم. عينك و اشك پنهان‌شده‌ي پشتت براي هميشه بريده‌بريده يادم مي‌ماند.

 

 

 

اول از در اتاق بسيجي‌ها رد مي‌شدم كه هر صبح صداي زنگ ساعتشان براي بيدار شدن دعاي سحر بود و هنوز هم نمي‌دانم صداي مالش چيزي به ديوار كه گاهي عصرها بلند مي‌شد چه بود، بعد دو اتاق ناشناس بود و بعد دستشويي و محوطه باز ميان طبقه و دوباره دست‌شويي و بعد همه ناشناس بودند تا اتاق 226 خوابگاه 3. خوب بود ديگر. هركاري داشتم يا نداشتم روزي يا دو روزي يكبار به 226 3 سر مي‌زدم. اتاق تميز بود. س گلدان كوچك كه كاكتوس‌هاي عجيب و غريبشان به شدت ماماني بودند و يك گلدان بزرگ كه هميشه صبح‌ها توي نورگير جلوي اتاق، كنار پنجره مي‌ديدي و باقي روز و شب توي پنجره اتاق، زمستان‌ها هم كنار شوفاژ تا گرمشان نشود. سطل فلزي درب و داغون گچ‌مالي شده تنها عنصر نامربوط اتاق بود. روزهاي زيادي، شب‌هاي زيادي، آهنگ‌هاي زيادي، فيلم‌هاي زيادي، شعرهاي زيادي، كتاب‌هاي زيادي، خنده‌هاي زيادي، خبر رفتن نسيم، اس‌ام‌اس‌هاي تاريخي بسياري كه يا بالا مي‌پريدم يا توي ديوار مي‌رفتم، گريه‌هاي كمي، برف، باران، بعد از ظهر‌هاي چاي و قهوه، شب‌هاي جواد و بابك و تارِ تا صبح و بيداري و بيداري، بهار و علف و بوي علف توي اتاق، آب يخ بطري چروكيده‌ي يخچال و بعضي‌چيزهاي ديگر كه همه با مكان و حجم روشن اين اتاق ربط داشتند. 226 خوابگاه 3 كه اكثر روزهاي سال عماد آنجا يا جلوي مانيتور نشسته بود يا پشت ميز براي ارشد درس مي‌خواند يا كاب ديگري و يا روي تخت سمت چپ اتاق دراز كشيده بود و عينك را توي محفظه كوچك زير كمدهاي كتاب كه درست بالا سرش بود، گذاشته بود و چشم‌هايش را مي‌ماليد. روزهاي خوب...

 

 

 

خب قبول كنيد موسيقي يا همان عنصر محذوف سطرهاي بالا چيز كمي نيست و همچنان كه خودش چيز كمي نيست حذفش هم راحت نبود. دليلش هم چيزي جز اين نبود كه موسيقي و آهنگ‌هايي كه تاثير گذاشته‌اند و حالا روزهاي بسياري با آدم بوده‌اند كم نيستند ولي نگفتني‌اند. نوشتني نيست. تنها كاري كه مي‌شود كرد نوشتن اسم آهنگ است و گروه يا سازنده. كسي كه گوش نكرده كه نمي‌فهمد يعني چه. ولي وقتي مي‌نويسم « يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايين‌ترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم،» لازم نيست كسي خرس پاستيلي ناز سبز را ببيند، مي‌،فهمد. حالا من بنويسم LeonarD CoheN و اسم هرچه آهنگ از اين بشر كه شب و روز كرده‌ايم باهاش. يا Beatles كه وقتي اين دي‌وي‌دي آخري هم دستمان رسيد ديگر محشر شد. چندتا كنسرت و فيلم مستند از بيتل‌ها. يا  Anathema‌و چند آهنگ ويران‌كننده‌‌ي مخصوص شب بيداري‌ها. يا همين شجريان خودمان كه آلبوم نوا مركب‌خواني و بي تو به سر نمي‌شود و ... حفظمان شده و تصويري و صوتي از اين صداي دريايي نيست كه گير نياورده باشيم. خوابگاه جاي باحالي است براي موسيقي و آهنگ بازي. با اطمينان يالايي مي‌شود گفت همه چيز گير مي‌آيد. اينترنت و سايت‌هاي دانلود و هارد‌هاي به اشتراك‌گذاشته شده و همه جور سليقه‌ خوابگاه را مساعد كرده. البته بايد يك سيستم صوتي خوب داشته باشيد. اسپيكر‌هاي بزرگ با جلد چوبي. فقط نور آبي پايين آن توي تاريكي اذيت مي‌كرد. MP3 Player‌ بدبخت هم كم جور من را نكشيد. 5 گيگابايت فضا هم كم بود. نمي‌شد هم شجريان باشد هم كوهن و آناتما و پوشه  Ritalin‌و No-Word و تازه برسيم به موسيقي تلفيقي‌هاي هندي و آفريقايي. نمي‌شد. ولي نمي‌شود هم صدا و موسيقي را از اين 5 سال جدا كرد. نامجوي پدرسگ كه حالمان داد و حالمان را گرفت. سهيل نفيسي و گيتار تنهايش. رضا يزداني در تاريك و خلوت ترمينال صفه وقتي روزش باران آمده باشد و فرداش تهران باشي. رضا يزداني توي پارك‌هاي تهران. رضا يزداني توي اتوبوس. نامجو هم. نامج توي اتاق، توي پنجره، اتوبوس، جاده، دست‌هاي عرق كرده، اتاق تاريك‌روشنِ بعد از ظهر و تاش باريك نور‌ آفتاب عصر كه از لاي پرده بتابد و زندگيت را بگرداند... توي ماشين وحيد وقتي آهنگ خداحافظ عشق منِ جيمز بلانت گوش مي‌كرديم و باران مي‌آمد و قطره قطره از كنار شيشه پايين مي‌سريد...

 

 

"... رويا گفت بيا برويم قدم بزنيم. قول داد كه حرف نزنيم. قبول كردم. هيچ وقت نشد قبول نكنم. كاشكي آن روز قبول نمي‌كردم. پياده‌روي سنگ‌فرش هنوز خيس بود. جنس سنگ‌ها سنگ كوه بود و لبه‌هاي سائيده شده. نرده‌هاي سبز پايان نداشت. شب ساكتي بود. شهر را قدم زديم. ميخچه‌هي پايم درد مي‌كرد و خوشم مي‌آمد. دست‌هايم را روي سينه توي هم فرو كرده بودم و با انگشت شست دست راستم زير جيب پيراهن آستين كوتاهم را مي‌خاراندم. پيراهن نو صداي زبري مي‌داد. چند دقيقه‌اي يك‌بار من به رويا نگاه مي‌كردم يا او به من ولي هيچ وقت توي چشم هم نگاه نكرديم. يك‌بار لبه‌ي شال آبي روشنش را كه زير لبه‌ي بندِ كوله‌پشتي گير كرده بود كشيدم بيرون و يكي دوبار هم او خرده برگِ خيس يا چوبي را گير كرده بود لاي موهام با دست بيرون كشيد. خيابان آخري سربالايي بود و درست بوي هميشگيِ تهران را مي‌داد. دست‌هايم را آزاد كرده بودم و شايد گاهي توي جيب. رسيديم سرِ كوچه‌ي نسرين، دختري كه يك موقعي دستش را مي‌گرفتم و قدم مي‌زديم. رويا هم به انتهاي كوچه نگاه كرد. پنجره اتاق نسرين كه هيچ، حتي ديوار حياط يا ساختمان كلنگي خانه‌شان هم پيدا نبود توي پيچ تند كوچه. وقتي رسيديم آخر خيابان رويا دستش را تا كنار روسريِ آبي روشنش بالا آورد و مثل دهان ماهي‌ها به هم زد و خنديد و براي دومين بار طي چند ساعت به چشم هم نگاه كرديم بعد به لبهاش نگاه كردم بعد به چاك مانتوي تنگِ كلفتِ زبرِ سبزش و لبه‌ي صورتي بريده‌بريده‌ي پيراهن زير مانتويش، او هم فكر مي‌كنم اول به چشم‌هاي من نگاه كرد، بعد به لبهام كه خشك شده بود توي باد و شايد از ترك وسط آن خون مي‌آمد و بعد موهام كه هروقت دست مي‌برد پشت گردنم و موهاي كوتاه آنجا را توي انگشت‌هاش زير و رو مي‌كرد سرم را مي‌چرخاندم و شايد بعد به دست‌هام كه از جيب شلوارم بيرون آمد و ..."*

 

·        يكي از داستان‌هاي نا تمام

 

 

 

امشب مثل هميشه‌ي هميشه نبود كه بغلش مي‌كردم. آستين حلقه‌اي سفيدِ هميشه تنش بود و شلوارك سياه هر شب. دهانم را روي شانه‌اش باز كردم و گرماي پوستش را حس كردم و يكدفعه نفسم را دادم بيرون. گفت اين متن را زود تمام كن و برگرد. من برگشته بودم. خيلي وقت بود. شايد چندماهي

 

 

(ساعت چهار و شانزده دقيقه صبح

تمام)

 

 

محمد باقر حاجياني

بي تاريخ

بي مكان

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:7 AM |
 

رویا (۲)

 

سال های بعد بد نگذشت. به خصوص سال بعد که رویا، دوست دخترم برگشت و گفت که می تواند با من بماند. داشت یادم می رفت، ولی خوب شد برگشت. روزها می رفتم سر کار. دوستان دوران دانشگاه گاهی زنگ می زدند و حال و احوالی می پرسیدند. گاهی سر می زدم و استاد یا دوست دانشجویی که هنوز درس داشت را می دیدم و برمیگشتم. رویا هم کار می کرد. من تا عصر کارگاه بودم و مشغول آجر و سیمان و تیغه و اینها، رویا هم توی یک شرکت کامپیوتری تا عصر با گیگابایت و اینها ور می رفت. یک روز عصر رویا را بردم بیرون قدم بزنیم. شب برگشتیم خانه ی من. شب خوبی بود. رویا اول اذیت کرد و بعد شام پخت و بعد سر به سر ماهی آکواریوم گذاشت و باقی شب خوب بود...

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:1 PM |

 

 

 

زبان باز نمی کند این زخمِ

اریبِ

خوابیده بر کمرم

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 1:56 PM |
Free counter and web stats