متن زير لاشهي مطلبي است كه قرار بود با عنوان «مرثيهاي براي همهي روياها» منتشر شود. چند روز نوشتن همين چند خط طول كشيد. از متن اصلي چيزهايي را حذف كردم فقط. سحرگاه سه شنبه، احتمالن يازدهم تيرماهِ هزار و سد و هشتاد هفت، بعد از چند روز نوشتن مستمر اين متن از نوشتنتش منصرف و منزجر شدم. از اين خطوط و زندگي اين پنج سال متنفرم از ته دل. اعتراف ميكنم كه هيچ چيز زيبايي نبود و اين فقط توهم من به زيبا كردن همه چيز بود. همه چيز عادي پيش رفت. از همهچيز متنفرم از ته دل. حتي از همه.
از لاشه زندهي متن خون ميبارد. غلط املايي خواهد داشت، غلط نحوي و دستوري و هر چيز ديگر. اينقدر متنفرم از همه چيز از ته دل كه يكبار بازخواني متن هم اذيت ميكرد. نخواندم. وسائل را جمع كردهام بروم.
راوي تمام داستانها و نوشتههاي ديگر من، من (محمد باقر حاجياني) نبوده است و نخواهد بود. حتي متن زير. من سالهاست با شخصيت دوگانهام زندگي ميكنم و عادت كردهام. البته نه از امروز به بعد. عصباني هستم، ميدانم، ساعات زيادي است نخوابيدهام، ميدانم، كسي را دوست ندارم، ميدانم، حالم خوب نيست، ميدانم، دلم ميخواهد بميرم، ميدانم، از كسي خير نديدم، ميدانم، انزواي خودخواسته منتهي اليه آزوي من است، ميدانم، دليل نميشود كه اينجور حرف نزنم.
شرمندهي يكي دو دوست ميشوم كه ذهنيت شاعرانهشان را به هم زدم. روزهاي بعد با شما حرف خواهم زد. شب آخر، شب عجيبي است. آخر يعني چه؟ گور باباي اين كلمه و زبان كه بيچارهام كرد رفت. گور باباي اين انتزاع بي هدف كه ديوانهام كرد و نميرود. گور باباي همه چيز. شايد همه چيز كلن به تخمم.
فقط ميدانم از امروز تصميم درستي گرفتهام. مثل هميشه كه فكر ميكردم. دقيقن مثل هميشه. به اين فكرم عمل ميكنم.
مثل ماهي مردهاي در مسير رودخانه در جريان اتفاقات افتادم. خودآزاري ذاتيام كمكم كرد بميرم و جلو بروم. هيج وقت شانس را درك نكردم. هيچ اتفاق خوبي برايم نيافتاد. شايد اگر اعتقاد داشتم ميگفتم از هيچ چيز شانس نياوردم (سيستم كامپيوترم ريخته به هم. بعد از هر پاراگراف بايد روشن و خاموش كنم تا بتوانم بنويسم. دارد صبح ميشود. كيس را لگدمال ميكنم، آدم نميشود) ولي همه اتفاق بود. از من لاشهي خونيني از اين دانشگاه مزخرفِ گند بيرون رفت. لاشهي مردهي يك ماهي در گذر از رودخانهي اين 5 سال.
من را ببخشيد يا نبخشيد همينم كه هستم. كار ديگري نميتوانم بكنم. باقي اين وبلاگ هم احتمالن روايت داستان رويا خواهد بود. تنها مزخرفي كه ميتوانم اين روزها بنويسم.
---------
---------
---------
تمامي ابژهها، اشيا، حوادث و اشخاص متن زير واقعي هستند، واقعيتي فرورونده و زيسته شده، و فرم نوشتار از حقيقت ابژههاي دروني آن گرفته شده. راوي هيچ نقش و تقصيري ندارد.
قوطي خالي اسپري بدن با عكس ديويد بكام كه بوي وحشي خوبي داشت و همان روزها ميزدم كه تازه نامجو گوش ميكردم، شعر-چس-نالههاي دختر لوسي كه شكر خدا ديگر نميبينمش و مجبور نيستم آرايش حال به هم زنش را تحمل كنم، شلوار قهوهاي كه از طرف راست خشتك به اندازهي يك وجب پاره شده و با پيراهن روشن پاره پاره شده با هم گرفتم، ليست كتابهاي انتشاراتيهاي ادبيات و فلسفه در سال 86 كه از نمايشگاه كتاب ارديبهشت 86 با خودم آوردم (قرار بود چند كتاب دربارهي بودا هم بياورم كه نشد)، خمير دندان 2080 خالي شده، چند فندك ناشناس خالي از Cliper بگير تا از اينهايي كه روشن و خاموش ميشود يا روش نوشته I Love You، جزوات 3 سال پيش همايش روشنفكري ديني از عليجاني و بازرگان و سروش و بقيه كه از يك NGO توي شهر گرفته بودم، دستكش كت و كلفت سبز پشمي كه پارسال هديه گرفتم، سي دي هاي آهنگ و شو ايراني و خارجي كه سال اول از سيستم خانه رايت ميكردم براي دستگاه سي دي اتاق، شمارههاي زيادي از هم ميهن و شرق و ويژهنامههاي اعتماد كه هر كدام مال چيزي بود يا كسي، مسواك سبز شكسته كه با چسب به هم چسبانده بودم و مال چند سال پيش بود كه تصميم گرفتم مسواك بزنم!، يك ماشين اسباب بازي كوكي كوچك كه يادن نيست مال كي بود و چطور به كيف دستي من راه پيدا كرد و بعدها فهميدم نسترن كوچولو آن را به من داده يعني انداخته توي كيفم كه باهاش بازي كنم، كتاب اسطوره و امروز رولان بارت ترجمه شيريندخت دقيقيان كه مال دوست رفتهاي بود و چاي داغ ريخت روش و بعد پاره پاره شد، چسب قطرهاي خالي شدهي سفيد كه باهاش مسواك، حفاظ گوشي هدفن Creative، دسته ژيلت Mach3 و يك اتود 0.7 دوست داشتني را چسب زده بودم، گيره موي قرمزي كه هيچ كداممان توي اتاق نفهميديم از كجا آمده، سي دي شكسته MP3 Player كه وقتي شكست خيلي حيفم آمد كه ديگر نميتوانم Play List درست كنم براي آهنگها، كفش كتاني كهنه كه پارسال تصميم گرفتم شبها بدوم و چند شب تحملم كرد، شيشه خالي ژل موي سر پرمون كه هميشه ميگذاشتيم كنار دستشويي و به صورت كمون از آن استفاده ميكرديم، جزوههاي مكانيك سيالات و طرح و آزمايشات كه همين چند روز پيش نمرههاي 12.5 و 13.5 آنها اعلام شد و مثل خيلي از جزوات ديگر از جزوه الهه كپي كرده بودم، كتابهاي درسهاي عمومي كه نميشود اسم برد!، تعداد زيادي خودكار خالي يا شكسته كه از زير خرده ريزههاي اتاق پيدا ميشد به همراه مقادير زيادي سر خودكار ناشناس، كارتون خالي هديهي تولد پارسالم كه خواهرم به چه زحمتي به دستم رساند و حالا هديهاش توي كمدم برق ميزند، جلد خالي رنگ و روفتهي كارت بانك ملي قبلي كه داخلش غير از كارت بانك يك سوم يك پنجاه توماني به عنوان هديه سال نو، نصف يك فاكتور دستبند طلا كه روي ديگرش آدرسي نوشته شده بود، يك كاغذ كوچك كه شماره حساب بانكي رويش نوشته بودم، پاكت خالي سي دي گوشي Sony Ericsson W810 كه احتمالن تا الان سي دي داخلش هم پودر شده، يك روزنامه احتمالن جام جم درون يك پاكت پلاستيكي كه روزهاي زيادي ميزبان كاغذ شعرهاي پرينت شده بود، يك لنگ يك جوراب ضخيم كه زمستان وحشتناك امسال را با آن دوام آوردم، پاكت خالي قرمز پر رنگ كاغذ آ_چهار كه از خانه آورده بودم و صرف پرينت شدن چاه بابل، وردي كه برهها مي خوانند، سه داستان عاشقانه، مردان بدون زنان، طوبا و معناي شب، Nine Story و نماز ميت و چند داستان ديگر شد، چند كارت شارژ ايرانسل و جعبه و حفاظ سيمكارت كه زير تخت كنار بالشت رنگ و رورفتهي سال اول افتاده بود،
(چيزهايي كه ريختم بيرون)
كارت كتابفروشي انديشه كه متعلق به آقاي مطيعي است، كتابفروشي عجيب و غريبي با يك صندلي قديمي پاره پوره كه زمان و شخصيتهاي نويسنده بسياري را در خود دفن كرده و تل كتابهاي قديمي آن بوي خاك پوسيده ميدهد، يك استوانه شيشهايي كه گوزن چوبي فريبندهايي درون آن جا گرفته و خاطرهي زندهي شبي وحشتناك را درون خود حبس كرده، يك دستكش سياه بافتني از زمستان قبل كه بين انگشت شست و اشارهي چپ آن باز شده و شبهاي زيادي بين انگشتانم را با انگشت دست ديگر فشار دادهام، كاغذ سفيد چركيدهاي كه رويش آدرس داستاننويس عزيزي را با خط ريز نوشتهام، يك كتاب كوچك نوجوان با نقاشيهاي يك شير كه توي جلدش چند خط شعر با خط كج و كولهاي نوشته شده، يك عينك شنا، كاغذ آ- چهار كه يك طرفش طرح چندين و چند ماهي و عروسماهي و قورباغه است، هدفن بلند و خوب درون يك كاور سياه براق كه با يك بند درش بسته ميشود، Mp3 Player مكعبي سفيدي با پوشه هميشگي Ritalin كه تمام كارهايش با يك اهرم كوچك انجام ميشود و هزار بار خودم را به خاطر بزرگياش فحش دادم، چون توي جيب كه بگذاري اذيت ميكند و بايد روي پايت بگذاري و سرت را به شيشه اتوبوس تكيه بدهي، فلز بزرگ و بدريخت كيس سيستم كامپيوتر كه دو سه سالي ميشود گم شده بود توي شلوغي اتاق، چند عكس از اردوها و كلاسهاي دو سال اول دانشگاه كه لاي دفترچه حساب پسانداز روز اول دانشگاه گذاشته بودم، يك كيف كه سه سال است رد استفراغ مبهمي رويش مانده، شلوارك سياه و سفيد با بند بلند و هميشه آويزانش، يك ماهي سفالي چاق، يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايينترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم، جلد يك كلوچه نوشين شمال كه به دقت باز شده و لاي كتاب گراناز موسوي صاف صاف نشسته، هرم شيشهاي با مايع شفاف و ريز ريزهاي طلايي داخلش كه روي سر و صورت ابولهول ميريزد،
(نگه داشته ها)
من قول دادم. كاري كه ديگر هيچ وقت انجام نميدهم.
پاييز، زمستان، بهار و تابستان اين پاي كوه هميشه باد، عصرهاي پيچ خيابانهاي دانشگاه با چنار و سپيدارهاي كناره كه در باد ميلرزند و پاييزها ميريزند و زمستانها لخت، بعد عيدها كه ميشد بازي باد و شكوفه و برگهاي سبز تازه بود و زمستانها تازه هوا خنك ميشد عصرها و بيشتر بالكننشيني بود و شبها قدم زدن با لباس نازك آستينكوتاه با نسيم نمنمِ آغشته به بوي سبز درختها، پشت بام آسفالت بزرگ دانشكده كه همه چيز از آن بالا بهتر ديده ميشد و به چشم ميآمد، برفي كه وقتي توي كلاس بوديم نشسته بود و از اين طرف كه كوه بود و كلبه و درختها و خوابگاه سفيد بود تا اين طرف كه اصفهان و خميني شهر و كوه صفه با حضور هميشگي يك استوانه سياه بزرگ كه هميشهي خدا دود ميكرد، يا پاييزي كه وقتي كنار نردهها ميايستادي همه چيز ديده ميشد و برگ و بار درختان جلوي خوابگاهها و يادمان و بهداري و هيچ جا را نميگرفت، كلاسي كه تا ديروقت طول ميكشيد و بيرون آمدنا چراغهاي روشن شهر و دانشگاه پيدا بود و تهماندههاي غروب كه بالاي كوه را نارنجي ميزد، كارت بهداشت و نوبت دندانپزشكي بهداري كه توي كيف سياه گم شده بود و هنوز كه ميبينم ظهرهاي ترميم دندان است وقتي حرف نميتوانستي بزني و دكتر خانم محمدي عينك پت و پهن و ماسك سفيد تميزش را ميزد، آمپول بيحسي تازه كار افتاده بود و صداي يك ريز مته و مكندهي آب دهان بود و موهاي رنگكردهي اين آخريهاي خانم دكتر كه چندتاري از زير روسري بيرون زده بود و بلوتوث بازيهاي بعد پر كردن و كتابي كه قرار شد بخواند، زمستانهاي ماه رمضان و بيداريهاي تا صبح و يك شب كه با دوست رفتهاي كلي انگور خورديم و عذاب وجدان ولمان نميكرد، هفتم محرم كه عزاداريِ جنوبيهاي دانشگاه بود و اين يك سينهزني دوستداشتني كه قبلش سنج و دمام جنوبيهاي شاهينشهري از يادمان تا مسجد همه را جمع ميكرد، تابستان بين سال 4 و 5 كه با خاطرهي دعواي بدي شروع شد، اولين ضربهي هولناك مرگ را دور و برم حس كردم و عزيز دوستداشتني شادي را يك دفعه نديدم، البته بعد از دوباري كه توي ICU با آن همه لوله و دم دستگاه ديدمش كه نفس نفس ميزد و خون لاي انگشت هاي پايش خشك شده بود، گريههاي دختري كه نه خواهرم بود و نه دوست دخترم ولي نزديك بود ناگفتني توي بغلم كه فكر نميكردم بعد از چهار سال خنديدن بي پدر شدنش را ببينم، بعد ترم تابستانه گرم و شرجيِ كشندهي شمال با يك پنكه سقفي و همراه همهي اينها و بعد از اينها رضاي هميشه سرزنده و تازه كه براي كاري چندماه اصفهان بود و شبگردي و سينماهاي تابستانهي اصفهان و سكوت حسرتناك مادي و درختانِ كنار زايندهرود و حرف و حرف و شعر و سطر و خاطره و خنده و شعر و شروع رمان و شروع داستان و آهنگ و حرف و شعرهاي هميشه. آستينكوتاه، دستِ راستي كه چند ثانيه يك بار روي موهاي خوش فرمي كشيده ميشد، زير تلويزيون بزرگ دروازه دولت، روزنامه يا كتابي دست چپ كه روي همان دوش كيفي آويزان بود و دستي كه از دور تكان تكان ميخورد، صندلي فلزي كرو به آب كه ميشد پاها را روي ميلههاي كنار آب گذاشت و حرف زد و آهنگ گوش كرد،
(فضاها)
اين 5 سال جداي از مكان و زمان و درس و استاد، دو قسمت ميشود با چند معيار. يك سال اول و چهار سل بعد، دو سال اول و سه سال بعد، چهار سال اول و يك سال آخر و اينها. هركدام به دليلي. هركدام هم از تاثير گذارترين عناصر اين 5 سال بودند. تمام اين تقسيمبنديهاي شخصي در سال آخر اتفاق نظر دارند. سالي كه رد و خطش سالخواهد ماند...
كارتنهاي انبار شده را باز كردم. روزنامهها را هنوز نميدانم ميريزم بيرون يا ميبرم خانه. خيلي شدهاند. اين يك سال روي هم 10 تا روزنامه هم نخريدم، ولي از سالهاي قبل زياد دارم. خيليها توي روزنامهها خوابيدهاند. خاطره زياد دارم. روزي كه آتشي مرد و باران ميآمد، شرق طرح گرافيكي منوچهر را صفحه اول زد، عكسهاي تمام صفحه همميهن، طنزهاي فرورتيش رضوانيه، كاريكاتورها، اگر عباس عبدي چيزي مينوشت يا توي صفحه ادبيات از اتفاق مصاحبه يا خبري ميديدي و گرنه همه چند جوان بيحال و تكراري بودند، گاهي صفحه سينمايي با جيم جار موش يا نقدي ترجمهشده در مورد ديويد لينچ يا مصاحبه شرق مرحوم با كيارستمي و .... راستي کتابها را هم جدا کردم. کلی کتاب شعر مزخرف خریدهام. کلی داستان و نقد مزخرف. چندتایی کتاب مثل تاریخ بیهقی و بخش 17 اولیس که نخوانده بودم جدا کردم، چندتا مجله ريختم دور، چندتايي كتاب شعر از احمدرضا احمدي پيدا كردم كه به نيت هديه به عزيزي گرفته بودم! جدا گذاشتم كه فردا پسفردا بدهم بهش.
چند روز پيش چيزي به من اضافه شد كه نه هديه بود مثل همه هديهها نه خودم خريدم. خوشرنگ و خوشفرم با سائيدگي كوچكي بر هر قوس دايره. كمي بعد از طلوع آخرين آفتابي كه دوستم را براي آخرين بار ميديديم. عينك و اشك پنهانشدهي پشتت براي هميشه بريدهبريده يادم ميماند.
اول از در اتاق بسيجيها رد ميشدم كه هر صبح صداي زنگ ساعتشان براي بيدار شدن دعاي سحر بود و هنوز هم نميدانم صداي مالش چيزي به ديوار كه گاهي عصرها بلند ميشد چه بود، بعد دو اتاق ناشناس بود و بعد دستشويي و محوطه باز ميان طبقه و دوباره دستشويي و بعد همه ناشناس بودند تا اتاق 226 خوابگاه 3. خوب بود ديگر. هركاري داشتم يا نداشتم روزي يا دو روزي يكبار به 226 – 3 سر ميزدم. اتاق تميز بود. س گلدان كوچك كه كاكتوسهاي عجيب و غريبشان به شدت ماماني بودند و يك گلدان بزرگ كه هميشه صبحها توي نورگير جلوي اتاق، كنار پنجره ميديدي و باقي روز و شب توي پنجره اتاق، زمستانها هم كنار شوفاژ تا گرمشان نشود. سطل فلزي درب و داغون گچمالي شده تنها عنصر نامربوط اتاق بود. روزهاي زيادي، شبهاي زيادي، آهنگهاي زيادي، فيلمهاي زيادي، شعرهاي زيادي، كتابهاي زيادي، خندههاي زيادي، خبر رفتن نسيم، اساماسهاي تاريخي بسياري كه يا بالا ميپريدم يا توي ديوار ميرفتم، گريههاي كمي، برف، باران، بعد از ظهرهاي چاي و قهوه، شبهاي جواد و بابك و تارِ تا صبح و بيداري و بيداري، بهار و علف و بوي علف توي اتاق، آب يخ بطري چروكيدهي يخچال و بعضيچيزهاي ديگر كه همه با مكان و حجم روشن اين اتاق ربط داشتند. 226 خوابگاه 3 كه اكثر روزهاي سال عماد آنجا يا جلوي مانيتور نشسته بود يا پشت ميز براي ارشد درس ميخواند يا كاب ديگري و يا روي تخت سمت چپ اتاق دراز كشيده بود و عينك را توي محفظه كوچك زير كمدهاي كتاب كه درست بالا سرش بود، گذاشته بود و چشمهايش را ميماليد. روزهاي خوب...
خب قبول كنيد موسيقي يا همان عنصر محذوف سطرهاي بالا چيز كمي نيست و همچنان كه خودش چيز كمي نيست حذفش هم راحت نبود. دليلش هم چيزي جز اين نبود كه موسيقي و آهنگهايي كه تاثير گذاشتهاند و حالا روزهاي بسياري با آدم بودهاند كم نيستند ولي نگفتنياند. نوشتني نيست. تنها كاري كه ميشود كرد نوشتن اسم آهنگ است و گروه يا سازنده. كسي كه گوش نكرده كه نميفهمد يعني چه. ولي وقتي مينويسم « يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايينترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم،» لازم نيست كسي خرس پاستيلي ناز سبز را ببيند، مي،فهمد. حالا من بنويسم LeonarD CoheN و اسم هرچه آهنگ از اين بشر كه شب و روز كردهايم باهاش. يا Beatles كه وقتي اين ديويدي آخري هم دستمان رسيد ديگر محشر شد. چندتا كنسرت و فيلم مستند از بيتلها. يا Anathemaو چند آهنگ ويرانكنندهي مخصوص شب بيداريها. يا همين شجريان خودمان كه آلبوم نوا مركبخواني و بي تو به سر نميشود و ... حفظمان شده و تصويري و صوتي از اين صداي دريايي نيست كه گير نياورده باشيم. خوابگاه جاي باحالي است براي موسيقي و آهنگ بازي. با اطمينان يالايي ميشود گفت همه چيز گير ميآيد. اينترنت و سايتهاي دانلود و هاردهاي به اشتراكگذاشته شده و همه جور سليقه خوابگاه را مساعد كرده. البته بايد يك سيستم صوتي خوب داشته باشيد. اسپيكرهاي بزرگ با جلد چوبي. فقط نور آبي پايين آن توي تاريكي اذيت ميكرد. MP3 Player بدبخت هم كم جور من را نكشيد. 5 گيگابايت فضا هم كم بود. نميشد هم شجريان باشد هم كوهن و آناتما و پوشه Ritalinو No-Word و تازه برسيم به موسيقي تلفيقيهاي هندي و آفريقايي. نميشد. ولي نميشود هم صدا و موسيقي را از اين 5 سال جدا كرد. نامجوي پدرسگ كه حالمان داد و حالمان را گرفت. سهيل نفيسي و گيتار تنهايش. رضا يزداني در تاريك و خلوت ترمينال صفه وقتي روزش باران آمده باشد و فرداش تهران باشي. رضا يزداني توي پاركهاي تهران. رضا يزداني توي اتوبوس. نامجو هم. نامج توي اتاق، توي پنجره، اتوبوس، جاده، دستهاي عرق كرده، اتاق تاريكروشنِ بعد از ظهر و تاش باريك نور آفتاب عصر كه از لاي پرده بتابد و زندگيت را بگرداند... توي ماشين وحيد وقتي آهنگ خداحافظ عشق منِ جيمز بلانت گوش ميكرديم و باران ميآمد و قطره قطره از كنار شيشه پايين ميسريد...
"... رويا گفت بيا برويم قدم بزنيم. قول داد كه حرف نزنيم. قبول كردم. هيچ وقت نشد قبول نكنم. كاشكي آن روز قبول نميكردم. پيادهروي سنگفرش هنوز خيس بود. جنس سنگها سنگ كوه بود و لبههاي سائيده شده. نردههاي سبز پايان نداشت. شب ساكتي بود. شهر را قدم زديم. ميخچههي پايم درد ميكرد و خوشم ميآمد. دستهايم را روي سينه توي هم فرو كرده بودم و با انگشت شست دست راستم زير جيب پيراهن آستين كوتاهم را ميخاراندم. پيراهن نو صداي زبري ميداد. چند دقيقهاي يكبار من به رويا نگاه ميكردم يا او به من ولي هيچ وقت توي چشم هم نگاه نكرديم. يكبار لبهي شال آبي روشنش را كه زير لبهي بندِ كولهپشتي گير كرده بود كشيدم بيرون و يكي دوبار هم او خرده برگِ خيس يا چوبي را گير كرده بود لاي موهام با دست بيرون كشيد. خيابان آخري سربالايي بود و درست بوي هميشگيِ تهران را ميداد. دستهايم را آزاد كرده بودم و شايد گاهي توي جيب. رسيديم سرِ كوچهي نسرين، دختري كه يك موقعي دستش را ميگرفتم و قدم ميزديم. رويا هم به انتهاي كوچه نگاه كرد. پنجره اتاق نسرين كه هيچ، حتي ديوار حياط يا ساختمان كلنگي خانهشان هم پيدا نبود توي پيچ تند كوچه. وقتي رسيديم آخر خيابان رويا دستش را تا كنار روسريِ آبي روشنش بالا آورد و مثل دهان ماهيها به هم زد و خنديد و براي دومين بار طي چند ساعت به چشم هم نگاه كرديم بعد به لبهاش نگاه كردم بعد به چاك مانتوي تنگِ كلفتِ زبرِ سبزش و لبهي صورتي بريدهبريدهي پيراهن زير مانتويش، او هم فكر ميكنم اول به چشمهاي من نگاه كرد، بعد به لبهام كه خشك شده بود توي باد و شايد از ترك وسط آن خون ميآمد و بعد موهام كه هروقت دست ميبرد پشت گردنم و موهاي كوتاه آنجا را توي انگشتهاش زير و رو ميكرد سرم را ميچرخاندم و شايد بعد به دستهام كه از جيب شلوارم بيرون آمد و ..."*
· يكي از داستانهاي نا تمام
امشب مثل هميشهي هميشه نبود كه بغلش ميكردم. آستين حلقهاي سفيدِ هميشه تنش بود و شلوارك سياه هر شب. دهانم را روي شانهاش باز كردم و گرماي پوستش را حس كردم و يكدفعه نفسم را دادم بيرون. گفت اين متن را زود تمام كن و برگرد. من برگشته بودم. خيلي وقت بود. شايد چندماهي
(ساعت چهار و شانزده دقيقه صبح
تمام)
محمد باقر حاجياني
بي تاريخ
بي مكان
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
10:7 AM |