زبان باز نمی کند این زخمِ
اریبِ
خوابیده بر کمرم
زبان باز نمی کند این زخمِ
اریبِ
خوابیده بر کمرم
وقتی بگویم دوستت دارم...
برای یک دوست قدیمی
ناگهانیتر از یک نخ سیگار
دوستت داشتم
و لابد خودت هم خوب میدانی
غیبت که میزند
بوی گسی میماند
زیرِ زبانِ اشیا اتاق
و بی انتهای پشتِ چشمهایت
که موج میزند به تکتکِ صخرههای بدنم.
دوستت دارم
مثل یک شایعه
که بینِ زبان و مغزم
دست تو را انتخاب کرده باشم.
محمد باقر حاجیانی
24 بهمن 1386
اصفهانِ لعنتی
شرمنده فروغ جان
درخت کوچک من
به بادِ عشق بود
به باد بی سامان
* اصل شعر فروغ فرخزاد این است:
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
پ.ن- این شعر حاصل غلط خوانی یک هدیه تولد است.
پ.ن۲- فکر کردم از "به باد عاشق بودن" تا "به بادِ عشق بودن" خیلی راه است. اشتباه نکرده بودم اصلا.
پ.ن۳- به علت فراغت بال و نبودگی هیچ گونه حوصله خمودگی وبلاگ حاضر ادامه خواهد یافت.
دستها
گرمیِ دستها
انگشتانِ عرق کرده در گرمیِ دستها
تکه برفی
در سراشیبیِ کوه
آفتاب را انتظار میکشد.
م. ب. حاجیانی
29 شهریور 1386
اصفهان
گاهي كه برگ...
گاهی که برگ
در لیوان چایی میافتد
پنجره را میبندم
و پاییز را
با همان طعم چای سر میکشم
گاهی فکر میکنم
ما در پاییز
و انزوای همین درختان لخت
زاده شدهایم.
محمد باقر حاجياني
23/ آبان / 1385
اصفهان
ماري
درون سينهام ميخلد
با فيروزهي چشمهايش
محمد باقر حاجياني
17 مرداد 1386
ساري
نخلی در چهار تکه
١
سبز است
در درّهای که انتها ندارد
در خاکی که نمک میزاید
در چشمانِ مسافر
٢
کلاغی نشسته
خرمایی سیاه در نوکش
درصبحی
که از کوه صدای گلوله میآيد.
٣
در سایهی خنکی
تفنگ را تکیه داده
بر تنهی نخل
و خواب هشت سالگی میبیند
درمحاصرهی سایهها.
٤
هنوز باد میآید
نخل
با گیسهای شلال
در باد ایستاده است
در درهی محصور
محمد باقر حاجياني
کاکی
٨ / ١ / ١٣٨٥
حواشی
برای فريبا
هميشه از همينجا رد ميشد
لباسهايش
به همين شاخه ها گير ميکرد
و بوي همين شمعدانيها
از موهايش رد ميشد
حرف من را قبول کنيد
که رودخانه را رد نميشد
نميخوابيد بر علفهاي خيس
و هيچ ابري
صورتش را کاهي نميکرد
مثل هميشه از اين اينجا رد ميشود...
محمد باقر حاجيانی
1 تابستان 1386
اصفهان
شيطانِ دلقك
براي نفيسه
مثل خوابيدهي كودكي
كه شيطان برايش دلقكبازي در بياورد
مي خندد
گاهي آنقدر بلند ميخندد
كه ما به شيطان شك ميكنيم
محمد باقر حاجياني
13 خرداد 86
اصفهان
حدیث بارانِ گریههای ما
برای: مهتاب
باران فقط بر ما نمیبارد
که از گریه پُریم
و هر زمستان،
یک بغل بغض نترکیده را
در بادکنکی
به ابرها میسپاریم...
محمد باقر حاجیانی
اصفهان
5/اردی بهشت/ 1386
به سادگي
براي: نوشين
حتي اگر شكوفههاي بهاري
و گلهاي هزار و يك رنگِ ارديبهشت
همراه ما به دنيا بيايند
عاقبت در راهرروهاي تابستان
عاشق ميشويم
پيادهروهاي پاييز را
در افسوس دستهاي ملتهب قدم خواهيم زد
به همراه غريبهاي
كه در شناسنامههايمان اتفاق ميافتد
و آخر برف است
كه ما و خاطرههايمان را
با تمام جهان يك دست ميكند.
محمد باقر حاجياني
30/ اردي بهشت/ 1386
اصفهان
مرگ، پيپ نميكشد
موهايش هم بلوط را به خاطر نميآورد
حتي اگر خانه خالي
دلتنگش نميشوي
اما حتمن يك روز
براي خداحافظي هم كه شده
برميگردد.
محمد باقر حاجياني
14/ارديبشهت/ 1386
اصفهان
پیرمردی
با دوچرخهاش رد میشود
کودکی با بادکنکش
زنی پیچیده در گریههایش
اما من تو را از توتون کهنهای عبور میدهم
تا لحظهای در سینهام باشی
محمد باقر حاجیانی
7 / 2 /1386
شاهینشهر
لایه روبیِ زیر سیگاری
1
انگشت
انگشت
پرتره را پاره می کنی
و آفتاب را در ته سیگاری
خاموش.
من به اولین سیگاری فکر می کنم
که کشیده ام
2
وقتی می نویسم
و تو به شعرم
دست می کشی،
تمام بی خوابی ها
صبح می شود.
3
در شعله ای
که از مغزم می کشی
لایه روبی می شوم.
4
شعرهایم بیدارند
و انگار صبح باشد
با آنها صبحانه می خورم
در انتظار انگشتی
که به خودم بکشی
تا بیدار شوم.
27-9-1385
محمد باقر حاجیانی
تو را
من
سینه به سینه
از پیراهنت گرفتم.
محمد باقر حاجیانی
25/8/1384
اصفهان
قبل از شعر:
1- دوستانی که لطف کرده و به وبلاگ من لینک داده اند ، اگر اسم وبلاگ را نیز به ((جنازه های آرامش یافته)) تغییر دهند ممنون می شوم.
2- شرمنده ام که نتوانسته ام به وبلاگ خیلی از دوستان سر بزنم. اگر بختی بود، این چند روزه جبران می کنم.
3- وبلاگ جدیدی به نام «خیام وارونه در بطری» بر پا کرده ام که خیلی از دست نوشته هایم در ترافیک قرار گرفتن در آن، نفسشان گرفته است و بالطبع این وبلاگ جدی تر به کار ادبیات خواهد پرداخت.
محمد باقر حاجیانی 26/3/1385
به هم ریختگی ذهنی بود
روایت من از اسپانیا
و برآماسیده بر می گشتم.
شاخ گاوها
میآمدند جسد ببرند
برای خاطراتم
لعنت به لورکا
که پنج های عصر
میدان گاو بازی شلوغ بود و من
تماشاگر بودم.
شب،
شاخها
سرشکسته بر گشتند.
حاجیانی
شهریور 84
فروردین 85
کوچیدهترین پرندههای جهاناند
که خسته روی پلکان نشستهاند
(کلاغهای دودکشِ قلعه)
اشرفیهای پدربزرگم را پس نمیدهند.
پیرمرد، هر روز
برای حیاط
دعا میخواند
***
حالا من
پوکهی زردی است
زیر خرت و پرت های صندوق
وسیگاری
زیر پای دربانِ قبرستان
که باید در را
برای دیوانهای باز کند.
حاجیانی
شهریور 84 بوشهر
فروردین 85 بوشهر
برای شعری از شمس لنگرودی
کشف تو،
کار سهمناکی است
با همه ی بوهایی
که میبری
به 9 صبحِ خیابان
کشف تو
کار تلخی نیست
که وقتی دست میزنم؛
از گندمزار برمیگردی.
محمد باقر حاجیانی
مرداد 84 تهران
فروردین 85 بوشهر
تازه فهميدهام
برگهاي چنار