يادداشتهاي پراكنده براي شايد يك داستان بلند
يا
روزگارِ نحسِ اين روزها از سوي نوشتاي جنون
1
گمان نميكنم سالهاي زيادي را از سر گذارنده باشم، حالا 23 سال يا 24 سال، چه فرقي ميكند وقتي حساب سالهاي اولي و سالهاي جاهليت و اينها را كه جدا كني ميماند همين چند سال آخر كه به هر بدبختي بود جانمان را كنديم و حالا... از شوربختي يا بختياري ما بايد باشد كه شيبِ زندگي و تجربه اين سالها بدجور تند شده است. مگر اينكه دستت را بالاخره بتواني به جايي بند كني يا فراموش. فراموشي كه تلاش بيهودهاي است. اين شيب هم تندتر از اينهاست و بدبختانه جايدست هم ندارد. بديِ بدتر اين كه هرچه بيشتر تلاش كني، بدتر هل ميخوري/
2
من را به گنگنويسي متهم نكنيد. يكي از عوارض اين شيب تند همين گنگنويسي است. راحت حرف زدن ميشود نق و نال. ما جنوبيها اصطلاحي داريم كه معنياش ميشود ناله كردن با اصواتِ بيمعني و اغلب از درد يا غصهاي كهنه، «همِّنال»، كه بيشتر در مورد زنها هم به كار ميرود. از خود نوشتن، راحت و سر راست حرف زدن اين روزها خيلي مستعد است كه يكدفعه تبديل شود به همِِّنال. اينكه حرفي بزني كه از فرط تكرار بي معني باشد يا بي معني به نظر بيايد. همين كلمات راحت و صادقانه معني را كور و مبهم ميكنند. مثلن اگر يكي بگويد «روزهاي خوبي نيست، اندوه مثل ابرِ نزديكِ زمين سنگيني ميكند» چه من باشم چه شما ميگوييم «خوشي زده زير شكم صاب مردش، اينم زده تو كار چس نالههاي زنونه». حالا چرا زنانه، نميدانم!
حال فرض كنيد اين جملات شروع وصيتنامهي كسي باشد كه ميداند همين روزها پرتاب ميشود، اگر هوا ابري باشد و هيچ كسي شوق كلام و ديدار را زنده نكند، بالكن يا تراس طوري آدم را تحريك ميكند، و وقتي كه وصيتنامه را ميخواني اگر طرف مرده باشد، جملات مثل ابرِ نزديكِ زمين روي سينهات سنگيني ميكند.
تكثرِ تصوير، انسان، اطلاعات، خبر، فكر و همه چيز شيب اين سالها را بيشتر به فرفرهاي تبديل كرده است كه هرچيز امكان پرتاب شدن دارد. پرتاب شدن در درهي فراموششدگان يا به قول مزاجيِ شاعر «درهي نيامدگان». هر حرف، شعر يا حتي انساني/
3
دلم به 12 صفحه دستنوشت خوش بود كه از زير لباسهاي كمد، پشت اين همه DVD فيلم و آهنگ بيرون كشيدم، پاره كردم، انداختم لاي ظرف يكبار مصرفِ غذا، پوستِ طالبي، قوطيِ خاليِ تن و پلاستيك و كاغذ و كارت شارژ ايرانسل. بعد فكر كردم سطل زباله جاي خوبي نيست. كاغذهاي از وسط پاره شده را گذاشتم لب پنجره و ريزريز كردم. هر تكهاش در باد جايي ميرفت و ميافتاد. روي آسفالتِ خيابان، محوطهي باريكِ سيمانيِ پاي ساختمان، لاي شمشادها.../
4
درِ سمتِ چپِ سربطري را باز ميكنم، بعدازظهرها تراسِ مثلثي، يك تخت، با بالشت و پتويي كه ديگر هميشه آنجاست. منظرهي روبرو كوه و جنگل مصنوعي، با حجم نزديكِ چنار و كاج و سپيدارهاي دور و برِ ساختمان. هوا خوب است، ابري هم باشد كه ديگر محشر. نه صداي كولر آبي ميآيد، نه وقتي دراز ميكشي زير كمر و پاهات عرق ميكند. سكوت و بادِ ملايم از روي پوست عبور ميكند. آن وقت ميشود تمام روز چند كتاب باشد، ليوان و فلاسك چاي و نبات، و بادي كه عبور ميكند نرم. شبهاي خلوتي دارد تراس. بعد از شام تا صبح. چند باري همينجا خوابم برد. نزديكهاي صبح با تيغِ آفتاب بيدار شدم. خوابِ بدون روانداز، در فضاي باز، بدون ساعتي كه بيدارت كند، با موبايل خاموش و بطريِ آبِ يخِ پايينِ تخت، نه خستگي دارد بيدار شدنش نه كمردرد نه كوفتگي. خوب ميشود خوابيد. يك حسِ به خصوص و مبهمي داشتم روز اول. شب بعد كه بيدار ماندم فهميدم ياد خانه افتادهام. وقتي دمپايي را كنار تخت در آوردم و افتادم روي تخت. يادِ سال ها قبلِ خانه، اولهاي بهار و پاييز كه هوا خوب بود توي حياط ميخوابيديم. دمپاييها كنارِ تختِ تكنفره كه مثلِ كشتيِ علافي هر چند روز يكجاي حياط دراز ميشد. بيدار ميشدم دنبال دمپايي «چِش چِش» مي كردم تا بروم از كلمن گوشه حياط آب بخورم. صبح با تيغِ تيزِ آفتاب بيدار ميشدم، هرچه سماجت ميكردم خورشيد لعنتي دست بردار نبود، ملافه را روي سرم ميكشيدم و خودم را به خواب ميزدم، آخرش هم بايد ميرفتم داخل يكي از اتاقها زير پنكه يا كولر ميخوبيدم. يادش بخير. گاهي شرجي بود و وقتي بيدار ميشدي پتو و همهچيز خيس بود. همان روزها تنباكو جمع ميكردند. روي زمين يك لايه خيسِ شرجي بود/
5
فرايندِ جالب و غريبي است. لامصبي قدرتِ بدي هم دارد. فرايندِ تحقير را ميگويم. سن و سال، تحصيلات و فرهنگ، تربيت و هيچ چيز ديگري هم سرش نميشود. رسوب كرده به جان همه، به ريش فوكو هم ميخند، خودش قدرتي دارد وراي مفهوم قدرت، نميدانم ديدهايد يا نه، تو سر سگ بزني مي گويد«نشاشيدي شبت درازه» «روي زمين سفت نشاشيدي» «شاشت كف نكرده» «بشاشي چشات وا ميشه» و نميدانم اين فرايند احمقانه چه ربط مستقيمي به شاش دارد. البته به كسي كه زن، ولو هرجورش را گرفته باشد نميگويند. تازه جوري هم ميگويند كه انگار روح ماركوپولو، سعدي، ماركي دوساد، آخرين بازمانده جنگ جهاني دوم و منصور حلاج با هم در آنها زنده شده است. همه هم به تفصيل! اينقدر از اين مفهوم مجهول و مجعول «زندگي» شنيدهام كه حالم دارد به هم ميخورد.
يك تهمت ملس و بدناموسي ديگر هم كتاب خواندن و فيلم ديدن است، آن وقت تمام حرفها و زندگيت به در توي كتابها ميخورد. ابراهيم گلستان بيچاره، توي مصاحبه با شهروند گفت فرهنگ ايراني قضميت است، همه برداشتند كه آهاي گلستان توهين كرد. نه اقا قضميت است ديگر. حالا طفلكي رويش شده بگويد، شما همه سر ميكنيد با آن و دم نميزنيد. نه قضميت است. چندبار بگويم./
6
«رويا بدخواب شده بود. عرق ميكرد و ملافهها خيس شده بود، لبها و گردنش. لبهاش باز بود و روي پرهي بيني عرق نشسته بود. فكر كردم به خاطر روشن بودن لامپ است. نشستم توي بالكن، كتاب را روي پايم گذاشتم كه بيدار شد نشست. آب ميخواست. از عصر حالِ خاصي داشت. توي مبل فرو رفته بود، پاهايش توي بدنش و با ناخن شستِ دستِ چپ به دندانهاي جلويي ميكوبيد. هميشه وقتي اينجور ميكرد بعد حرفي ميزد يا داد و بيداد راه ميانداخت. اغلب هم چيزي تقصير من بود. با دستِ راست زانوها را كنار هم نگه داشته بود. آستينِ بلند را گاهي تا كفِ دست ميكشيد و مچاله ميكرد. چانهاش را گذاشت پشتِ دستش و خوابش برد.
بلند شد نشست گفت چرا بيدار ماندهام. دستهايش سرد بود. تاريكيِ اتاق با نورِ كم و ملايمِ مهتابِ بيرون يك جورِ خاصي شده بود. رنگِ ماتي انگار همه جا پاشيده شده باشد. نورِ مهتاب كج و اريب بفهمي نفهمي تا پاي تخت و ديوار ميرسيد. لبِ تخت نشستم گفتم «چته؟» نگاهش نميكردم. سكوتِ فضا را خشخشِ مبهمِ برگهاي درختِ حياط موهومي ميكرد. دراز كشيد، پشتِ ساعدِ چپش را روي پيشاني گذاشت. با انگشتهاي لاغرِ دستِ راست از آرنج تا انگشتهاي مشتشدهي دستم را پايين آمد. دستش را گرفتم لاي ملافهها گذاشتم و ماليدم تا خشك شود. بعد گرفتم توي دست. لبخند زد. دستش را كشيد بيرون و غلت زد آن طرف. گاهي ميشد مطمئن باشم كه ديگر كاري از دست من ساخته نيست. از عهدهي چشمانِ نيمه بازش برنميآمدم. از پسِ پلكهاي نمناكي كه با انگشت لاغرِ سفيدي خشكشان ميكرد. اين همه سال هم كافي نبود. بايد ميگذشت و منتظر بودم فرسودگي بالاخره يك روزي اين عبور را سخت كند. غير ممكن. دراز كشيدم رو به رويا و درِ بازِ بالكن و درختِ لرازنِ بيرون. رويا غلت زد و خيره شدم به موهاي رويا روي بالشت و شانههايي كه با درخت توي حياط ميلرزيد/*
7
دوستي دارم، دوست عزيزي كه ذاتش نشانهشناسي مطايبه را از بر بوده است! گاهي وقتها ميگويد «بپا تلف نشوي با اين لامپ 200 وات تو كلهات» و هر چه «وات» اين لامپ بيشتر باشد، طعنه به روشنفكر بازي بيشتر است. باور كنيد يك بار كه اسم ابولحسنخانِ نجفي يادش نميآمد ميگفت: «بابا كتابِ اين يارو اصفهانيه كه انگاري فانوس دريايي تو سرشه، خيلي سرش ميشه»! و از روي غريزه به زنهاي نويسنده و اين جوريِ ايراني ميگويد «از اين لامپ كممصرفا كه گرونم هس»
چند شب پيش ميگفت «اگه بخوام دوست دختر جديد بگيرم، دوست دارم از اينايي باشه كه يه چيزي سرش بشه، حالا خيلي هم نه، ولي ديگه يه شمع تو كلهاش كار كنه بيشترش هم خرج و مخارج داره» منظورش احيانن آتليه داشتن، كافه رفتنهاي هر روزِ بعد از تئاتر و سيگار مرغوب و سيگار پيچ و اينا بود، كه وقتي گفتم تازگيا چيزهاي ديگري هم هست، قرصهاي سفيد خاصي، گردهاي سفيد و خاكهاي، چند سيسي مايع قرمزي كه تشنه و بيتابت ميكند و اين جور چيزها قيد همين يك شمع را هم زد. گفت «سوت و كور بهتر است»/
8
دختر خوبي بود. دير به دير همديگر را ميديديم. دير به دير كه چه عرض كنم، سالي يكي دوبار كه بايد قرانِ سعدِ ستارگان با هواي خوبِ شهر و يك بهانهي دسته اول و حالِ خوبِ هردومان قرين ميشد تا ديداري دست دهد. يكبار گير داد چرا بدبيني و هي ناله ميكني؟ كلي حرف زدم. راه رفتيم. آخراي شب بود كه خسته شد، گفت چرا هميشه وقتي داري از مصائب انساني در كنشِ ارتباطي و چالهي كورِ زبان حرف ميزني و داري مثال ميزني، هميشه يك زن و مرد يا دختر و پسري در يك رابطهي عاشقانه به جان هم ميافتند. اولن چرا هميشه يك رابطه عاشقانه و دومن اينكه چرا هميشه دختره بدفهمي ميكنه؟ براي دومي دليلي نداشتم، شايد عقدهاي چيزي بود. خدايي هرچه فكر كردم نفهميدم. لابد بود يك چيزي. ولي مورد اول را توضيح دادم.
گفتم: «ببين، وقتي يه رابطه بين يه انسان به عنوان فاعل و كنشگر و يه چيز ديگه، هرچيزي به جز انسان شكل ميگيره، قضيه پيچيده نيست. انسان با يه شي، برنامه كامپيوتري، متن، روايت، مفهوم يا هر چيز ديگهاي... ولي امان از وقتي كه طرف ديگه هم انسان باشه. يه كنشگر ديگه. اون وقت كنشگر و واكنشگر معلوم نيست. رابطه، مثلن خير سرمون بايد پويا و ديناميك باشه. تازه آن هم ما آدمهاي اين روزهاي اين مملكت كه همين جوري هر كدوم يه چيزمان ميشود. هر كس يه جور ميشنگه. و واويلا وقتي كه اين دو طرف دختر و پسر عاقل و بالغي باشند كه عاشق هم باشن. انتظار و توقع كه قربان عشقان بروم كم نيست. به كمي كمتر از ايدهآل هم كه تن نميدن. همه هم فكر ميكنيم انسان كامليم و طرفمان را بايد آدم كنيم. آن وقت فكر كن بخواهند رك و راست باشند. يك چيزي كه پيش ميآيد فكر ميكنند زمين به آسمان رسيده. حالا چي شده، مثلن دختره دوس نداره بگه دوست پسر قبليش كي بوده. چه چرخهي مكرر مزخرف شكي ميافته به جون هر دو؟ بايد از بود و نبود هم سر در بيارن. تموم كه شد فكر كردي همه چي حله؟ نه! تازه بايد از چيزايي حرف بزنن كه نبوده! اينكه چي فكر ميكرده، چي دلش ميخواسته، كي رو ميخواسته نشده باش باشه، الان چجوري ميخواد و اين حرفا. خلاصه از فكر و هوا هوس هم دل نميكنن. وقتي شد يه مدتي كه با هم بودن خوب، هر دو طرف ميشن 60-70 كيلو گوشت با درازاي 160-170 سانتي متر كه به درد هيچي نميخوره ديگه. طعم تن كه ديرپا نيست. طعم بقيه چيزا هم كه تموم شده خود به خود. »
به اينجا كه رسيدم، دخترِ خوبِ سالي يكي دوبار گفت: «تا حالا دوستدختر داشتي، معشوقه، پارتنر يا هرچي كه خودت بگي؟» كمي فكر كردم لابد، سرم پايين بود، توي چشمهاش نگاه كردم و گفتم كه ندارم. لبخند ميزد، با چشمهاي نيمه باز و لبخندي كه از بين ميرفت. حرف را كشاندم به فوتبال و سياست و اين حرف ها. دير وقت بود. از هم جدا شديم. تا وقتي رسيدم اتاق با ناخنِ انگشتِ شست به فاصلهي بينِ دندانهاي جلويي ميكوبيدم/
9
حتمن تا حالا فيلمي ديدهايد كه كاراكترِ بدبخت دارد از يك جايي ميافتد، دستش را گير داده به ميلهاي، سنگي يا هرجاي ديگر. دستش كم كم ول ميشود. هيجان. انگشت آخر ميماند و بعد هرچه كارگردان دوست داشته باشد. من كه فكر ميكنم ميافتد. اين شكلي را هم حتمن ديدهايد كه طرف ديگري كه احيانن از جنس مخالف است طبق ضوابطي كه به ناحق سست است دستش را گرفته، دارد كمكم جدا ميشود، نماي بسته-نزديك از عرق روي دستها، عرق پيشاني، چشمهاي ترسان، يك برداشت سريع از دستها كه دارد جدا ميشود و باز هم به كارگردان بستگي دارد. ولي شيب تند كار را سخت تر ميكند...
شيبِ تندِ اين سالها و ماههاي آخر را يادتان هست كه ميگفتم بدجور هل ميدهد آدم را؟
فقط چيز كوچكي در اين بين هست كه اعتقاد نسبي خوبي نسبت بهش دارم. اين كه اگر خاطرهاي از اين فيلمها داشته باشي لحظات آخر اذيت كننده ميشود. دردناكتر. اگر نداني چطور است و با موقعيت در لحظه روبرو شوي راحتتر است. به خصوص اگر دستگيرهي تو در اين فرفرهي دوارِ گردنده به دورِ زمان، 12 صفحه كاغذ باشد كه از ارتفاع زيادي پخش زمين شود در باد/
10
حاصل دوراني كه بي هدف در مورد خودكشي مي خواندم دو چيز بود. يكي اينكه روانشناسان احمقتر از خودشان هستند كه توضيحش سخت است. و ديگري اينكه اين كلمات با هم فرق ميكند: «خودويرانگري» «تخريب تن» «مازوخيسم» «خودآزاري» و «خودتخريبي». اگر دوستي معادلِ لاتينِ اينها را برايم پيدا كند ممنون ميشوم. شايد ريشهشناسيِ لغوي كمك كند. ولي براي من اينها با هم فرق دارند. داستان و فيلمهايي كه شاهدند كم نيستند و صد البته آدمهايي كه بيشك نميتوانيد ببينيدشان. مثلن كامرانِ «نفس عميق» به نظر شما كدام است؟ كار پسري كه زن فيلم «داگ ويل» را دوست دارد خودآزاري است؟ كاراكترِ اتاقِ بغلي در رمانِ ملكوتِ بهرامِ صادقي كه دست و پايش را ميبرد كدام مورد است؟ ديديد كمي فرق ميكند؟/
11
- پاشو بريم خب
- بي خيال
- هنوز كلهات همونجوره؟ هنوز مغزت تو جمجه آونگ ميزنه؟
- نه. الان داغه. داغِ داغ. يه داغي خوب كه نميشه خوابيد. كاري هم نميشه كرد.
- آخر عمري رفيق خل وضع نداشتيم كه خدا بمون داد. احمق، دارم ميرم بيرونا، بيا بريم.
مرد در سكوت رو به ليوان آب ميچرخد. تشك زير بدنش خيس خيس است.
- ليوانم كه نميتوني بلند كني. درسته؟ تو تشنته ولي ليوان رو نميتوني بلند كني... درسته؟ درسته؟
- ولم كن. من خوبم. هيچيم نيس
- واسه چي اين كارو ميكني؟ اون قرصاي درشت قرمز چيه ميخوري؟ ديشب ديدم خوردي؟ كپسول بود يا قرص؟
- هيچي بابا ولم كن
- كمرت چطوره؟ تب نداري؟ چرا تكون نميخوري از سر جات؟ دست شويي ميري؟
- نه. ولي دست و پام جون نداره. چشمو ميبندم انگار يه هو يه چيزي شبيه حشره بالدار بزرگي از كنار گوشم رد ميشه ميخوره به ديوار. دوباره پرواز مي كنه. گاهي وقتي هم يه چيزي رد ميشه كه نميفهمم چيه.
- چرت و پرتا چيه ميگي؟ چت شده؟
- هيچي بابا. همه چي كه تو سرم ميگذره رو ميدونم. به همه چي واقفم
- واقفي؟ تو داري ميميري مفلوك مفنگي. پاشو...
- برو گم شو تو هم. حالم خوبه. تو چت شده؟ من خوبم؟ خب؟ تو فقط يه مردي كن در حق من؟
- حتمن اگه زنگ زد بگم رفتي بيرون يا مثلن ناهار ميخوري يا...
- اصلن جواب نده. اساماس هم زد جواب نده. خب؟
- باشه. حالا پاشو بريم اقل كم يه سرمي چيزي بزن. داري تلف ميشي. غذا خوردي اين دو روز؟
مرد زير دست خوابيده را ميگيرد بلند كند كه مرد ميافتد به سرفه و داد و بيداد
مرد رهايش ميكند
- تا تو برگردي من خوب شدم. ببين يونجه مونجه داريم يا نه؟
- داشته باشيم هم خبري از يونجه نيست تا نري دكتر
- گه بگيرن در اين رفاقت...
- ببين دارم برا بار آخر ميگم، هر بلايي سرت مياد به من ربطي نداره، نيايي بريم دكتر، زنگ ميزنم به بابات كه پسفردا افتادي مردي يقه منو نگيرن
اينجا، مردِ خوابيده فحش ميدهد. فحشِ بد. فحشِ ناموسي نه. ولي خب ديگر. رفاقت است و هزار بدبختي.
12
دلتنگي 21**
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت
که منظرهی راه
بازوی صحرایی مرا به تکان میآرد
در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی
در گردی مچ تو به هم میرسند و
باد
صفات باد
شکل عزیز زانو را
که قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصویر میکند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را
برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
و آسمان
که بایر از درخششهای آبی میشد
ناگاه
نام تو از تمام جهتها
میآمد
وقتی که باز میایی
نام تو را
تمام جهتها
رسم میکنند
و در گذار دامن تو دانههای شن
بر ریشههای پیدا
پیراهن عبور شعاع
میپوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که باز میایی
و هر درخت ، بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین صفات باد و تکبیر توفان
و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
محدود میکند
تو باز میایی با موجی از خلیج احمر
و گامی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را
بر می دارد/
حاجياني
در رفتن از اصفهان
در رفتن از مرداد 87
* تكهاي از انتهاي داستان «مزخرفاتي درباره رويا و حواشي آن سالها»
** يدالله رويايي
----
پي نوشت: كامپيوتر اتاق بازي در ميآورد. هركاري بگويي ميكند، برنامه WORD را كه باز ميكني قاطي ميكند. ديشب نخوابيدهام و چند دقيقه ديگر در سايت دانشكده را ميبندند. ديروز و ديشب يك مجموعه داستان و يك رمان خواندهام، چشمهايم سوزن سوزن ميشود، اگر غلط املايي يا شلختگي زباني در متن بود، ببخشيد، چند ساعت ديگر ميروم. شايد روزي برگردم كه اينها خود داسناني باشند. ميروم داستان بنويسم. داستان بلند.

