تبليغاتX
رد نایابِ درد

 

 

يادداشت‌هاي پراكنده براي شايد يك داستان بلند

يا

روزگارِ نحسِ اين روزها از سوي نوشتاي جنون

 

 

 

1

گمان نمي‌كنم سال‌هاي زيادي را از سر گذارنده باشم، حالا 23 سال يا 24 سال، چه فرقي مي‌‌كند وقتي حساب سال‌هاي اولي و سال‌هاي جاهليت و اينها را كه جدا كني مي‌ماند همين چند سال آخر كه به هر بدبختي بود جانمان را كنديم و حالا... از شوربختي يا بخت‌ياري ما بايد باشد كه شيبِ زندگي و تجربه اين سال‌ها بدجور تند شده است. مگر اينكه دستت را بالاخره بتواني به جايي بند كني يا فراموش. فراموشي كه تلاش بيهوده‌اي است. اين شيب هم تندتر از اين‌هاست و بدبختانه جاي‌دست هم ندارد. بديِ بدتر اين كه هرچه بيشتر تلاش كني، بدتر هل مي‌خوري/

 

2

من را به گنگ‌نويسي متهم نكنيد. يكي از عوارض اين شيب تند همين گنگ‌نويسي است. راحت حرف زدن مي‌شود نق و نال. ما جنوبي‌ها اصطلاحي داريم كه معني‌اش مي‌شود ناله كردن با اصواتِ بي‌معني و اغلب از درد يا غصه‌اي كهنه، «همِّ‌نال»، كه بيشتر در مورد زن‌ها هم به كار مي‌رود. از خود نوشتن، راحت و سر راست حرف زدن اين روزها خيلي مستعد است كه يكدفعه تبديل شود به همِِّ‌نال. اينكه حرفي بزني كه از فرط تكرار بي معني باشد يا بي معني به نظر بيايد. همين كلمات راحت و صادقانه معني را كور و مبهم مي‌كنند. مثلن اگر يكي بگويد «روزهاي خوبي نيست، اندوه مثل ابرِ نزديكِ زمين سنگيني مي‌كند» چه من باشم چه شما مي‌گوييم «خوشي زده زير شكم صاب مردش، اينم زده تو كار چس ناله‌هاي زنونه». حالا چرا زنانه، نمي‌دانم!

حال فرض كنيد اين جملات شروع وصيت‌نامه‌ي كسي باشد كه مي‌داند همين روزها پرتاب مي‌شود، اگر هوا ابري باشد و هيچ كسي شوق كلام و ديدار را زنده نكند، بالكن يا تراس طوري آدم را تحريك مي‌كند، و وقتي كه وصيت‌نامه را مي‌خواني اگر طرف مرده باشد، جملات مثل ابرِ نزديكِ زمين روي سينه‌ات سنگيني مي‌كند.

تكثرِ تصوير، انسان، اطلاعات، خبر، فكر و همه چيز شيب اين سال‌ها را بيشتر به فرفره‌اي تبديل كرده است كه هرچيز امكان پرتاب شدن دارد. پرتاب شدن در دره‌ي فراموش‌شدگان يا به قول مزاجيِ شاعر «دره‌ي نيامدگان». هر حرف، شعر يا حتي انساني/

 

3

دلم به 12 صفحه دست‌نوشت خوش بود كه از زير لباس‌هاي كمد، پشت اين همه DVD فيلم و آهنگ بيرون كشيدم، پاره كردم، انداختم لاي ظرف يكبار مصرفِ غذا، پوستِ طالبي، قوطيِ خاليِ تن و پلاستيك و كاغذ و كارت شارژ ايرانسل. بعد فكر كردم سطل زباله جاي خوبي نيست. كاغذهاي از وسط پاره شده را گذاشتم لب پنجره و ريزريز كردم. هر تكه‌اش در باد جايي مي‌رفت و مي‌افتاد. روي آسفالتِ خيابان، محوطه‌ي باريكِ سيمانيِ پاي ساختمان، لاي شمشاد‌ها.../

 

4

درِ سمتِ چپِ سربطري را باز مي‌كنم، بعدازظهرها تراسِ مثلثي، يك تخت، با بالشت و پتويي كه ديگر هميشه آنجاست. منظره‌ي روبرو كوه و جنگل مصنوعي، با حجم نزديكِ چنار و كاج و سپيدارهاي دور و برِ ساختمان. هوا خوب است، ابري هم باشد كه ديگر محشر. نه صداي كولر آبي مي‌آيد، نه وقتي دراز مي‌كشي زير كمر و پاهات عرق مي‌كند. سكوت و بادِ ملايم از روي پوست عبور مي‌كند. آن وقت مي‌شود تمام روز چند كتاب باشد، ليوان و فلاسك چاي و نبات، و بادي كه عبور مي‌كند نرم. شب‌هاي خلوتي دارد تراس. بعد از شام تا صبح. چند باري همين‌جا خوابم برد. نزديك‌هاي صبح با تيغِ آفتاب بيدار شدم. خوابِ بدون روانداز، در فضاي باز، بدون ساعتي كه بيدارت كند، با موبايل خاموش و بطريِ آبِ يخِ پايينِ تخت، نه خستگي دارد بيدار شدنش نه كمردرد نه كوفتگي. خوب مي‌شود خوابيد. يك حسِ به خصوص و مبهمي داشتم روز اول. شب بعد كه بيدار ماندم فهميدم ياد خانه افتاده‌ام. وقتي دمپايي را كنار تخت در آوردم و افتادم روي تخت. يادِ سال ها قبلِ خانه، اول‌هاي بهار و پاييز كه هوا خوب بود توي حياط مي‌خوابيديم. دمپايي‌ها كنارِ تختِ تك‌نفره كه مثلِ كشتيِ علافي هر چند روز يكجاي حياط دراز مي‌شد. بيدار مي‌شدم دنبال دمپايي «چِش چِش» مي كردم تا بروم از كلمن گوشه حياط آب بخورم. صبح با تيغِ تيزِ آفتاب بيدار مي‌شدم، هرچه سماجت مي‌كردم خورشيد لعنتي دست بردار نبود، ملافه را روي سرم مي‌كشيدم و خودم را به خواب مي‌زدم، آخرش هم بايد مي‌رفتم داخل يكي از اتاق‌ها زير پنكه يا كولر مي‌خوبيدم. يادش بخير. گاهي شرجي بود و وقتي بيدار مي‌شدي پتو و همه‌چيز خيس بود. همان روز‌ها تنباكو جمع مي‌كردند. روي زمين يك لايه خيسِ شرجي بود/

 

5

فرايندِ جالب و غريبي است. لامصبي قدرتِ بدي هم دارد. فرايندِ تحقير را مي‌گويم. سن و سال، تحصيلات و فرهنگ، تربيت و هيچ چيز ديگري هم سرش نمي‌شود. رسوب كرده به جان همه، به ريش فوكو هم مي‌خند، خودش قدرتي دارد وراي مفهوم قدرت، نمي‌دانم ديده‌ايد يا نه، تو سر سگ بزني مي گويد«نشاشيدي شبت درازه» «روي زمين سفت نشاشيدي» «شاشت كف نكرده» «بشاشي چشات وا ميشه» و نمي‌دانم اين فرايند احمقانه چه ربط مستقيمي به شاش دارد. البته به كسي كه زن، ولو هرجورش را گرفته باشد نمي‌گويند. تازه جوري هم مي‌گويند كه انگار روح ماركوپولو، سعدي، ماركي دوساد، آخرين بازمانده جنگ جهاني دوم و منصور حلاج با هم در آنها زنده شده است. همه هم به تفصيل! اينقدر از اين مفهوم مجهول و مجعول «زندگي» شنيده‌ام كه حالم دارد به هم مي‌خورد.

يك تهمت ملس و بدناموسي ديگر هم كتاب خواندن و فيلم ديدن است، آن وقت تمام حرف‌ها و زندگيت به در توي كتاب‌ها مي‌خورد. ابراهيم گلستان بيچاره، توي مصاحبه با شهروند گفت فرهنگ ايراني قضميت است، همه برداشتند كه آهاي گلستان توهين كرد. نه اقا قضميت است ديگر. حالا طفلكي رويش شده بگويد، شما همه سر مي‌كنيد با آن و دم نمي‌زنيد. نه قضميت است. چندبار بگويم./

 

6

«رويا بدخواب شده بود. عرق مي‌كرد و ملافه‌ها خيس شده بود، لب‌ها و گردنش. لب‌هاش باز بود و روي پره‌ي بيني عرق نشسته بود. فكر كردم به خاطر‌ روشن بودن لامپ است. نشستم توي بالكن، كتاب را روي پايم گذاشتم كه بيدار شد نشست. آب مي‌خواست. از عصر حالِ‌ خاصي داشت. توي مبل فرو رفته بود، پاهايش توي بدنش و با ناخن شست‌ِ دستِ چپ به دندان‌هاي جلويي مي‌كوبيد. هميشه وقتي اينجور مي‌كرد بعد حرفي مي‌زد يا داد و بيداد راه مي‌انداخت. اغلب هم چيزي تقصير من بود. با دستِ راست زانوها را كنار هم نگه داشته بود. آستينِ بلند را گاهي تا كفِ دست مي‌كشيد و مچاله مي‌كرد. چانه‌اش را گذاشت پشتِ دستش و خوابش برد.

بلند شد نشست گفت چرا بيدار مانده‌ام. دست‌هايش سرد بود. تاريكيِ اتاق با نورِ كم و ملايمِ مهتابِ بيرون يك جورِ خاصي شده بود. رنگِ ماتي انگار همه جا پاشيده شده باشد. نورِ مهتاب كج و اريب بفهمي نفهمي تا پاي تخت و ديوار مي‌رسيد. لبِ تخت نشستم گفتم «چته؟» نگاهش نمي‌كردم. سكوتِ فضا را خش‌خشِ مبهمِ برگهاي درختِ حياط موهومي مي‌كرد. دراز كشيد، پشتِ ساعدِ چپش را روي پيشاني گذاشت. با انگشت‌هاي لاغرِ دستِ راست از آرنج تا انگشت‌هاي مشت‌شده‌ي دستم را پايين آمد. دستش را گرفتم لاي ملافه‌ها گذاشتم و ماليدم تا خشك شود. بعد گرفتم توي دست. لبخند زد. دستش را كشيد بيرون و غلت زد آن طرف. گاهي مي‌شد مطمئن باشم كه ديگر كاري از دست من ساخته نيست. از عهده‌ي چشمانِ نيمه بازش برنمي‌آمدم. از پسِ پلك‌هاي نمناكي كه با انگشت لاغرِ سفيدي خشكشان مي‌كرد. اين همه سال هم كافي نبود. بايد مي‌گذشت و منتظر بودم فرسودگي بالاخره يك روزي اين عبور را سخت كند. غير ممكن. دراز كشيدم رو به رويا و درِ بازِ بالكن و درختِ لرازنِ بيرون. رويا غلت زد و خيره شدم به موهاي رويا روي بالشت و شانه‌هايي كه با درخت توي حياط مي‌لرزيد/*

 

7

دوستي دارم، دوست عزيزي كه ذاتش نشانه‌شناسي مطايبه را از بر بوده است! گاهي وقت‌ها مي‌گويد «بپا تلف نشوي با اين لامپ 200 وات تو كله‌ات» و هر چه «وات» اين لامپ بيشتر باشد، طعنه به روشنفكر بازي بيشتر است. باور كنيد يك بار كه اسم ابولحسن‌خانِ نجفي يادش نمي‌آمد مي‌گفت: «بابا كتابِ اين يارو اصفهانيه كه انگاري فانوس دريايي تو سرشه، خيلي سرش ميشه»! و از روي غريزه به زن‌هاي نويسنده و اين جوريِ ايراني مي‌گويد «از اين لامپ كم‌مصرفا كه گرونم هس»

چند شب پيش مي‌گفت «اگه بخوام دوست دختر جديد بگيرم، دوست دارم از اينايي باشه كه يه چيزي سرش بشه، حالا خيلي هم نه، ولي ديگه يه شمع تو كله‌اش كار كنه بيشترش هم خرج و مخارج داره» منظورش احيانن آتليه داشتن، كافه رفتن‌هاي هر روزِ بعد از تئاتر و سيگار مرغوب و سيگار پيچ و اينا بود، كه وقتي گفتم تازگيا چيزهاي ديگري هم هست، قرص‌هاي سفيد خاصي، گرد‌هاي سفيد و خاكه‌اي، چند سي‌سي مايع قرمزي كه تشنه و بي‌تابت مي‌كند و اين جور چيزها قيد همين يك شمع را هم زد. گفت «سوت و كور بهتر است»/

 

8

دختر خوبي بود. دير به دير همديگر را مي‌ديديم. دير به دير كه چه عرض كنم، سالي يكي دوبار كه بايد قرانِ سعدِ ستارگان با هواي خوبِ شهر و يك بهانه‌ي دسته اول و حالِ خوبِ هردومان قرين مي‌شد تا ديداري دست دهد. يكبار گير داد چرا بدبيني و هي ناله مي‌كني؟ كلي حرف زدم. راه رفتيم. آخراي شب بود كه خسته شد، گفت چرا هميشه وقتي داري از مصائب انساني در كنشِ ارتباطي و چاله‌ي كورِ زبان حرف مي‌زني و داري مثال مي‌زني، هميشه يك زن و مرد يا دختر و پسري در يك رابطه‌ي عاشقانه به جان هم مي‌افتند. اولن چرا هميشه يك رابطه عاشقانه و دومن اينكه چرا هميشه دختره بدفهمي مي‌كنه؟ براي دومي دليلي نداشتم، شايد عقده‌اي چيزي بود. خدايي هرچه فكر كردم نفهميدم. لابد بود يك چيزي. ولي مورد اول را توضيح دادم.

گفتم: «ببين، وقتي يه رابطه بين يه انسان به عنوان فاعل و كنشگر و يه چيز ديگه، هرچيزي به جز انسان شكل مي‌گيره، قضيه پيچيده نيست. انسان با يه شي، برنامه كامپيوتري، متن، روايت، مفهوم يا هر چيز ديگه‌اي... ولي امان از وقتي كه طرف ديگه هم انسان باشه. يه كنشگر ديگه. اون وقت كنشگر و واكنشگر معلوم نيست. رابطه، مثلن خير سرمون بايد پويا و ديناميك باشه. تازه آن هم ما آدم‌هاي اين روزهاي اين مملكت كه همين جوري هر كدوم يه چيزمان مي‌شود. هر كس يه جور ميشنگه. و واويلا وقتي كه اين دو طرف دختر و پسر عاقل و بالغي باشند كه عاشق هم باشن. انتظار و توقع كه قربان عشقان بروم كم نيست. به كمي كمتر از ايده‌آل هم كه تن نميدن. همه هم فكر مي‌كنيم انسان كامليم و طرفمان را بايد آدم كنيم. آن وقت فكر كن بخواهند رك و راست باشند. يك چيزي كه پيش مي‌آيد فكر مي‌كنند زمين به آسمان رسيده. حالا چي شده، مثلن دختره دوس نداره بگه دوست پسر قبليش كي بوده. چه چرخه‌ي مكرر مزخرف شكي مي‌افته به جون هر دو؟ بايد از بود و نبود هم سر در بيارن. تموم كه شد فكر كردي همه چي حله؟ نه! تازه بايد از چيزايي حرف بزنن كه نبوده! اينكه چي فكر مي‌كرده، چي دلش مي‌خواسته، كي رو مي‌خواسته نشده باش باشه، الان چجوري مي‌خواد و اين حرفا. خلاصه از فكر و هوا هوس هم دل نمي‌كنن. وقتي شد يه مدتي كه با هم بودن خوب، هر دو طرف مي‌شن 60-70 كيلو گوشت با درازاي 160-170 سانتي متر كه به درد هيچي نمي‌خوره ديگه. طعم تن كه ديرپا نيست. طعم بقيه چيزا هم كه تموم شده خود به خود. »

به اينجا كه رسيدم، دخترِ خوبِ سالي يكي دوبار گفت: «تا حالا دوست‌دختر داشتي، معشوقه، پارتنر يا هرچي كه خودت بگي؟» كمي فكر كردم لابد، سرم پايين بود، توي چشم‌هاش نگاه كردم و گفتم كه ندارم. لبخند مي‌زد، با چشم‌هاي نيمه باز و لبخندي كه از بين مي‌رفت. حرف را كشاندم به فوتبال و سياست و اين حرف ها. دير وقت بود. از هم جدا شديم. تا وقتي رسيدم اتاق با ناخنِ انگشتِ شست به فاصله‌ي بينِ دندان‌هاي جلويي مي‌كوبيدم/

 

9

حتمن تا حالا فيلمي ديده‌ايد كه كاراكترِ بدبخت دارد از يك جايي مي‌افتد، دستش را گير داده به ميله‌اي، سنگي يا هرجاي ديگر. دستش كم كم ول مي‌شود. هيجان. انگشت آخر مي‌ماند و بعد هرچه كارگردان دوست داشته باشد. من كه فكر مي‌كنم مي‌افتد. اين شكلي را هم حتمن ديده‌ايد كه طرف ديگري كه احيانن از جنس مخالف است طبق ضوابطي كه به ناحق سست است دستش را گرفته، دارد كم‌كم جدا مي‌شود، نماي بسته-نزديك از عرق روي دست‌ها، عرق پيشاني، چشم‌هاي ترسان، يك برداشت سريع از دست‌ها كه دارد جدا مي‌شود و باز هم به كارگردان بستگي دارد. ولي شيب تند كار را سخت تر مي‌كند...

شيبِ تندِ اين سال‌ها و ماه‌هاي آخر را يادتان هست كه مي‌گفتم بدجور هل مي‌دهد آدم را؟

فقط چيز كوچكي در اين بين هست كه اعتقاد نسبي خوبي نسبت بهش دارم. اين كه اگر خاطره‌اي از اين فيلم‌ها داشته باشي لحظات آخر اذيت كننده مي‌شود. دردناك‌تر. اگر نداني چطور است و با موقعيت در لحظه روبرو شوي راحت‌تر است. به خصوص اگر دستگيره‌ي تو در اين فرفره‌ي دوارِ گردنده به دورِ زمان، 12 صفحه كاغذ باشد كه از ارتفاع زيادي پخش زمين شود در باد/

 

10

حاصل دوراني كه بي هدف در مورد خودكشي مي خواندم دو چيز بود. يكي اينكه روانشناسان احمق‌تر از خودشان هستند كه توضيحش سخت است. و ديگري اين‌كه اين كلمات با هم فرق مي‌كند: «خودويرانگري» «تخريب تن» «مازوخيسم» «خودآزاري» و «خودتخريبي». اگر دوستي معادلِ لاتينِ اينها را برايم پيدا كند ممنون مي‌شوم. شايد ريشه‌شناسيِ لغوي كمك كند. ولي براي من اينها با هم فرق دارند. داستان و فيلم‌هايي كه شاهدند كم نيستند و صد البته آدم‌هايي كه بي‌شك نمي‌توانيد ببينيدشان. مثلن كامرانِ «نفس عميق» به نظر شما كدام است؟ كار پسري كه زن فيلم «داگ ويل» را دوست دارد خودآزاري است؟ كاراكترِ اتاقِ بغلي در رمانِ ملكوتِ بهرامِ صادقي كه دست و پايش را مي‌برد كدام مورد است؟ ديديد كمي فرق مي‌كند؟/

 

 

11

- پاشو بريم خب

- بي خيال

- هنوز كله‌ات همون‌جوره؟ هنوز مغزت تو جمجه آونگ مي‌زنه؟

- نه. الان داغه. داغِ داغ. يه داغي خوب كه نميشه خوابيد. كاري هم نمي‌شه كرد.

- آخر عمري رفيق خل وضع نداشتيم كه خدا بمون داد. احمق، دارم مي‌رم بيرونا، بيا بريم.

 

مرد در سكوت رو به ليوان آب مي‌چرخد. تشك زير بدنش خيس خيس است.

 

- ليوانم كه نمي‌توني بلند كني. درسته؟ تو تشنته ولي ليوان رو نمي‌توني بلند كني... درسته؟ درسته؟

- ولم كن. من خوبم. هيچيم نيس

- واسه چي اين كارو مي‌كني؟ اون قرصاي درشت قرمز چيه مي‌خوري؟ ديشب ديدم خوردي؟ كپسول بود يا قرص؟

- هيچي بابا ولم كن

- كمرت چطوره؟ تب نداري؟ چرا تكون نمي‌خوري از سر جات؟ دست شويي ميري؟

- نه. ولي دست و پام جون نداره. چشمو مي‌بندم انگار يه هو يه چيزي شبيه حشره بالدار بزرگي از كنار گوشم رد ميشه ميخوره به ديوار. دوباره پرواز مي كنه. گاهي وقتي هم يه چيزي رد ميشه كه نميفهمم چيه.

- چرت و پرتا چيه ميگي؟ چت شده؟

- هيچي بابا. همه چي كه تو سرم ميگذره رو ميدونم. به همه چي واقفم

- واقفي؟ تو داري ميميري مفلوك مفنگي. پاشو...

- برو گم شو تو هم. حالم خوبه. تو چت شده؟ من خوبم؟ خب؟ تو فقط يه مردي كن در حق من؟

- حتمن اگه زنگ زد بگم رفتي بيرون يا مثلن ناهار مي‌خوري يا...

- اصلن جواب نده. اس‌ام‌اس هم زد جواب نده. خب؟

- باشه. حالا پاشو بريم اقل كم يه سرمي چيزي بزن. داري تلف ميشي. غذا خوردي اين دو روز؟

 

مرد زير دست خوابيده را ميگيرد بلند كند كه مرد ميافتد به سرفه و داد و بيداد

مرد رهايش ميكند

 

- تا تو برگردي من خوب شدم. ببين يونجه مونجه داريم يا نه؟

- داشته باشيم هم خبري از يونجه نيست تا نري دكتر

- گه بگيرن در اين رفاقت...

- ببين دارم برا بار آخر ميگم، هر بلايي سرت مياد به من ربطي نداره، نيايي بريم دكتر، زنگ ميزنم به بابات كه پسفردا افتادي مردي يقه منو نگيرن

 

اينجا، مردِ خوابيده فحش مي‌دهد. فحشِ بد. فحشِ ناموسي نه. ولي خب ديگر. رفاقت است و هزار بدبختي.

 

12

 

دلتنگي 21**

 

و شکل راه رفتن تو

 معنای مثنوی است

در حالت عمیق عزیمت

 که منظره‌ی راه

 بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد

در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی

 در گردی مچ تو به هم می‌رسند و

 باد

 صفات باد

 شکل عزیز زانو را

 که قدرت و اطاعت را با هم دارد

 تصویر می‌کند

 تا قیصر از کف پای تو

 قوس بلند طاق نصرت را

 برگیرد

 در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند

 پرواز طوطیان

 جغرافیای صورت من را در هم ریخت

 و آسمان

که بایر از درخشش‌های آبی می‌شد

 ناگاه

 نام تو از تمام جهت‌ها

می‌آمد

وقتی که باز می‌ایی

 نام تو را

 تمام جهت‌ها

 رسم می‌کنند

و در گذار دامن تو دانه‌های شن

 بر ریشه‌های پیدا

 پیراهن عبور شعاع

 می‌پوشد

پیشانی تو وسعت شیشه است

 وقتی که باز می‌ایی

 و هر درخت ، بوسه است

 وقتی که مفصل تو ملاقاتی است

 بین صفات باد و تکبیر توفان

 و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را

 محدود می‌کند

 تو باز می‌ایی با موجی از خلیج احمر

 و گامی از عصای موسی

 و شکل راه رفتن تو

 معنای مثنوی است

 و روح مولوی است اینک

 کز ساق تو حکایت نی را

 بر می دارد/

 

 

حاجياني

در رفتن از اصفهان

در رفتن از مرداد 87

 

 

 

* تكه‌اي از انتهاي داستان «مزخرفاتي درباره رويا و حواشي آن سال‌ها»

** يدالله رويايي

 

----

 

پي نوشت: كامپيوتر اتاق بازي در مي‌آورد. هركاري بگويي مي‌كند، برنامه WORD را كه باز مي‌كني قاطي مي‌كند. ديشب نخوابيده‌ام و چند دقيقه ديگر در سايت دانشكده را مي‌بندند. ديروز و ديشب يك مجموعه داستان و يك رمان خوانده‌ام، چشم‌هايم سوزن سوزن مي‌شود، اگر غلط املايي يا شلختگي زباني در متن بود، ببخشيد، چند ساعت ديگر مي‌روم. شايد روزي برگردم كه اينها خود داسناني باشند. مي‌روم داستان بنويسم. داستان بلند.

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 1:40 PM |
 

 

رويا (3)

*براي خواندن قسمت‌هاي قبلي به انتهاي متن برويد.

 

 

خوب بود همه چيز. البته تا وقتي كنار هم بوديم و حرف مي‌زديم. وقتي جدا مي‌شديم و زنگ مي‌زديم به هم يا اس ام اس مي‌زديم، نيم ساعت نشده دعوا مي‌شد و همه چيز مي‌ريخت به هم. گوشيِ سياهِ كوچكم شده بود "ناقوسِ مرگ". البته اين عبارت "ناقوس مرگ" چندان هم بي‌دليل نيست. اگر پينك فلويد را بشناسيد (آن سال‌ها و حتي سال‌ها قبل اين گروهِ انگليسي براي ما جوان‌ها چيز خاصي بود. با سبك Space rock‌ منحصر به فردي كه داشتند خيلي توي بورس بودند. فضاي افسرده‌ي نسل ما هم كمك مي‌كرد البته. هنوز هم بهتر از اين گروه موسيقي گوش نكرده‌ام. اين روزها از اين گروه‌هاي قديمي زياد طرفدار ندارد. دخترم آهنگ‌هاي الكترونيك گوش مي‌كند. همه هم دي‌جي و از اين حرف‌ها. خلاصه روزهاي خوبي بود)  يك آهنگي دارد به نام High Hopes كه اولِ آهنگ صداي ناقوسِ كليساست و يك تمِ ثابتِ گيتار الكتريك. قسمتِ ناقوس را گذاشته بودم براي زنگِ اس‌ام‌اس. ناقوس كه مي‌زد منتظر بودم. هميشه.

يكبار داشتم چايي مي‌خوردم، روز جمعه بود. كرختي نشئه‌آوري توي بدنم افتاده بود و لم داده بودم روي زمين. چايي مي‌خوردم، آهنگ گذاشته بودم كه رويا زنگ زد. حرف زديم. بعد چندتايي اس ام اس زد و نفهميدم چطوري شد كه يكدفعه ديدم دارم به رويا فحش مي‌دهم. او هم داشت فحش مي داد. فردا همديگر را ديديم و همه چيز حل شد. ولي هميشه يك چيزي وجود داشت كه ما را به سمت فاجعه ببرد. يكبار هم نشستم و همه‌ي اينها را نوشتم كه "رويا جان ببين داريم با خودمون چيكار مي‌كنيم؟" و اين حرف‌ها. توضيح دادم كه "وسائل ارتباطاتِ جمعي و فردي مزخرف‌ترين اختراعِ انسانه" و اينكه "سوءتفاهم ايجاد ميكنه" و هر چه بيشتر گفتم و نوشتم، كمتر ديد. نمي‌خواهم حالا، بعد از اين همه سال، كاهِ كهنه باد بدهم، ولي بود و بوديم و همه چيز به سمت فاجعه پيش رفت.

بدبختي كه يكي دوتا نيست. داشتم از قسمت اي_ميل‌هاي همان سال نامه‌ايي را كه براي رويا فرستاده بودم پيدا مي‌كردم كه بخوانم يا اينجا نقل كنم، ديدم نمي‌شود. نه اينكه امرِ فردي و شخصي خودم را قاطي كرده باشم و حريمِ خصوصي و اين حرف‌ها. رويا الان ازدواج كرده و دارد زندگي مي كند. هميشه برنزه است. دختري دارد. بچگي موهاي نرم و خوبي داشت، به رويا رفته بود. حالا خبر ندارم. ولي خب ايران زندگي مي‌كنيم. مي‌ترسم نامه را بگذارم اينجا و كسي بخواند و رويا را بشناسد. مثلن نوشته باشم "رويا جان، اين چشم‌ها من را ياد اتفاقي نامعلوم مي‌اندازد كه نه مي دانم كي اتفاق افتاده و نه مي دانم كه اصلن اتفاق افتاده يا نه! ولي يادش مي‌افتم. انگار چيزي باشد در سال‌ها قبل." بعد برود و به رويا بگويد اين مزخرف‌نويسِ اينترنتي كه دارد اين‌ها را مي‌نويسد و همه چيز را هم مي‌داند كيست و چيست و خلاصه اين حرف‌ها...

آن روز‌ها كه قرار شد براي هم نامه بنويسيم، گاهي ميل مي‌زدم و رويا روي كاغذ جواب مي‌داد و گاهي هم من كاغذ دستش مي‌دادم و او... تازه يدالله رويايي مرده بود. هروقت اولِ نامه مي نوشتم "رويا جان" ياد روياييِ بيچاره مي‌افتادم. هركس برايش نامه مي‌نوشت يا خاطره تعريف مي‌كرد يا زنگ مي‌زد، مي‌گفت "سلام رويا جان" . من هم دوستش داشتم. بيچاره توي غربت مرد. يكي دو سال قبل از مردن چند دقيقه‌اي تلفني با رويايي حرف زده بودم. تُنِ صداي خسته و پيري داشت. ولي سرزنده بود. مثل نثرش و زبان شعرهاش. هميشه وبلاگش را مي‌خواندم. گاهي يك پست را چند بار مي‌خواندم...

رويا مثل آدم نامه نمي‌نوشت. البته من هم مثل همه نامه نمي‌نوشتم. از يك‌جايي شروع مي‌شد، مثلن توضيح مي‌داد كه منظورش از اين حرف اين بوده و نه آني كه من فهميده‌ام. چند خط بعد داشت در مورد فوايد شنا حرف مي‌زد و آخر هم مي‌گفت كه عصري دارد با دوستش مي‌رود بيرون. فردا بايد برود خريد براي خاله‌اش. پس فردا هم كه بايد برگردد دانشگاه دوستانش را ببيند. يكي دو روز آخر هفته هم بايد شركت بماند و كارهايي كه رئيس گفته انجام بدهد تا بتواند يكي دو روز مرخصي بگيرد برود عروسيِ هم‌كلاسيِ زمانِ دانشگاه، آن هم اردبيل. خلاصه اينكه منتظر باشم تا خبرم كند كي مي‌شود هم را ببينيم... من هم كوتاه جواب مي‌دادم. نه كه بخواهم سرسنگيني كنم يا اذيت يا اين چيزها. نه. از اينكه انتظار را از بين مي‌برد و راحت مي‌گفت كه اين يك هفته- 10 روز برو براي خودت زندگي كن خوشم مي‌آمد. بعضي وقت‌ها هم براي خودم زندگي مي‌كردم. اين‌ها نبود. چيزي كه مثل خوره افتاد به بدنم و چشم‌هام و هرچه مي‌شنيدم اين نبود. همه چيز از روزي شروع شد كه فهميدم رويا دارد راحت به من دروغ مي‌گويد. چيزي كه لازم نبود. بار اول كه ديدم دارد مثل هميشه كه هرچيزي را تعريف مي‌كرد و من خوشم مي‌آمد و مي‌خنديدم، دارد دروغ مي‌گويد، باور كنيد دماي بدنم رفت بالا. دوستش داشتم. محدوديت و اين حرف‌ها هم بينمان نبود. داشت بيخودي دروغ مي‌گفت. چند دقيقه قبل از قضيه با خبر شده بودم. حالا داشت جلوي چشم‌هام دروغ مي‌گفت. با همان خنده‌ي هر روز. با همان چشم‌هايي كه انگار من را ياد اتفاقي مي‌انداخت. با همان موهاي لخت كه از يادِ رد شدنشان از بين انگشت‌هام مور‌مورم شد. با همين لب‌ها و حركت تند‌تند دست‌هاش. خلاصه آن روز همه‌چيز ريخت به هم. حس كردم اين همه روز "منتر" بوده‌ام. "مچل" شده‌ام. نه كه از عمد يا اين حرف‌ها، يا فكر كنم رويا بخواهد با من بازي كند. نه اين كه بلد نباشد، بلد بود، خوب هم بلد بود، ديده بودم چطور بعضي‌‌ها را سرمي‌دواند و براي روز مبادا نگه مي‌داشت، نه، ولي حس مي‌كردم با من اينكار را نمي‌كند. گريه كردنش را ديده بودم. هر دو غرورمان را براي هم كنار گذاشته بوديم و اينجوري‌ها. همين عذابم داد. اين كه دست خودش نبود كه دروغ مي‌گفت. اين كه شايد هميشه همين‌طور باشد و تقصيري هم نداشته باشد. اين‌كه من هم حق نداشتم ناراحت باشم. اين كه بايد توي خودم مي‌ريختم. ريختم. بعد مي‌گفت چرا حرف نمي‌زني؟ مي‌خنديد هنوز. كاريش نداشتم، داشت دروغ مي‌گفت. كاري كه هيچ وقت نكردم.

البته اينها همه به پيري و تلخي كه گفتم ربط دارد. ولي همه‌ي تلخي و پيري نيست. رويا كاتاليزور بود. هلم داد. يادم داد. نشانم داد كه نبايد به چيزي اعتماد كنم. ياد گرفتم كه باور  هر چيزي شروع شكستن آن است. جنگيده بودم با هر چه كه هر دو اسمش را گذاشته بوديم "قزميتي فرهنگي" ابراهيم گلستان آن سال‌ها، يكي دو سال قبل از مردن در آن خانه‌ي بزرگ و در غربت خودخواسته، با يكي مصاحبه كرده بود و گفت ايرانيِ جماعت تا حدي قزميت است. حرف خوبي بود. اين شد "قزميتي فرهنگي". جنگيده بودم. راستش فكر مي‌كردم داريم مي‌جنگيم. ولي رويا داشت به من مي‌خنديد انگار. نه براي من. صداي لگد مي‌آمد. صداي شكستن چيزي ميان باد و پنجره. تنه‌ي كلفت درخت بيرون پنجره كمي تكان مي‌خورد. باد تندي بود. بيرون بايد خاك و اينها مي‌بود. پاهايم را شل كردم و تا آخر حرف‌هايش را گوش كردم.

خلاصه اين كه روياي ما روز به روز تغيير كرد. روزي كه با رويا رفتم بيرون شهر و كلي قدم زديم كنار رودخانه و از روي پرچين روستايي ها پريديم و هزار كار ديگر، ديدم رويا ديگر آن روياي خوبِ روزهاي ساكت و سرشارِ چند سال پيش نيست. اول به خودم لعنت فرستادم كه چرا قبول كردم. روزي كه برگشت و دوباره شروع كرديم چرا قبول كردم. روزي كه روسري عجيبي پوشيده بود. يا عجيب آرايش كرده بود يا يك چيزي در همين حدود. آخر من كه هيچ وقت از اين‌ها سر در نياوردم. نفهميدم چرا ولي قبول كردم. من كه هي مي‌گفتم "خيلي راحته، من مي‌تونم آخر هر رابطه‌اي رو پيش‌بيني كنم، همه مث همن. همه دخترا مث همن" چرا قبول كردم؟ چرا قول دادم؟ بعد رويا را لعنت مي‌كردم كه چرا برگشت. او كه مي‌دانست "نه" توي دهن من‌ نمي‌چرخد؟ چرا برگشت؟ بعد هم به همه‌ي اين حرف ها لعنت فرستادم. با خودم گفتم "من واسه خودم و مث خودم زندگي مي‌كنم. رويا هم واسه خودش داره زندگي مي‌كنه. ما به هم ربطي نداريم. هرچي ميشه بشه. من كه دارم زندگي مي‌كنم." بعد دوباره به خودم لعنت فرستادم...

روزهاي بعد، روزهاي خوبي نبود. يكبار قرار ميِ گذاشتيم و رويا دير ميِ‌كرد. تمامِ نيم ساعت دير كردن، به هم ريختن برنامه‌ها، معطلي و علافيِ من را با يك چشمك و يك شوخي تمام مي‌كرد. مي‌گفت "به من چه؟ مي‌خواستي منتظر نموني!" باور كنيد! من هم مي‌گذاشتم پاي شوخي. بعد اينها ادامه پيدا كرد و هيچ وقت درست نشد. يك بار من دير كردم. ترافيك بود. باور كنيد. تازه يك ساعت قبل راه افتادم. يك كيلومتر آخر تا سرِ چهار راه 45 دقيقه توي ترافيك بودم. بيست يا بيست و پنج دقيقه دير كردم. داشت بغض مي كرد. گفت كه مي‌خواسته ول كند و برود. معذرت‌خواهي كردم و دستش را گرفتم و آهسته فشار دادم. اعتنا نكرد. به شوخي گفتم "مي‌خواستي منتظر نموني!" كه برگشت و دستش را از دستم كشيد و رفت. بعدها گفت چند دقيقه‌اي كه منتظر من بوده چند بيمار خياباني اذيت كرده‌اند و از اين حرف‌ها. من هم باور كردم. خلاصه روزهاي خوبي نبود...

 

 

 

رویا (1)

 

رويا (2)

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 8:4 PM |
 

رویا (۲)

 

سال های بعد بد نگذشت. به خصوص سال بعد که رویا، دوست دخترم برگشت و گفت که می تواند با من بماند. داشت یادم می رفت، ولی خوب شد برگشت. روزها می رفتم سر کار. دوستان دوران دانشگاه گاهی زنگ می زدند و حال و احوالی می پرسیدند. گاهی سر می زدم و استاد یا دوست دانشجویی که هنوز درس داشت را می دیدم و برمیگشتم. رویا هم کار می کرد. من تا عصر کارگاه بودم و مشغول آجر و سیمان و تیغه و اینها، رویا هم توی یک شرکت کامپیوتری تا عصر با گیگابایت و اینها ور می رفت. یک روز عصر رویا را بردم بیرون قدم بزنیم. شب برگشتیم خانه ی من. شب خوبی بود. رویا اول اذیت کرد و بعد شام پخت و بعد سر به سر ماهی آکواریوم گذاشت و باقی شب خوب بود...

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:1 PM |

شروع داستاني بدون نام..

 

 

براي باور نكردن

 

 

"

خيلي ساده شروع شد. اول تلخ بود. تلخي عجيب و غريبي داشت. روزهايي كه تلخي عادت شده بود روزهاي خوبي بود. تمام روز انگار روي ماسه‌هاي سفت ساحل رودخانه‌ نحيفِ مند قدم برمي‌داشتم. نرم و سفت! روزهاي بعد تلخي را حس نمي‌كردم، با من بود مثل كليدِ اتاق كه دو سه سالي مي‌شود يادم مي‌ماند هميشه توي جيبم باشد. بعد تلخي تمام شد، شد چيزي شبيه چينِ پيشاني، كبوديِ لب‌ها، گوديِ چشم، لرزشِ دست و افتادگي سينه‌ها. من ماندم و حسِ غريبِ پيري.

روزهاي خوبي نبود. تازه احمدي نژاد رئيس جمهور شده بود. روزهاي آخر در سفر بودم. دور دوم راي ندادم. توي اتوبوس شيراز به بوشهر بودم كه خبر را دوستِ دوري با اس ام اس گفت. باور نمي‌كردم اين بشر رئيس جمهور شود. شد. مثل همه چيز. تازه ياد گرفته بودم دمپايي نپوشم روزهاي امتحان و موهايم را كمي كوتاه كنم. تابستان خوبي نبود.

مهر همان سال درد زانوي قديمي‌ام برگشت. اتاق روبرويي ما يه پسر خيكي بود كه روزي هفت هشت بار آروغ مي‌زد و مي‌گوزيد. طوري كه از توي اتاق ما شنيده مي‌شد. (البته اين روزها هم حال خاص دارد. پسر همسايه كه با دخترم بازي مي‌كند، توي حوض حياط مي‌پرد و رويا، دخترم، را خيس آب مي‌كند و همانطور كه من توي بالكن نشسته‌ام مي‌گويد پدر سگ!) چند سال قبل روزي كه داشتم براي سفر كوچكي آماده مي‌شدم يكي از بچه‌هاي آن موقع دانشگاه را ديدم. سبيل كلفتي داشت آن روزها و سه تار مي‌زد. اين سال‌ها ولي لاغر شده بود. يادِ هم آورديم، بسيجي‌ها را مسخره مي‌كرديم كه از احمدي نژاد طرفداري مي‌كردند و مي گفتيم فرداي انتخابات برويم در بسيج دانشگاه شيشكي بكشيم.

سال بعد ديگر مطمئن بودم كه من درس بخوان و مدرك بگير و كار بكنِ خوبي نمي‌شوم. همين طور زن بگيرِ ملسي نيستم. چند سال طول كشيد تا دست از خل بازي‌ها برداشتم و گوشه دنجي پيدا كردم و پيري شروع شد.

پيري بر خلاف تلخي ظاهر نداشت. تلخي و مچاله شدن زير جلكي امكان ندارد. زمين خوردن است، خاكي شدن و سر زانو را تكاندن. پيري مغز را توي روغن مي گذارد تا تكان نخورد، زنگ نزند، تغيير نكند، فكر نكند، خطر نكند و نبيند. دستم كه چرب مي‌شد حس بدي داشتم، بين انگشتهايم چيزي زندگي مي‌كرد كه مثال لجاجت بود. هرچه باهاش ور مي‌رفتم درست نمي‌شد. بوي نفت هم. و حالا كه روزهاي آخر پيري را دارم مي‌نويسم تازه فهميده‌ام چرا پيري برايم چيزي شبيه چرب شدن بوده، فرو رفتن مغز در ظرف روغن يا بوي نفتي كه از بين نمي‌رود.

روزهايي كه تازه داشتم به تلخي عادت مي‌كردم بهار بود و شايد روزهاي آخر بهار. اولين سالي كه حال و حوصله توت خوردن نداشتم. بيشتر توي اتاق بودم. دانشجوي ترم 10 دانشگاه صنعتي اصفهان بودم. هواي بيرون از هر سال بهتر بود. باد بود، هواي ابريِ عصرها، خاكستريِ ماتي كه از كوهِ پشتِ دانشگاه شروع مي‌شد و خنكيِ مخصوص شب‌ها. قبل از تولدِ رويا يكبار برگشتم دانشگاهِ آن سال ها. درخت و سبزه كمتر داشت. جنگلِ دست‌كاشتِ پشتِ دانشگاه پير شده بود و جاهاي كوچكي سوخته بود. كلبه سيمانيِ بالايِ جنگل كامل تخريب شده بود. از آن همه بتون و آهن فقط رد پي ساختمان مانده بود. عجيب بود كه آن همه  سال به اين اتاقكِ بد شكلِ سيمانيِ سياه مي‌گفتيم كلبه. چند دانشكده اضافه شده بود و حال هوايي كه به هيچ وجه برايم آشنا نبود. سراغ چند استادِ جوان آن سال‌ها را گرفتم كه يكي دو نفر بازنشسته شده بودند و هنوز توي كوي اساتيد زندگي مي‌كردند. دنبال دكتر كبيري هم گشتم. استادي كه يك درس سخت را نمره داده بود. يك سال دل دل كردم و خجالت كشيدم بروم تشكر كنم. گفتند همسرش را همين چند سال پيش براي درمان بيماريِ كبد برده خارج از كشور. شايد سوئيس. رفتم خوابگاه از اتاق‌هايي كه در آنها زندگي كرده بودم عكس گرفتم و برگشتم. البته با پيريِ چند برابر.

شب كه رفتم حمام فكر مي‌كردم تمام موهايم مي‌ريزد. رويا، زنم، خواب بود. تازه از رفاقت با دوست‌هاي قديمي‌اش دست كشيده بود. چند بار هم تكرار كرده بود كه ديگر با دوستِ برادرش كاري ندارد. آن شب هم چيزي نگفتم. رويا نيمه شب بيدار شد و ناليد و خوابيد. رويا از پيري و بدتر از آن از تلخي خبر نداشت. خبر نداشت شبيه‌ترين كلمه به بالشت براي من "اندوه" است. رويا چيزي از آن همه سال نمي دانست و من هم چيزي از رويا نمي‌دانستم. به طور كلي علاقه‌ي زيادي به چيزهايي كه نشود ديد و باور كرد، ندارم. خواب و خرافات، فال و تقدير و از اين حرف‌ها. رويا تلخي و پيري برنمي‌دارد...

...

"

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:26 PM |
 

يك داستان كوتاه

 

 

 

 

پیاده­روی با شاید شمعدانی­های اصفهان

 

برای اصفهان و شمعدانی­هايش

 

 

 

 

 

 

 

اگر کمی بیشتر فکر می­کرد حتمن یادش می­آمد. موبایل را خاموش نمی­کرد، مانتویش را بپوشد، آرایش کند و سوار اولین ماشینی که بوق می زند بشود.

 که بنشیند.../ نشست صندلی جلو. مرد مو بور مسنی پشت سرش پیپی را تمیز کرد. بوری موها و بوی پیپی که تازه خاموش شده بود، خنده های مرد را کش داد. راننده ساعت مچی بزرگی بسته بود. یک دستی بالای فرمان را گرفت. لبخند هم نزد.

راننده صدای بلندی که ماشین را می لرزاند کم کرد و لبخندی زد.

که بگوید.../ گفت بوستان کودک پیاده می شود و عجله دارد. راننده بلندتر خندید. بوی پیپ مرد مسن دوباره راه افتاده بود. صدای سرفه آمد. راننده توی آینه را نگاه کرد. ناخن های رنگ کرده اش را فشار داد و موبایل خاموش توی کیف را وارسی کرد. بعد با دکمه هایش بازی کرد و دوباره در کیف را بست.

منتظر بود جوان راننده چیزی بگوید.

وقتی رسیدند بوستان کودک به کنار خیابان اشاره کرد و گفت ممنون.

مرد برای دومین بار نگاهی به سر تا پایش انداخت. سرعت را کم کرد. در حالی که دستش روی دنده مانده بود، کنار خیابان ایستاد، منتظر شد تا دختر پیاده شود، سرعت را کم کم  زیاد کرد و صدای بلندی در خیابان پیچید.

که .../ هوای اصفهان خوب بود. باد از کنار رودخانه بالا می­آمد. از کنار شمشادها یا بوته­های گل بلند هم که رد می شدی باد به صورتت می خورد و فکر می کردی هوای اصفهان این روزها چقدر خوب است.

چراغ ها دو طرف زاینده رود روشن بود.

باد که نمی آمد بوی گلهایی که دیده نمی شد پا می گرفت و با اولین تکان باد می رفتند. صدای آواز مردی از طاق های پل می آمد. وقتی هم گل ها را دید نفهمید اسمشان چیست، جایی خوانده بود نزدیکی عید اصفهان پر از بوی شمعدانی ها می شود.

فکر کرد شاید شمعدانی باشند.

هر بار که بوی گل ها در نفس نفس باد به صورتش می خورد قسمتی را به یاد می آورد.

انحنای سینه ها، باد، بوی گل ها، خمش دست ها، گوشه ی لب ها، باد، بوی گل ها، موهای بلند و عطری که انگار از روز اول با او به دنیا آمده بود، باد، بوی گل ها، تخت خواب، ملافه ها،  محسن نامجو، بوی شمعدانی ها، چایی گرم، ...

گس همیشگی در دهانش پیچید، لب هایش کش آمد، سرش را بلند کرد.

اصفهان همه شمعدانی شده بود.

باد گل ها و آب رودخانه را تکان تکان می داد.

 

محمد باقر حاجیانی

اصفهان

18 19 خرداد 86

ویرایش اول 30 خرداد 86

ویرایش دوم 5 تیر 86

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:55 AM |