تبليغاتX
رد نایابِ درد
 

چرا كسي نمي‌گه اين قسمت سوم رويا مزخرفه؟

چرا نمي‌گه كسي كه اين قسمت چس ناله شده؟

مگه دو قسمت قبل اينجوريه؟

چرا كسي نمي‌گه اينجا راوي داره شلنگ تخته ميندازه وسط روايت؟

فقط بهزاد يه چيزي گفت و در رفت.

 

نا اميد شدم از همه.

داستان رو روي سيستم اتاق تمام كردم. منتشر نمي‌كنم.

اسمش شد "مزخرفاتي در باره‌ي رويا و حواشي آن سال‌ها"

 

تنها كسي كه دوست داشتم بخونه و دوست داشت بخونه، نگران نباشه. ميل مي‌كنم براش.

 

پست‌هاي بعدي وبلاگ يه چيز تازه و جالبه.

وبلاگ نويسي و نامه‌‌نويسي با هم.

نامه‌هايي براي يك "جالب و غريب"

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 5:37 PM |
 

 

 

با اين همه دردِ نشسته در استخوان، از خواب بيدار شدم كه چيزي كوفت كنم، شب را تا صبح بيدار بودم، ماهِ كامل و بيابان، چيزي شبيه قبرستان و يك قبر خالي، صبح خوابم برد همان جا، هنوز پيراهن قبرستاني تنم بود و خاك برداشته بود آستين‌ها، گوشي را روشن كردم، گوشي نوكياي وحيد را، گوشي خودم توي گودال افتاده بود و درب و داغان، مي‌دانستم پيام‌هايي خواهم داشت، يكي دو نفر احتمالن از غيبتِ ناگاه من نگرانند، رضا پيام داده بود "هامون رفت" ! گفتم خدايا منظورش مهرجوييِ پير است وگرنه اين شكيبايي كه مردني نيست حالا حالاها. رضا گفت نه، شكيبايي. پرده را كشيده بودم. نور كمي توي اتاق پخش بود. همه چيز بوي مرگ داد. عماد را گرفتم حرف بزنم، نتوانستم. چقدر بدبختيم ما. چند سال ديگر اثري از دوست داشتني‌هايمان نيست. احمدرضا احمدي، گلستان، رويايي، شجريان، مهرجويي، بيضايي، دولت‌آبادي، انتظامي، نصيريان، كيميايي، دانشور، سيمين بهبهاني، مارادونا و ...

ما مي‌مانيم و نسل قبل ما و ما كه بايد سر پيش گيريم و شرمنده باشيم. مي‌بيني عماد؟

 

شكيبايي را از صدايش دوست داشتم و هامون و كاغذ بي خط.

 

عزيزي مي‌گفت "كسي كه مي‌ميرد غلظتش بيشتر مي‌شود". نسيم كه مرد خيلي يادم آمد، شكيبايي كه مرد كلي ديالوگ يادم آمد. انگار مرگ ضد فراموشي است. حافظه تاريك را منتشر مي‌كند. گودال عميق از ياد رفته‌ها را به لحظه‌اي بالا مي‌كشد. مرگ بس است. گرچه نمي‌ايستد. دوست دارم قبل از همه بميرم. همين امروز.

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:2 AM |

متن زير لاشه‌ي مطلبي است كه قرار بود با عنوان «مرثيه‌اي براي همه‌ي روياها» منتشر شود. چند روز نوشتن همين چند خط طول كشيد. از متن اصلي چيزهايي را حذف كردم فقط. سحرگاه سه شنبه، احتمالن يازدهم تيرماهِ هزار و سد و هشتاد هفت، بعد از چند روز نوشتن مستمر اين  متن از نوشتنتش منصرف و منزجر شدم. از اين خطوط و زندگي اين پنج سال متنفرم از ته دل. اعتراف مي‌كنم كه هيچ چيز زيبايي نبود و اين فقط توهم من به زيبا كردن همه چيز بود. همه چيز عادي پيش رفت. از همه‌چيز متنفرم از ته دل. حتي از همه‌.

از لاشه زنده‌ي متن خون مي‌بارد. غلط املايي خواهد داشت، غلط نحوي و دستوري و هر چيز ديگر. اينقدر متنفرم از همه چيز از ته دل كه يكبار بازخواني متن هم اذيت مي‌كرد. نخواندم. وسائل را جمع كرده‌ام بروم.

راوي تمام داستان‌ها و نوشته‌هاي ديگر من، من (محمد باقر حاجياني) نبوده است و نخواهد بود. حتي متن زير. من سال‌هاست با شخصيت دوگانه‌ام زندگي مي‌كنم و عادت كرده‌ام. البته نه از امروز به بعد. عصباني هستم، مي‌دانم، ساعات زيادي است نخوابيده‌ام، مي‌دانم، كسي را دوست ندارم، مي‌دانم، حالم خوب نيست، مي‌دانم، دلم مي‌خواهد بميرم، مي‌دانم، از كسي خير نديدم، مي‌دانم، انزواي خودخواسته منتهي اليه آزوي من است، مي‌دانم، دليل نمي‌شود كه اينجور حرف نزنم.

شرمنده‌ي يكي دو دوست مي‌شوم كه ذهنيت شاعرانه‌شان را به هم زدم. روزهاي بعد با شما حرف خواهم زد. شب آخر، شب عجيبي است. آخر يعني چه؟ گور باباي اين كلمه و زبان كه بيچاره‌ام كرد رفت. گور باباي اين انتزاع بي هدف كه ديوانه‌ام كرد و نمي‌رود. گور باباي همه چيز. شايد همه چيز كلن به تخمم.

فقط مي‌دانم از امروز تصميم درستي گرفته‌ام. مثل هميشه كه فكر مي‌كردم. دقيقن مثل هميشه. به اين فكرم عمل مي‌كنم.

مثل ماهي مرده‌اي در مسير رودخانه‌ در جريان اتفاقات افتادم. خودآزاري ذاتي‌ام كمكم كرد بميرم و جلو بروم. هيج وقت شانس را درك نكردم. هيچ اتفاق خوبي برايم نيافتاد. شايد اگر اعتقاد داشتم مي‌گفتم از هيچ چيز شانس نياوردم (سيستم كامپيوترم ريخته به هم. بعد از هر پاراگراف بايد روشن و خاموش كنم تا بتوانم بنويسم. دارد صبح مي‌شود. كيس را لگدمال مي‌كنم، آدم نمي‌شود) ولي همه اتفاق بود. از من لاشه‌ي خونيني از اين دانشگاه مزخرفِ گند بيرون رفت. لاشه‌ي مرده‌ي يك ماهي در گذر از رودخانه‌ي اين 5 سال.

من را ببخشيد يا نبخشيد همينم كه هستم. كار ديگري نمي‌توانم بكنم. باقي اين وبلاگ هم احتمالن روايت داستان رويا خواهد بود. تنها مزخرفي كه مي‌توانم اين روزها بنويسم.

 

---------

---------

---------

 

 

 

 

تمامي ابژه‌ها، اشيا، حوادث و اشخاص متن زير واقعي هستند، واقعيتي فرو‌رونده و زيسته شده، و فرم نوشتار از حقيقت ابژه‌هاي دروني آن گرفته شده. راوي هيچ نقش و تقصيري ندارد.

 

 

قوطي خالي اسپري بدن با عكس ديويد بكام كه بوي وحشي خوبي داشت و همان روزها مي‌زدم كه تازه نامجو گوش مي‌كردم، شعر-چس-ناله‌هاي دختر لوسي كه شكر خدا ديگر نمي‌بينمش و مجبور نيستم آرايش حال به هم زنش را تحمل كنم، شلوار قهوه‌اي كه از طرف راست خشتك به اندازه‌ي يك وجب پاره شده و با پيراهن روشن پاره پاره شده با هم گرفتم، ليست كتاب‌هاي انتشاراتي‌هاي ادبيات و فلسفه در سال 86 كه از نمايشگاه كتاب ارديبهشت 86 با خودم آوردم (قرار بود چند كتاب درباره‌ي بودا هم بياورم كه نشد)،  خمير دندان 2080 خالي شده، چند فندك ناشناس خالي از Cliper‌ بگير تا از اينهايي كه روشن و خاموش مي‌شود يا روش نوشته I Love You، جزوات 3 سال پيش همايش روشنفكري ديني از عليجاني و بازرگان و سروش و بقيه كه از يك NGO توي شهر گرفته بودم، دستكش كت و كلفت سبز پشمي كه پارسال هديه گرفتم، سي دي هاي آهنگ و شو ايراني و خارجي كه سال اول از سيستم خانه رايت مي‌كردم براي دستگاه سي دي اتاق، شماره‌هاي زيادي از هم ميهن و شرق و ويژه‌نامه‌هاي اعتماد كه هر كدام مال چيزي بود يا كسي، مسواك سبز شكسته كه با چسب به هم چسبانده بودم و مال چند سال پيش بود كه تصميم گرفتم مسواك بزنم!، يك ماشين اسباب بازي كوكي كوچك كه يادن نيست مال كي بود و چطور به كيف دستي من راه پيدا كرد و بعدها فهميدم نسترن كوچولو آن را به من داده يعني انداخته توي كيفم كه باهاش بازي كنم، كتاب اسطوره و امروز رولان بارت ترجمه شيرين‌دخت دقيقيان كه مال دوست رفته‌اي بود و چاي داغ ريخت روش و بعد پاره پاره شد، چسب قطره‌اي خالي شده‌ي سفيد كه باهاش مسواك، حفاظ گوشي هدفن Creative‌، دسته ژيلت Mach3  و يك اتود 0.7 دوست داشتني را چسب زده بودم، گيره موي قرمزي كه هيچ كداممان توي اتاق نفهميديم از كجا آمده، سي دي شكسته MP3 Player  كه وقتي شكست خيلي حيفم آمد كه ديگر نمي‌توانم Play List درست كنم براي آهنگ‌ها، كفش كتاني كهنه كه پارسال تصميم گرفتم شب‌ها بدوم و چند شب تحملم كرد، شيشه خالي ژل موي سر پرمون كه هميشه مي‌گذاشتيم كنار دستشويي و به صورت كمون از آن استفاده مي‌كرديم، جزوه‌هاي مكانيك سيالات و طرح و آزمايشات كه همين چند روز پيش نمره‌هاي 12.5 و 13.5 آنها اعلام شد و مثل خيلي از جزوات ديگر از جزوه الهه كپي كرده بودم، كتاب‌هاي درس‌هاي عمومي كه نمي‌شود اسم برد!، تعداد زيادي خودكار خالي يا شكسته كه از زير خرده ريزه‌هاي اتاق پيدا مي‌شد به همراه مقادير زيادي سر خودكار ناشناس، كارتون خالي هديه‌ي تولد پارسالم كه خواهرم به چه زحمتي به دستم رساند و حالا هديه‌اش توي كمدم برق مي‌زند، جلد خالي رنگ و روفته‌ي كارت بانك ملي قبلي كه داخلش غير از كارت بانك يك سوم يك پنجاه توماني به عنوان هديه سال نو، نصف يك فاكتور دستبند طلا كه روي ديگرش آدرسي نوشته شده بود، يك كاغذ كوچك كه شماره حساب بانكي رويش نوشته بودم، پاكت خالي سي دي گوشي Sony Ericsson W810 كه احتمالن تا الان سي دي داخلش هم پودر شده، يك روزنامه احتمالن جام جم درون يك پاكت پلاستيكي كه روزهاي زيادي ميزبان كاغذ شعرهاي پرينت شده بود، يك لنگ يك جوراب ضخيم كه زمستان وحشتناك امسال را با آن دوام آوردم، پاكت خالي قرمز پر رنگ كاغذ آ_چهار كه از خانه آورده بودم و صرف پرينت شدن چاه بابل، وردي كه بره‌ها مي خوانند، سه داستان عاشقانه، مردان بدون زنان، طوبا و معناي شب، Nine Story و نماز ميت و چند داستان ديگر شد، چند كارت شارژ ايرانسل و جعبه و حفاظ سيم‌كارت كه زير تخت كنار بالشت رنگ و رورفته‌ي سال اول افتاده بود،

(چيزهايي كه ريختم بيرون)

 

 

 

 

كارت كتاب‌فروشي انديشه كه متعلق به آقاي مطيعي است، كتاب‌فروشي عجيب و غريبي با يك صندلي قديمي پاره پوره كه زمان و شخصيت‌هاي نويسنده بسياري را در خود دفن كرده و تل كتاب‌هاي قديمي آن بوي خاك پوسيده مي‌دهد، يك استوانه شيشه‌ايي كه گوزن چوبي فريبنده‌ايي درون آن جا گرفته و خاطره‌ي زنده‌ي شبي وحشتناك را درون خود حبس كرده، يك دستكش سياه بافتني از زمستان قبل كه بين انگشت شست و اشاره‌ي چپ آن باز شده و شب‌هاي زيادي بين انگشتانم را با انگشت دست ديگر فشار داده‌ام، كاغذ سفيد چركيده‌اي كه رويش آدرس داستان‌نويس عزيزي را با خط ريز نوشته‌ام، يك كتاب كوچك نوجوان با نقاشي‌هاي يك شير كه توي جلدش چند خط شعر با خط كج و كوله‌اي نوشته شده، يك عينك شنا، كاغذ آ- چهار كه يك طرفش طرح چندين و چند ماهي و عروس‌ماهي و قورباغه است، هدفن بلند و خوب درون يك كاور سياه براق كه با يك بند درش بسته مي‌شود، Mp3 Player مكعبي سفيدي با پوشه هميشگي Ritalin كه تمام كارهايش با يك اهرم كوچك انجام مي‌شود و هزار بار خودم را به خاطر بزرگي‌اش فحش دادم، چون توي جيب كه بگذاري اذيت مي‌كند و بايد روي پايت بگذاري و سرت را به شيشه اتوبوس تكيه بدهي، فلز بزرگ و بدريخت كيس سيستم كامپيوتر كه دو سه سالي مي‌شود گم شده بود توي شلوغي اتاق، چند عكس از اردو‌ها و كلاس‌هاي دو سال اول دانشگاه كه لاي دفترچه حساب پس‌انداز روز اول دانشگاه گذاشته بودم، يك كيف كه سه سال است رد استفراغ مبهمي رويش مانده، شلوارك سياه و سفيد با بند بلند و هميشه آويزانش، يك ماهي سفالي چاق، يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايين‌ترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم، جلد يك كلوچه نوشين شمال كه به دقت باز شده و لاي كتاب گراناز موسوي صاف صاف نشسته، هرم شيشه‌اي با مايع شفاف و ريز ريزهاي طلايي داخلش كه روي سر و صورت ابولهول مي‌ريزد،

(نگه داشته ها)

 

 

 

من قول دادم. كاري كه ديگر هيچ وقت انجام نمي‌دهم.

 

 

 

پاييز، زمستان، بهار و تابستان اين پاي كوه هميشه باد، عصرهاي پيچ خيابان‌هاي دانشگاه با چنار و سپيدارهاي كناره كه در باد مي‌لرزند و پاييزها ميريزند و زمستان‌ها لخت، بعد عيدها كه مي‌شد بازي باد و شكوفه و برگ‌هاي سبز تازه بود و زمستان‌ها تازه هوا خنك مي‌شد عصرها و بيشتر بالكن‌نشيني بود و شب‌ها قدم زدن با لباس نازك آستين‌كوتاه با نسيم نم‌نمِ آغشته به بوي سبز درخت‌ها، پشت بام آسفالت بزرگ دانشكده كه همه چيز از آن بالا بهتر ديده مي‌شد و به چشم مي‌آمد، برفي كه وقتي توي كلاس بوديم نشسته بود و از اين طرف كه كوه بود و كلبه و درخت‌ها و خوابگاه سفيد بود تا اين طرف كه اصفهان و خميني شهر و كوه صفه با حضور هميشگي يك استوانه سياه بزرگ كه هميشه‌ي خدا دود مي‌كرد، يا پاييزي كه وقتي كنار نرده‌ها مي‌ايستادي همه چيز ديده مي‌شد و برگ و بار درختان جلوي خوابگاه‌ها و يادمان و بهداري و هيچ جا را نمي‌گرفت، كلاسي كه تا ديروقت طول مي‌كشيد و بيرون آمدنا چراغ‌هاي روشن شهر و دانشگاه پيدا بود و ته‌مانده‌هاي غروب كه بالاي كوه را نارنجي مي‌زد، كارت بهداشت و نوبت دندان‌پزشكي بهداري كه توي كيف سياه گم شده بود و هنوز كه مي‌بينم ظهرهاي ترميم دندان است وقتي حرف نمي‌توانستي بزني و دكتر خانم محمدي عينك پت و پهن و ماسك سفيد تميزش را مي‌زد، آمپول بي‌حسي تازه كار افتاده بود و صداي يك ريز مته و مكنده‌ي آب دهان بود و موهاي رنگ‌كرده‌ي اين آخريهاي خانم دكتر كه چندتاري از زير روسري بيرون زده بود و بلوتوث بازي‌هاي بعد پر كردن و كتابي كه قرار شد بخواند، زمستان‌هاي ماه رمضان و بيداري‌هاي تا صبح و يك شب كه با دوست رفته‌اي كلي انگور خورديم و عذاب وجدان ولمان نمي‌كرد، هفتم محرم كه عزاداري‌ِ جنوبي‌هاي دانشگاه بود و اين يك سينه‌زني دوست‌داشتني كه قبلش سنج و دمام جنوبي‌هاي شاهين‌شهري‌ از يادمان تا مسجد همه را جمع مي‌كرد، تابستان بين سال 4 و 5 كه با خاطره‌ي دعواي بدي شروع شد، اولين ضربه‌ي هولناك مرگ را دور و برم حس كردم و عزيز دوست‌داشتني شادي را يك دفعه نديدم، البته بعد از دوباري كه توي ICU با آن همه لوله و دم دستگاه ديدمش كه نفس نفس مي‌زد و خون لاي انگشت هاي پايش خشك شده بود، گريه‌هاي دختري كه نه خواهرم بود و نه دوست دخترم ولي نزديك بود ناگفتني توي بغلم كه فكر نمي‌كردم بعد از چهار سال خنديدن بي پدر شدنش را ببينم، بعد ترم تابستانه گرم و شرجيِ كشنده‌ي شمال با يك پنكه سقفي و همراه همه‌ي اينها و بعد از اين‌ها رضاي هميشه سرزنده و تازه كه براي كاري چندماه اصفهان بود و شبگردي و سينماهاي تابستانه‌ي اصفهان و سكوت حسرتناك مادي و درختانِ كنار زاينده‌رود و حرف و حرف و شعر و سطر و خاطره و خنده و شعر و شروع رمان و شروع داستان و آهنگ و حرف و شعرهاي هميشه. آستين‌كوتاه، دستِ راستي كه چند ثانيه يك بار روي موهاي خوش فرمي كشيده مي‌شد، زير تلويزيون بزرگ دروازه دولت، روزنامه يا كتابي دست چپ كه روي همان دوش كيفي آويزان بود و دستي كه از دور تكان تكان مي‌خورد، صندلي فلزي كرو به آب كه مي‌شد پاها را روي ميله‌هاي كنار آب گذاشت و حرف زد و آهنگ گوش كرد،

(فضاها)

 

 

 

اين 5 سال جداي از مكان و زمان و درس و استاد، دو قسمت مي‌شود با چند معيار. يك سال اول و چهار سل بعد، دو سال اول و سه سال بعد، چهار سال اول و يك سال آخر و اينها. هركدام به دليلي. هركدام هم از تاثير گذارترين عناصر اين 5 سال بودند. تمام اين تقسيم‌بندي‌هاي شخصي در سال آخر اتفاق نظر دارند. سالي كه رد و خطش سال‌خواهد ماند...

 

 

 

كارتن‌هاي انبار شده را باز كردم. روزنامه‌ها را هنوز نمي‌دانم مي‌ريزم بيرون يا مي‌برم خانه. خيلي شده‌اند. اين يك سال روي هم 10 تا روزنامه هم نخريدم، ولي از سال‌هاي قبل زياد دارم. خيلي‌ها توي روزنامه‌ها خوابيده‌اند. خاطره زياد دارم. روزي كه آتشي مرد و باران مي‌آمد، شرق طرح گرافيكي منوچهر را صفحه اول زد، عكس‌هاي تمام صفحه هم‌ميهن، طنزهاي فرورتيش رضوانيه، كاريكاتورها، اگر عباس عبدي چيزي مي‌نوشت يا توي صفحه ادبيات از اتفاق مصاحبه يا خبري مي‌ديدي و گرنه همه چند جوان بي‌حال و تكراري بودند، گاهي صفحه سينمايي با جيم‌ جار موش يا نقدي ترجمه‌شده در مورد ديويد لينچ يا مصاحبه شرق مرحوم با كيارستمي و .... راستي کتاب‌ها را هم جدا کردم. کلی کتاب شعر مزخرف خریده‌ام. کلی داستان و نقد مزخرف. چندتایی کتاب مثل تاریخ بیهقی و بخش 17 اولیس که نخوانده بودم جدا کردم، چندتا مجله ريختم دور، چندتايي كتاب شعر از احمدرضا احمدي پيدا كردم كه به نيت هديه به عزيزي گرفته بودم! جدا گذاشتم كه فردا پس‌فردا بدهم بهش.

 

 

 

چند روز پيش چيزي به من اضافه شد كه نه هديه بود مثل همه هديه‌ها نه خودم خريدم. خوش‌رنگ و خوش‌فرم با سائيدگي كوچكي بر هر قوس دايره. كمي بعد از طلوع آخرين آفتابي كه دوستم را براي آخرين بار مي‌ديديم. عينك و اشك پنهان‌شده‌ي پشتت براي هميشه بريده‌بريده يادم مي‌ماند.

 

 

 

اول از در اتاق بسيجي‌ها رد مي‌شدم كه هر صبح صداي زنگ ساعتشان براي بيدار شدن دعاي سحر بود و هنوز هم نمي‌دانم صداي مالش چيزي به ديوار كه گاهي عصرها بلند مي‌شد چه بود، بعد دو اتاق ناشناس بود و بعد دستشويي و محوطه باز ميان طبقه و دوباره دست‌شويي و بعد همه ناشناس بودند تا اتاق 226 خوابگاه 3. خوب بود ديگر. هركاري داشتم يا نداشتم روزي يا دو روزي يكبار به 226 3 سر مي‌زدم. اتاق تميز بود. س گلدان كوچك كه كاكتوس‌هاي عجيب و غريبشان به شدت ماماني بودند و يك گلدان بزرگ كه هميشه صبح‌ها توي نورگير جلوي اتاق، كنار پنجره مي‌ديدي و باقي روز و شب توي پنجره اتاق، زمستان‌ها هم كنار شوفاژ تا گرمشان نشود. سطل فلزي درب و داغون گچ‌مالي شده تنها عنصر نامربوط اتاق بود. روزهاي زيادي، شب‌هاي زيادي، آهنگ‌هاي زيادي، فيلم‌هاي زيادي، شعرهاي زيادي، كتاب‌هاي زيادي، خنده‌هاي زيادي، خبر رفتن نسيم، اس‌ام‌اس‌هاي تاريخي بسياري كه يا بالا مي‌پريدم يا توي ديوار مي‌رفتم، گريه‌هاي كمي، برف، باران، بعد از ظهر‌هاي چاي و قهوه، شب‌هاي جواد و بابك و تارِ تا صبح و بيداري و بيداري، بهار و علف و بوي علف توي اتاق، آب يخ بطري چروكيده‌ي يخچال و بعضي‌چيزهاي ديگر كه همه با مكان و حجم روشن اين اتاق ربط داشتند. 226 خوابگاه 3 كه اكثر روزهاي سال عماد آنجا يا جلوي مانيتور نشسته بود يا پشت ميز براي ارشد درس مي‌خواند يا كاب ديگري و يا روي تخت سمت چپ اتاق دراز كشيده بود و عينك را توي محفظه كوچك زير كمدهاي كتاب كه درست بالا سرش بود، گذاشته بود و چشم‌هايش را مي‌ماليد. روزهاي خوب...

 

 

 

خب قبول كنيد موسيقي يا همان عنصر محذوف سطرهاي بالا چيز كمي نيست و همچنان كه خودش چيز كمي نيست حذفش هم راحت نبود. دليلش هم چيزي جز اين نبود كه موسيقي و آهنگ‌هايي كه تاثير گذاشته‌اند و حالا روزهاي بسياري با آدم بوده‌اند كم نيستند ولي نگفتني‌اند. نوشتني نيست. تنها كاري كه مي‌شود كرد نوشتن اسم آهنگ است و گروه يا سازنده. كسي كه گوش نكرده كه نمي‌فهمد يعني چه. ولي وقتي مي‌نويسم « يك خرس پاستيلي سبز خشك شده كه همين امروز ته پايين‌ترين طبقه كمد و پشت كاغذها پيداش كردم،» لازم نيست كسي خرس پاستيلي ناز سبز را ببيند، مي‌،فهمد. حالا من بنويسم LeonarD CoheN و اسم هرچه آهنگ از اين بشر كه شب و روز كرده‌ايم باهاش. يا Beatles كه وقتي اين دي‌وي‌دي آخري هم دستمان رسيد ديگر محشر شد. چندتا كنسرت و فيلم مستند از بيتل‌ها. يا  Anathema‌و چند آهنگ ويران‌كننده‌‌ي مخصوص شب بيداري‌ها. يا همين شجريان خودمان كه آلبوم نوا مركب‌خواني و بي تو به سر نمي‌شود و ... حفظمان شده و تصويري و صوتي از اين صداي دريايي نيست كه گير نياورده باشيم. خوابگاه جاي باحالي است براي موسيقي و آهنگ بازي. با اطمينان يالايي مي‌شود گفت همه چيز گير مي‌آيد. اينترنت و سايت‌هاي دانلود و هارد‌هاي به اشتراك‌گذاشته شده و همه جور سليقه‌ خوابگاه را مساعد كرده. البته بايد يك سيستم صوتي خوب داشته باشيد. اسپيكر‌هاي بزرگ با جلد چوبي. فقط نور آبي پايين آن توي تاريكي اذيت مي‌كرد. MP3 Player‌ بدبخت هم كم جور من را نكشيد. 5 گيگابايت فضا هم كم بود. نمي‌شد هم شجريان باشد هم كوهن و آناتما و پوشه  Ritalin‌و No-Word و تازه برسيم به موسيقي تلفيقي‌هاي هندي و آفريقايي. نمي‌شد. ولي نمي‌شود هم صدا و موسيقي را از اين 5 سال جدا كرد. نامجوي پدرسگ كه حالمان داد و حالمان را گرفت. سهيل نفيسي و گيتار تنهايش. رضا يزداني در تاريك و خلوت ترمينال صفه وقتي روزش باران آمده باشد و فرداش تهران باشي. رضا يزداني توي پارك‌هاي تهران. رضا يزداني توي اتوبوس. نامجو هم. نامج توي اتاق، توي پنجره، اتوبوس، جاده، دست‌هاي عرق كرده، اتاق تاريك‌روشنِ بعد از ظهر و تاش باريك نور‌ آفتاب عصر كه از لاي پرده بتابد و زندگيت را بگرداند... توي ماشين وحيد وقتي آهنگ خداحافظ عشق منِ جيمز بلانت گوش مي‌كرديم و باران مي‌آمد و قطره قطره از كنار شيشه پايين مي‌سريد...

 

 

"... رويا گفت بيا برويم قدم بزنيم. قول داد كه حرف نزنيم. قبول كردم. هيچ وقت نشد قبول نكنم. كاشكي آن روز قبول نمي‌كردم. پياده‌روي سنگ‌فرش هنوز خيس بود. جنس سنگ‌ها سنگ كوه بود و لبه‌هاي سائيده شده. نرده‌هاي سبز پايان نداشت. شب ساكتي بود. شهر را قدم زديم. ميخچه‌هي پايم درد مي‌كرد و خوشم مي‌آمد. دست‌هايم را روي سينه توي هم فرو كرده بودم و با انگشت شست دست راستم زير جيب پيراهن آستين كوتاهم را مي‌خاراندم. پيراهن نو صداي زبري مي‌داد. چند دقيقه‌اي يك‌بار من به رويا نگاه مي‌كردم يا او به من ولي هيچ وقت توي چشم هم نگاه نكرديم. يك‌بار لبه‌ي شال آبي روشنش را كه زير لبه‌ي بندِ كوله‌پشتي گير كرده بود كشيدم بيرون و يكي دوبار هم او خرده برگِ خيس يا چوبي را گير كرده بود لاي موهام با دست بيرون كشيد. خيابان آخري سربالايي بود و درست بوي هميشگيِ تهران را مي‌داد. دست‌هايم را آزاد كرده بودم و شايد گاهي توي جيب. رسيديم سرِ كوچه‌ي نسرين، دختري كه يك موقعي دستش را مي‌گرفتم و قدم مي‌زديم. رويا هم به انتهاي كوچه نگاه كرد. پنجره اتاق نسرين كه هيچ، حتي ديوار حياط يا ساختمان كلنگي خانه‌شان هم پيدا نبود توي پيچ تند كوچه. وقتي رسيديم آخر خيابان رويا دستش را تا كنار روسريِ آبي روشنش بالا آورد و مثل دهان ماهي‌ها به هم زد و خنديد و براي دومين بار طي چند ساعت به چشم هم نگاه كرديم بعد به لبهاش نگاه كردم بعد به چاك مانتوي تنگِ كلفتِ زبرِ سبزش و لبه‌ي صورتي بريده‌بريده‌ي پيراهن زير مانتويش، او هم فكر مي‌كنم اول به چشم‌هاي من نگاه كرد، بعد به لبهام كه خشك شده بود توي باد و شايد از ترك وسط آن خون مي‌آمد و بعد موهام كه هروقت دست مي‌برد پشت گردنم و موهاي كوتاه آنجا را توي انگشت‌هاش زير و رو مي‌كرد سرم را مي‌چرخاندم و شايد بعد به دست‌هام كه از جيب شلوارم بيرون آمد و ..."*

 

·        يكي از داستان‌هاي نا تمام

 

 

 

امشب مثل هميشه‌ي هميشه نبود كه بغلش مي‌كردم. آستين حلقه‌اي سفيدِ هميشه تنش بود و شلوارك سياه هر شب. دهانم را روي شانه‌اش باز كردم و گرماي پوستش را حس كردم و يكدفعه نفسم را دادم بيرون. گفت اين متن را زود تمام كن و برگرد. من برگشته بودم. خيلي وقت بود. شايد چندماهي

 

 

(ساعت چهار و شانزده دقيقه صبح

تمام)

 

 

محمد باقر حاجياني

بي تاريخ

بي مكان

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:7 AM |
 

خبر زير را از خبرنامه دانشگاه اميركبير كپي كرده‌ام. تعرض يك عضو هيت علمي به يك دختر دانشجو.

اين اتفاق يكه نيست. من دانشجوي دانشگاه صنعتي اصفهانم و از چند مورد اين چنيني در دانشگاه خودمان نيز سراغ دارم. از نماينده مقام معظم رهبري تا استاد مركز معارف تا استاد دانشكده خودمان.

مهم خود دختري است كه مورد تعرض قرار مي‌گيرد كه بايد پاي حق و حقوقش بايستد و مثل اين دختر شكايت كند. همين مواردي كه سراغ دارم، همه و همه، خود دختر بدبخت حاضر به شكايت نيست. دليلش هم همان حكايت معروف (كرم از خود درخته!!!).

حالا مايیم و اين حكايت ايراني.

هر چه بكشيم حقمان است...

 

حاجياني

 

 

 aut news

 

یکشنبه ۲۶م خرداد ۱۳۸۷

تعرض معاون دانشجویی دانشگاه زنجان به یک دختر دانشجو؛ دفتر تحکیم وحدت خواستار عذر خواهی و استعفای وزیر علوم شد

 

خبرنامه امیرکبیر: دانشجویان دانشگاه زنجان نقشه معاونت دانشجویی این دانشگاه برای تجاوز به یکی از دختران دانشجو را فاش ساختند. دکتر حسن مددی که از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی دانشگاه زنجان می باشد قصد داشت با تهدید یکی از دانشجویان دختر وی را مجبور به ارتباط جنسی نماید.

 

پس از آنکه یکی از دانشجویان دختر دانشگاه زنجان به کمیته انضباطی احضار شده بود، دکتر مددی این دختر دانشجو را تحت فشار قرار داده بود تا به خواسته های بی شرمانه وی تن دهد. مددی تنها راه این دختر دانشجو برای جلوگیری از اخراج شدن از دانشگاه را پذیرش خواسته های شوم وی دانسته بود. پس از ادامه تهدیدهای معاونت دانشجویی، دانشجویان دانشگاه تصمیم گرفتند نقشه شوم دکتر مددی را فاش سازند.

 

ساعت هفت بعد از ظهر روز گذشته این دانشجوی دختر در حالیکه یک ضبط صوت نیز با خود به همراه داشت، با معاون دانشجویی در دفتر وی قرار گذاشت و هنگامیکه معاون دانشگاه برای انجام این عمل ننگ آور در حال درآوردن پیراهنش بود دانشجویان به دفتر وی یورش برده و ضمن جلوگیری از این عمل شرم آور از این اقدام فیلمبردای نمودند و پس از آن اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی نمودند.

 

به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب گذشته تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. در این تجمع که تا پاسی از شب نیز ادادمه داشت دانشجویان دختر و پسر دانشگاه زنجان به محض حاضر شدن ریاست دانشگاه در جمع دانشجویان یکصدا استعفای کادر ریاست دانشگاه را خواستار شدند. عده ای زیادی از دانشجویان دانشگاه زنجان شب را در سالن ورزش دانشگاه سپری کردند تا صبح با اضافه شدن باقی دانشجویان به جمع متحصنین، تحصن تا رسیدن به خواسته های دانشجویان که توسط شورای متحصنین اعلام خواهد شد ادامه پیدا کند. ضمناً امتحانات یکشنبه و دوشنبه دانشگاه زنجان لغو شد.

 

نکته قابل توجه این است که دکتر مددی کسی است که چند روز پیش به عنوان دبیر هیات نظارت دانشگاه، حکم انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان را امضا کرد. یکی از دانشجویان زنجان در همین زمینه به خبرنامه امیرکبیر گفت: “مددی در حالی که هنوز جوهر امضا حکم انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان خشک نشده به خیال این که در دانشگاه هیچ صدای معترض و مخالفی باقی نمانده، قصد داشت یک دختر بی پناه را مورد اذیت و آزار قرار دهد.” مددی پیش از این نیز از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه زنجان را بر عهده داشته است.

 

لازم به ذکر است این هتک حرمت در دانشگاه زنجان در حالی اتفاق می افتد که مشابه همین اتفاق در اردیبهشت ماه در دانشگاه سهند اتفاق افتاد و نسبت به دانشجویان دختر دانشگاه سهند، توسط مسئولین حراست هتک حرمت هایی انجام گرفت. سال گذشته نیز تجاوز مسئول حراست دانشگاه کرمانشاه نسبت به یک دختر دانشجو اعتراضات دانشجویان این دانشگاه و تشکل های دانشجویی را در پی داشت.

 

(لینک دانلود فیلم مربوطه)

 

  

وزیر علوم باید عذرخواهی کرده و استعفا کند

 

در حالی که هر روز اخبار متعددی از محرومیت از تحصیل دانشجویان منتقد و عدم ارائه کارنامه به آنها برای تحصیل در مقاطع بالاتر انتشار می یابد وهمچنین تشکلهای مستقل تعلیق یا منحل می شوند از سوی دیگر کمبود امکانات رفاهی، سو مدیریت مدیران و در نهایت سقوط اخلاقی برخی از حامیان دولت من جمله برخی از مسئولین دانشگاهها هر روز فاجعه می آفریند و البته در این میان ذکر بیکاری، گرانی، فساد اداری و سوء مدیریت گسترده در کشور در سایه حکومت مهروزان نهم خود تکرار مکررات است.

 

هنوز چند روز از تحصن موفقیت آمیز دانشجویان دانشگاه تربیت معلم به دلیل مشکلات صنفی نگذشته است که اخبار نگران کننده ای از مسمومیت گسترده دانشجویان دانشگاه همدان به دلیل ضعف مدیریت مسئولان به گوش می رسد و در نهایت اخبار نگران کننده ای از تعرض به یک دانشجوی دختر توسط معاون دانشجویی دانشگاه زنجان همگان را در تاثری عمیق فرو می برد. پیشنهاد بی شرمانه برقراری ارتباط نامشروع و اقدام به این عمل -هرچندکه با دخالت دانشجویان ناکام ماند- از سوی معاونت دانشجویی دانشگاه زنجان که سابقه عضویت در نهادهای شبه نظامی را نیز دارد در حالی روی داد که سه روز پیش همان معاون دانشجویی دستور انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان را صادر نموده بود و پس از این دستور وی که به گمان خویش از دست منتقدان خلاص شده است، دختری دانشجو که در کمیته انضباطی دارای پرونده بوده است را تحت فشار می گذارد که با وی رابطه نامشروع برقرار نماید و این درحالی است که این فرد در سال اخیر دختران دانشجوی بسیاری را به دلیل پوشش نامناسب به کمیته انضباطی فراخوانده است!!

 

این اتفاق در حالی روی می دهد که چندی پیش در دانشگاه کرمانشاه مامور حراست با استفاده از حربه کمیته انضباطی به دختری تعرض نمود و در دانشگاه سهند تبریز نیز اخباری دراین زمینه انتشار یافت. هر چند این تنها مدیران دولت نهم در دانشگاهها نیستند که چنین اعمال ننگ آوری را مرتکب می شوند بلکه چند نماینده حامی دولت نیز به دلیل فساد اخلاقی بازداشت شده اند و اخباری مبنی بر فساد مالی سران این گروه در روزهای اخیر منتشر شده است .

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 4:15 PM |
 

 

يك شنبه تقريبن دانشجويي من تمام مي‌شود. از 5 سال دبستان و 3 سال راهنمايي و 4 سال دبيرستان و اين 5 سال دانشگاه راحت مي‌شوم. احتمالن هيچ وقت به تحصيلات آكادميك برنگردم.

 

روزهاي بعد، روزهاي سرشار، روزهاي بي‌خاطره، روزهاي بي خوابگاه، روزهاي بي كتاب و شعر، روزهاي بي ولگردي‌هاي شبانه، بي پنج‌شنبه‌هاي دلگير، بي عماد و وي دااا، بي قدم‌زدن‌هاي بي وقت، روزهاي كمتر، روزهاي نمي‌شود، روزهاي…

 

اگر وقت كردم مرثيه‌اي براي اين 5 سال مي‌نويسم. چيزي شبيه سنگ گور خاطرات دانشگاه.

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:33 AM |
 

 

 

دايلمای زبان

 

 

 

 

گاهی "زبان خیانتکار است". رضا قاسمی خوب می داند این یک جمله یعنی چه؟

زبان خیانتکار است و اغلب به جای آشکار کردن وظیفه سخت تری را بر عهده دارد. مثل بیرون زدن توپ از نیم متری دروازه خالی. ولی این کار را می کند.

هر جمله به جای اینکه روشن کننده ی چیزی باشد که شما مد نظر دارید، نمایاننده ی چیزی است که شما اصلن به آن فکر نمی کنید. چیزی که شنونده (مخاطب) هم دوست ندارد بشنود! اینجا زبان خیانتکار است. خیانت اصلی را ولی ذهنیت و روان و ناخودآگاه ما می کند. ناخودآگاهی که شکست و تحقیر در درون آن رخنه کرده و بلکه محیط بر آن است. آن وقت آماده است تا در اولین فرصت ممکن هر جمله یا کلمه ای (که هر معنی دیگری می تواند داشته باشد) را تعبیر کند، برداشت کند و ثابت کند درست است.

 

راه فرار؟

راه فراری وجود ندارد. راه استفاده وجود دارد. یکی برای وقتی که خبث طینت داشته باشیم. دوم برای ادبیات. اگر درون عزیزمان دارای خبث طینت ذاتی باشد و به آن آگاه باشیم، می شود از این قابلیت زبان برای موجه بودن استفاده کرد. مهندسی معکوس. چیزی که می گوییم را حواسمان باشد که چه نتیجه دیگری می تواند گرفته شود. در ادبیات هم برای ساختن واقعیت روایی موجز و در هم تنیده و زنده. چیزی که هست و بیشتر هم خواهد شد.

 

راه خلاص؟

راحت تر از همه استفاده از جملات صرفن اخباری و حالاتی شبیه روبات است. دومین راه خودکشی است که از دست زبان و مخاطب راحت شوید و سومین راه ادامه دادن راه است با وجود آگاهی به این قضیه. چطور؟ هیچی، همیشه اول توضیح بدهیم، این که زبان خیانت کار است و روان و ناخودآگاه چیست و از این حرف ها. خبث طینت نداشته باشیم و بعد وجدانمان را راحت کنیم که اگر اتفاقی افتاد تقصیر ما نیست.

 

تقصير ما نيست؟

چرا. ما جمله یا متنی را رائه داده ایم که در قبال پیامدهای احتمالی و قطعی آن مسئولیم. مخاطب بدون این چند جمله به دریافت نمی رسد. تقصیر ما هم نیست. چون درصد زیادی از بابِ علیتِ قضیه در درون مخاطب نهفته است. تقصیر ماست چون حتمن یک راه بهتری برای گفتن وجود دارد. همیشه یک راه بهتر برای بیان وجود دارد.

 

نتيجه گيری

زبان به خودی خود زندگی نمی کند. زبان به خواست ما هم کار نمی کند. زبان بدون خواست ما هم زندگی نمی کند. ما زبان را در اختیار نداریم و مفاهیم و علائق و معانی را نمی توانیم با زبان منتقل کنیم. چیزی منتقل نمی شود. اگر توافقی در مفهوم یا معنی یا علاقه دیدید، شک نکنید که یا مخاطب خبث طینت دارد و به این وجه زبان آگاه است یا این مفهوم وجود از پیشی دارد و فقط در ظاهر توافقی صورت گرفته.

 

کلام آخر

خدا لعنت کند این زبان را که می چرخد. که نمی چرخد. که نمی ایستد. که فقط می توان خبث طینت داشت و راحت بود. که زجر سازگار کردنِ کلمه با زندگی اسطوره ی پرومته است. که زروان زبان و هر دو وجه آن را به دنیا آورد. که هر دو وجه (نه دو قطب که طیفی است این قضیه و بدبختانه این یکی دچار دوآلیسم نشده!) و وجوه مابینی آن مادرزادی است و زنده. و همین خاصیت زبان است که زنده نگه می داردش و از تاریخ عبور می کند.

 

* اگر فکر کرده اید این نوشتار هم از این قواعد مستثناست، اشتباه کرده اید. من می دانم چه نوشته ام. وجوه زبان یعنی چه. و خود به خودی و خیانتکاری یعنی چه. وجود این همه متضاد متعامد در کنار هم یعنی چه. و اینکه دایلمای زبان چقدر منهدم کننده است.

 

 

رهايي

فقط حس آدمی است که از زبان می گریزد و آن هم به زبان نیست که به تن مربوط است. به چیزی که به کلمه در نیاید.

 

 

 

حاجياني

اصفهانِ لعنتي

تاريخِ زهرمار

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:51 AM |
 

 

وردي كه بره‌ها مي‌خوانند، آخرين رمان رضا قاسمي را در يكي از روزهاي تعطيلات عيد سال قبل خواندم. يك شب تا صبح و بعد نان گرم مادري را تكه تكه با دندان بريدم و بلعيدم. سركشيدن بود از سر نياز و بعدها يكبار ديگر برگشتم و حالا براي سومين بار خواندم. با حوصله بيشتر و سرعت كمتر. تكنيك روايي رمان چيزي بيشتر از دو رمان قبلي ندارد. تكه‌تكه‌شدگي جهان راوي به قابل قبول بودن اين تكنيك كمك مي‌كند. همانطور كه در رمان "همنوايي شبانه اركستر چوبها".

شروع رمان، همه‌ي خطوط روايت در پيش از حادثه به سر مي‌برند. آخرين سه تاري كه قرار است ساخته شود، لحظاتي پيش از عمل چشم كه راوي از روي تخت بيمارستان در ذهنش دنبال چيزي مي‌گردد و چشمي كه قرار است حقيقت را براي هميشه از بين ببرد. چشمي كه قرار است از اين به بعد ندانيم كدام رنگ را درست نشان مي‌دهد. همه چيز در تعليق به سر مي‌برد. مانند بره‌هايي كه قرار است به قربانگاه بروند.

رضا قاسمي يك ايراني دو تكه و شايد به اعتباري چند تكه است. تئاتر و موسيقي و رمان، ايراني بودن و حالا فرانسه، جنوب و بقيه ايران (كه جنوب را خرده فرهنگي جدا مي‌بينم) و ...    تكه تكه شدگي را خوب مي‌فهمد و در اجزاي رمانش پياده مي‌كند. گرچه به نظر من هنوز چاه بابل بهترين رمان رضا قاسمي است ولي اين رمان هم هنوز ديده نشده.

 

 

دو تكه از شروع رمان:

 

 

 

" همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشانيشان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی."

 

«چرا هيچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نيست، ازدحام جمعيت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شويم اما با کس ديگری به بستر می‌رويم؟ چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گايد جز من که هميشه گائيده می‌شوم؟ نکند سر بر شانه‌ی تو گذاشته بودم، مفيستو، وقتی به درد گريه می‌کردم؟»

 

 

 

از آنجايي كه فكر مي‌كنم مفيستو كليدي باشد بيشتر به آن فكر كردم. در هيچ جاي ديگر رمان تكرار نمي‌شود. مي‌دانيم كه مفيستو شخصيتي در كار مشهور گوته، فاوست است كه دكتر فاوست را به سير و سفر و شايد گمراهي مي‌برد. دكتر فاوست روحش را به مفيستو شيطان مي‌فروشد تا شايد لحظاتي لذت ببرد...

ولي هنوز نمي‌دانم اين گيومه‌هاي دو طرف اين تكه براي چيست. اگر نقل قولي از كتابي و احيانن از فاوست يا هر كار ديگري است لطفن خبرم كنيد.

 

حاجياني

به تاريخِ سگ

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:1 PM |
 

 

 

برسان باده که غم رو نمود ای ساقی

ای شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

...

بس که شستیم به خونآب جگر جامه