رویا (۲)
سال های بعد بد نگذشت. به خصوص سال بعد که رویا، دوست دخترم برگشت و گفت که می تواند با من بماند. داشت یادم می رفت، ولی خوب شد برگشت. روزها می رفتم سر کار. دوستان دوران دانشگاه گاهی زنگ می زدند و حال و احوالی می پرسیدند. گاهی سر می زدم و استاد یا دوست دانشجویی که هنوز درس داشت را می دیدم و برمیگشتم. رویا هم کار می کرد. من تا عصر کارگاه بودم و مشغول آجر و سیمان و تیغه و اینها، رویا هم توی یک شرکت کامپیوتری تا عصر با گیگابایت و اینها ور می رفت. یک روز عصر رویا را بردم بیرون قدم بزنیم. شب برگشتیم خانه ی من. شب خوبی بود. رویا اول اذیت کرد و بعد شام پخت و بعد سر به سر ماهی آکواریوم گذاشت و باقی شب خوب بود...
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
2:1 PM |

