تبليغاتX
رد نایابِ درد - رویا (3)
 

 

رويا (3)

*براي خواندن قسمت‌هاي قبلي به انتهاي متن برويد.

 

 

خوب بود همه چيز. البته تا وقتي كنار هم بوديم و حرف مي‌زديم. وقتي جدا مي‌شديم و زنگ مي‌زديم به هم يا اس ام اس مي‌زديم، نيم ساعت نشده دعوا مي‌شد و همه چيز مي‌ريخت به هم. گوشيِ سياهِ كوچكم شده بود "ناقوسِ مرگ". البته اين عبارت "ناقوس مرگ" چندان هم بي‌دليل نيست. اگر پينك فلويد را بشناسيد (آن سال‌ها و حتي سال‌ها قبل اين گروهِ انگليسي براي ما جوان‌ها چيز خاصي بود. با سبك Space rock‌ منحصر به فردي كه داشتند خيلي توي بورس بودند. فضاي افسرده‌ي نسل ما هم كمك مي‌كرد البته. هنوز هم بهتر از اين گروه موسيقي گوش نكرده‌ام. اين روزها از اين گروه‌هاي قديمي زياد طرفدار ندارد. دخترم آهنگ‌هاي الكترونيك گوش مي‌كند. همه هم دي‌جي و از اين حرف‌ها. خلاصه روزهاي خوبي بود)  يك آهنگي دارد به نام High Hopes كه اولِ آهنگ صداي ناقوسِ كليساست و يك تمِ ثابتِ گيتار الكتريك. قسمتِ ناقوس را گذاشته بودم براي زنگِ اس‌ام‌اس. ناقوس كه مي‌زد منتظر بودم. هميشه.

يكبار داشتم چايي مي‌خوردم، روز جمعه بود. كرختي نشئه‌آوري توي بدنم افتاده بود و لم داده بودم روي زمين. چايي مي‌خوردم، آهنگ گذاشته بودم كه رويا زنگ زد. حرف زديم. بعد چندتايي اس ام اس زد و نفهميدم چطوري شد كه يكدفعه ديدم دارم به رويا فحش مي‌دهم. او هم داشت فحش مي داد. فردا همديگر را ديديم و همه چيز حل شد. ولي هميشه يك چيزي وجود داشت كه ما را به سمت فاجعه ببرد. يكبار هم نشستم و همه‌ي اينها را نوشتم كه "رويا جان ببين داريم با خودمون چيكار مي‌كنيم؟" و اين حرف‌ها. توضيح دادم كه "وسائل ارتباطاتِ جمعي و فردي مزخرف‌ترين اختراعِ انسانه" و اينكه "سوءتفاهم ايجاد ميكنه" و هر چه بيشتر گفتم و نوشتم، كمتر ديد. نمي‌خواهم حالا، بعد از اين همه سال، كاهِ كهنه باد بدهم، ولي بود و بوديم و همه چيز به سمت فاجعه پيش رفت.

بدبختي كه يكي دوتا نيست. داشتم از قسمت اي_ميل‌هاي همان سال نامه‌ايي را كه براي رويا فرستاده بودم پيدا مي‌كردم كه بخوانم يا اينجا نقل كنم، ديدم نمي‌شود. نه اينكه امرِ فردي و شخصي خودم را قاطي كرده باشم و حريمِ خصوصي و اين حرف‌ها. رويا الان ازدواج كرده و دارد زندگي مي كند. هميشه برنزه است. دختري دارد. بچگي موهاي نرم و خوبي داشت، به رويا رفته بود. حالا خبر ندارم. ولي خب ايران زندگي مي‌كنيم. مي‌ترسم نامه را بگذارم اينجا و كسي بخواند و رويا را بشناسد. مثلن نوشته باشم "رويا جان، اين چشم‌ها من را ياد اتفاقي نامعلوم مي‌اندازد كه نه مي دانم كي اتفاق افتاده و نه مي دانم كه اصلن اتفاق افتاده يا نه! ولي يادش مي‌افتم. انگار چيزي باشد در سال‌ها قبل." بعد برود و به رويا بگويد اين مزخرف‌نويسِ اينترنتي كه دارد اين‌ها را مي‌نويسد و همه چيز را هم مي‌داند كيست و چيست و خلاصه اين حرف‌ها...

آن روز‌ها كه قرار شد براي هم نامه بنويسيم، گاهي ميل مي‌زدم و رويا روي كاغذ جواب مي‌داد و گاهي هم من كاغذ دستش مي‌دادم و او... تازه يدالله رويايي مرده بود. هروقت اولِ نامه مي نوشتم "رويا جان" ياد روياييِ بيچاره مي‌افتادم. هركس برايش نامه مي‌نوشت يا خاطره تعريف مي‌كرد يا زنگ مي‌زد، مي‌گفت "سلام رويا جان" . من هم دوستش داشتم. بيچاره توي غربت مرد. يكي دو سال قبل از مردن چند دقيقه‌اي تلفني با رويايي حرف زده بودم. تُنِ صداي خسته و پيري داشت. ولي سرزنده بود. مثل نثرش و زبان شعرهاش. هميشه وبلاگش را مي‌خواندم. گاهي يك پست را چند بار مي‌خواندم...

رويا مثل آدم نامه نمي‌نوشت. البته من هم مثل همه نامه نمي‌نوشتم. از يك‌جايي شروع مي‌شد، مثلن توضيح مي‌داد كه منظورش از اين حرف اين بوده و نه آني كه من فهميده‌ام. چند خط بعد داشت در مورد فوايد شنا حرف مي‌زد و آخر هم مي‌گفت كه عصري دارد با دوستش مي‌رود بيرون. فردا بايد برود خريد براي خاله‌اش. پس فردا هم كه بايد برگردد دانشگاه دوستانش را ببيند. يكي دو روز آخر هفته هم بايد شركت بماند و كارهايي كه رئيس گفته انجام بدهد تا بتواند يكي دو روز مرخصي بگيرد برود عروسيِ هم‌كلاسيِ زمانِ دانشگاه، آن هم اردبيل. خلاصه اينكه منتظر باشم تا خبرم كند كي مي‌شود هم را ببينيم... من هم كوتاه جواب مي‌دادم. نه كه بخواهم سرسنگيني كنم يا اذيت يا اين چيزها. نه. از اينكه انتظار را از بين مي‌برد و راحت مي‌گفت كه اين يك هفته- 10 روز برو براي خودت زندگي كن خوشم مي‌آمد. بعضي وقت‌ها هم براي خودم زندگي مي‌كردم. اين‌ها نبود. چيزي كه مثل خوره افتاد به بدنم و چشم‌هام و هرچه مي‌شنيدم اين نبود. همه چيز از روزي شروع شد كه فهميدم رويا دارد راحت به من دروغ مي‌گويد. چيزي كه لازم نبود. بار اول كه ديدم دارد مثل هميشه كه هرچيزي را تعريف مي‌كرد و من خوشم مي‌آمد و مي‌خنديدم، دارد دروغ مي‌گويد، باور كنيد دماي بدنم رفت بالا. دوستش داشتم. محدوديت و اين حرف‌ها هم بينمان نبود. داشت بيخودي دروغ مي‌گفت. چند دقيقه قبل از قضيه با خبر شده بودم. حالا داشت جلوي چشم‌هام دروغ مي‌گفت. با همان خنده‌ي هر روز. با همان چشم‌هايي كه انگار من را ياد اتفاقي مي‌انداخت. با همان موهاي لخت كه از يادِ رد شدنشان از بين انگشت‌هام مور‌مورم شد. با همين لب‌ها و حركت تند‌تند دست‌هاش. خلاصه آن روز همه‌چيز ريخت به هم. حس كردم اين همه روز "منتر" بوده‌ام. "مچل" شده‌ام. نه كه از عمد يا اين حرف‌ها، يا فكر كنم رويا بخواهد با من بازي كند. نه اين كه بلد نباشد، بلد بود، خوب هم بلد بود، ديده بودم چطور بعضي‌‌ها را سرمي‌دواند و براي روز مبادا نگه مي‌داشت، نه، ولي حس مي‌كردم با من اينكار را نمي‌كند. گريه كردنش را ديده بودم. هر دو غرورمان را براي هم كنار گذاشته بوديم و اينجوري‌ها. همين عذابم داد. اين كه دست خودش نبود كه دروغ مي‌گفت. اين كه شايد هميشه همين‌طور باشد و تقصيري هم نداشته باشد. اين‌كه من هم حق نداشتم ناراحت باشم. اين كه بايد توي خودم مي‌ريختم. ريختم. بعد مي‌گفت چرا حرف نمي‌زني؟ مي‌خنديد هنوز. كاريش نداشتم، داشت دروغ مي‌گفت. كاري كه هيچ وقت نكردم.

البته اينها همه به پيري و تلخي كه گفتم ربط دارد. ولي همه‌ي تلخي و پيري نيست. رويا كاتاليزور بود. هلم داد. يادم داد. نشانم داد كه نبايد به چيزي اعتماد كنم. ياد گرفتم كه باور  هر چيزي شروع شكستن آن است. جنگيده بودم با هر چه كه هر دو اسمش را گذاشته بوديم "قزميتي فرهنگي" ابراهيم گلستان آن سال‌ها، يكي دو سال قبل از مردن در آن خانه‌ي بزرگ و در غربت خودخواسته، با يكي مصاحبه كرده بود و گفت ايرانيِ جماعت تا حدي قزميت است. حرف خوبي بود. اين شد "قزميتي فرهنگي". جنگيده بودم. راستش فكر مي‌كردم داريم مي‌جنگيم. ولي رويا داشت به من مي‌خنديد انگار. نه براي من. صداي لگد مي‌آمد. صداي شكستن چيزي ميان باد و پنجره. تنه‌ي كلفت درخت بيرون پنجره كمي تكان مي‌خورد. باد تندي بود. بيرون بايد خاك و اينها مي‌بود. پاهايم را شل كردم و تا آخر حرف‌هايش را گوش كردم.

خلاصه اين كه روياي ما روز به روز تغيير كرد. روزي كه با رويا رفتم بيرون شهر و كلي قدم زديم كنار رودخانه و از روي پرچين روستايي ها پريديم و هزار كار ديگر، ديدم رويا ديگر آن روياي خوبِ روزهاي ساكت و سرشارِ چند سال پيش نيست. اول به خودم لعنت فرستادم كه چرا قبول كردم. روزي كه برگشت و دوباره شروع كرديم چرا قبول كردم. روزي كه روسري عجيبي پوشيده بود. يا عجيب آرايش كرده بود يا يك چيزي در همين حدود. آخر من كه هيچ وقت از اين‌ها سر در نياوردم. نفهميدم چرا ولي قبول كردم. من كه هي مي‌گفتم "خيلي راحته، من مي‌تونم آخر هر رابطه‌اي رو پيش‌بيني كنم، همه مث همن. همه دخترا مث همن" چرا قبول كردم؟ چرا قول دادم؟ بعد رويا را لعنت مي‌كردم كه چرا برگشت. او كه مي‌دانست "نه" توي دهن من‌ نمي‌چرخد؟ چرا برگشت؟ بعد هم به همه‌ي اين حرف ها لعنت فرستادم. با خودم گفتم "من واسه خودم و مث خودم زندگي مي‌كنم. رويا هم واسه خودش داره زندگي مي‌كنه. ما به هم ربطي نداريم. هرچي ميشه بشه. من كه دارم زندگي مي‌كنم." بعد دوباره به خودم لعنت فرستادم...

روزهاي بعد، روزهاي خوبي نبود. يكبار قرار ميِ گذاشتيم و رويا دير ميِ‌كرد. تمامِ نيم ساعت دير كردن، به هم ريختن برنامه‌ها، معطلي و علافيِ من را با يك چشمك و يك شوخي تمام مي‌كرد. مي‌گفت "به من چه؟ مي‌خواستي منتظر نموني!" باور كنيد! من هم مي‌گذاشتم پاي شوخي. بعد اينها ادامه پيدا كرد و هيچ وقت درست نشد. يك بار من دير كردم. ترافيك بود. باور كنيد. تازه يك ساعت قبل راه افتادم. يك كيلومتر آخر تا سرِ چهار راه 45 دقيقه توي ترافيك بودم. بيست يا بيست و پنج دقيقه دير كردم. داشت بغض مي كرد. گفت كه مي‌خواسته ول كند و برود. معذرت‌خواهي كردم و دستش را گرفتم و آهسته فشار دادم. اعتنا نكرد. به شوخي گفتم "مي‌خواستي منتظر نموني!" كه برگشت و دستش را از دستم كشيد و رفت. بعدها گفت چند دقيقه‌اي كه منتظر من بوده چند بيمار خياباني اذيت كرده‌اند و از اين حرف‌ها. من هم باور كردم. خلاصه روزهاي خوبي نبود...

 

 

 

رویا (1)

 

رويا (2)

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 8:4 PM |
Free counter and web stats