با اين همه دردِ نشسته در استخوان، از خواب بيدار شدم كه چيزي كوفت كنم، شب را تا صبح بيدار بودم، ماهِ كامل و بيابان، چيزي شبيه قبرستان و يك قبر خالي، صبح خوابم برد همان جا، هنوز پيراهن قبرستاني تنم بود و خاك برداشته بود آستينها، گوشي را روشن كردم، گوشي نوكياي وحيد را، گوشي خودم توي گودال افتاده بود و درب و داغان، ميدانستم پيامهايي خواهم داشت، يكي دو نفر احتمالن از غيبتِ ناگاه من نگرانند، رضا پيام داده بود "هامون رفت" ! گفتم خدايا منظورش مهرجوييِ پير است وگرنه اين شكيبايي كه مردني نيست حالا حالاها. رضا گفت نه، شكيبايي. پرده را كشيده بودم. نور كمي توي اتاق پخش بود. همه چيز بوي مرگ داد. عماد را گرفتم حرف بزنم، نتوانستم. چقدر بدبختيم ما. چند سال ديگر اثري از دوست داشتنيهايمان نيست. احمدرضا احمدي، گلستان، رويايي، شجريان، مهرجويي، بيضايي، دولتآبادي، انتظامي، نصيريان، كيميايي، دانشور، سيمين بهبهاني، مارادونا و ...
ما ميمانيم و نسل قبل ما و ما كه بايد سر پيش گيريم و شرمنده باشيم. ميبيني عماد؟
شكيبايي را از صدايش دوست داشتم و هامون و كاغذ بي خط.
عزيزي ميگفت "كسي كه ميميرد غلظتش بيشتر ميشود". نسيم كه مرد خيلي يادم آمد، شكيبايي كه مرد كلي ديالوگ يادم آمد. انگار مرگ ضد فراموشي است. حافظه تاريك را منتشر ميكند. گودال عميق از ياد رفتهها را به لحظهاي بالا ميكشد. مرگ بس است. گرچه نميايستد. دوست دارم قبل از همه بميرم. همين امروز.
