تبليغاتX
رد نایابِ درد - شروع داستانی بدون نام

شروع داستاني بدون نام..

 

 

براي باور نكردن

 

 

"

خيلي ساده شروع شد. اول تلخ بود. تلخي عجيب و غريبي داشت. روزهايي كه تلخي عادت شده بود روزهاي خوبي بود. تمام روز انگار روي ماسه‌هاي سفت ساحل رودخانه‌ نحيفِ مند قدم برمي‌داشتم. نرم و سفت! روزهاي بعد تلخي را حس نمي‌كردم، با من بود مثل كليدِ اتاق كه دو سه سالي مي‌شود يادم مي‌ماند هميشه توي جيبم باشد. بعد تلخي تمام شد، شد چيزي شبيه چينِ پيشاني، كبوديِ لب‌ها، گوديِ چشم، لرزشِ دست و افتادگي سينه‌ها. من ماندم و حسِ غريبِ پيري.

روزهاي خوبي نبود. تازه احمدي نژاد رئيس جمهور شده بود. روزهاي آخر در سفر بودم. دور دوم راي ندادم. توي اتوبوس شيراز به بوشهر بودم كه خبر را دوستِ دوري با اس ام اس گفت. باور نمي‌كردم اين بشر رئيس جمهور شود. شد. مثل همه چيز. تازه ياد گرفته بودم دمپايي نپوشم روزهاي امتحان و موهايم را كمي كوتاه كنم. تابستان خوبي نبود.

مهر همان سال درد زانوي قديمي‌ام برگشت. اتاق روبرويي ما يه پسر خيكي بود كه روزي هفت هشت بار آروغ مي‌زد و مي‌گوزيد. طوري كه از توي اتاق ما شنيده مي‌شد. (البته اين روزها هم حال خاص دارد. پسر همسايه كه با دخترم بازي مي‌كند، توي حوض حياط مي‌پرد و رويا، دخترم، را خيس آب مي‌كند و همانطور كه من توي بالكن نشسته‌ام مي‌گويد پدر سگ!) چند سال قبل روزي كه داشتم براي سفر كوچكي آماده مي‌شدم يكي از بچه‌هاي آن موقع دانشگاه را ديدم. سبيل كلفتي داشت آن روزها و سه تار مي‌زد. اين سال‌ها ولي لاغر شده بود. يادِ هم آورديم، بسيجي‌ها را مسخره مي‌كرديم كه از احمدي نژاد طرفداري مي‌كردند و مي گفتيم فرداي انتخابات برويم در بسيج دانشگاه شيشكي بكشيم.

سال بعد ديگر مطمئن بودم كه من درس بخوان و مدرك بگير و كار بكنِ خوبي نمي‌شوم. همين طور زن بگيرِ ملسي نيستم. چند سال طول كشيد تا دست از خل بازي‌ها برداشتم و گوشه دنجي پيدا كردم و پيري شروع شد.

پيري بر خلاف تلخي ظاهر نداشت. تلخي و مچاله شدن زير جلكي امكان ندارد. زمين خوردن است، خاكي شدن و سر زانو را تكاندن. پيري مغز را توي روغن مي گذارد تا تكان نخورد، زنگ نزند، تغيير نكند، فكر نكند، خطر نكند و نبيند. دستم كه چرب مي‌شد حس بدي داشتم، بين انگشتهايم چيزي زندگي مي‌كرد كه مثال لجاجت بود. هرچه باهاش ور مي‌رفتم درست نمي‌شد. بوي نفت هم. و حالا كه روزهاي آخر پيري را دارم مي‌نويسم تازه فهميده‌ام چرا پيري برايم چيزي شبيه چرب شدن بوده، فرو رفتن مغز در ظرف روغن يا بوي نفتي كه از بين نمي‌رود.

روزهايي كه تازه داشتم به تلخي عادت مي‌كردم بهار بود و شايد روزهاي آخر بهار. اولين سالي كه حال و حوصله توت خوردن نداشتم. بيشتر توي اتاق بودم. دانشجوي ترم 10 دانشگاه صنعتي اصفهان بودم. هواي بيرون از هر سال بهتر بود. باد بود، هواي ابريِ عصرها، خاكستريِ ماتي كه از كوهِ پشتِ دانشگاه شروع مي‌شد و خنكيِ مخصوص شب‌ها. قبل از تولدِ رويا يكبار برگشتم دانشگاهِ آن سال ها. درخت و سبزه كمتر داشت. جنگلِ دست‌كاشتِ پشتِ دانشگاه پير شده بود و جاهاي كوچكي سوخته بود. كلبه سيمانيِ بالايِ جنگل كامل تخريب شده بود. از آن همه بتون و آهن فقط رد پي ساختمان مانده بود. عجيب بود كه آن همه  سال به اين اتاقكِ بد شكلِ سيمانيِ سياه مي‌گفتيم كلبه. چند دانشكده اضافه شده بود و حال هوايي كه به هيچ وجه برايم آشنا نبود. سراغ چند استادِ جوان آن سال‌ها را گرفتم كه يكي دو نفر بازنشسته شده بودند و هنوز توي كوي اساتيد زندگي مي‌كردند. دنبال دكتر كبيري هم گشتم. استادي كه يك درس سخت را نمره داده بود. يك سال دل دل كردم و خجالت كشيدم بروم تشكر كنم. گفتند همسرش را همين چند سال پيش براي درمان بيماريِ كبد برده خارج از كشور. شايد سوئيس. رفتم خوابگاه از اتاق‌هايي كه در آنها زندگي كرده بودم عكس گرفتم و برگشتم. البته با پيريِ چند برابر.

شب كه رفتم حمام فكر مي‌كردم تمام موهايم مي‌ريزد. رويا، زنم، خواب بود. تازه از رفاقت با دوست‌هاي قديمي‌اش دست كشيده بود. چند بار هم تكرار كرده بود كه ديگر با دوستِ برادرش كاري ندارد. آن شب هم چيزي نگفتم. رويا نيمه شب بيدار شد و ناليد و خوابيد. رويا از پيري و بدتر از آن از تلخي خبر نداشت. خبر نداشت شبيه‌ترين كلمه به بالشت براي من "اندوه" است. رويا چيزي از آن همه سال نمي دانست و من هم چيزي از رويا نمي‌دانستم. به طور كلي علاقه‌ي زيادي به چيزهايي كه نشود ديد و باور كرد، ندارم. خواب و خرافات، فال و تقدير و از اين حرف‌ها. رويا تلخي و پيري برنمي‌دارد...

...

"

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:26 PM |
Free counter and web stats